ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

ملی خوشاله!

سلام دوم رو در ششم مهر ماه تقدیمتون میکنم...

.

اغا صبح دقیقا نیمساعت قبل اینکه راه بیوفتم سمته اون وره شهر به یه مقاله تووووپ برخوردم دال بر اینکه اون اماره هه که تو پست قبل گفتم لازم نیس خیلیم بزرگ باشه و طبیعیه که مقدارش کم باشه...1400 تا هم مقاله هه سایتیشن داشت و لذا مقاله معتبری بحساب میاد ضمن اینکه نویسندش هم یکی از صاحبنظر های این حیطه در دنیاس...خیلی خوشال شدم و یکم امیدوار شدم به مدلم

.

تو راه که میرفتم زنگیدم به اون دوسم که نهارمو برام بگیره.... خوابگاشون پنج دقه کمتر فاصله داره با دانشکده...این دوستم کدومه؟ همونی که براش وام گرفتم یه هفته پیش!! بهش گفتم کجای میگه خابگاه ...میگم خب پس هیچی میخاستم بگم اگه دانی که نهارمو برام بگیر....برگشته میگه واااای نهههه چه بدددد من دان نیسممممم کاش بودمممم برات میگرفتم...تو دلم گفتم ای سگگگگگ تو روحت عامو فقط 3 دقه راهه تا اینجا. به قرعانه مجید قسم من اگه حتی قرار بود یه ساعت تو راه باشم میومدم و غذاشو میگرفتم براش به خاطره الطافی که همیشه بهم داره! اینم از این! ولش کن بابا... کلا یه جا یه چیزه خوب شنیدم و اونم اینکه اگه میخای در حق دیگران کاره خوب انجام بدی با این پیش فرض انجام بده که قرار نیس قدر کاراتو بدونه! و جبران مبران هم قرار نیست بکنه ...حالا با این اوصاف اگه دلت واقعا میخاد کمکش کن ولی اگه انتظار جبران داری و اگه جبران نکنه ناراحت میشی پس کلا بیخیاله کمک به دیگران شو! من تز اول رو اجرا میکنم ...کمک بدون انتظار جبران! اینطوری بهترتره

.

به بابامم صبح بعد اینکه برا شما پست گذاشتم زنگیدم و سر یه قضیه ای کلی حرصمو در اورد. البته جالبه که به روش نیاوردم و اون که حرف میزد و خاطره تعریف میکرد در مورد یه موضوعی منم این ور میخندیدم بهش و مثلا با اون خاطره هه حال میکردم ولی به محضی که گوشی رو گذاشتم زمین حرص و جوشی خوردم که نگوووو!!! بابت همون چیزا و خاطراتی که بابام از یه عده تعریف میکرد...فک کنم اثره همین حرص و جوش یهویی بود که تونستم مشکل مدلمو در کمتر از دو ساعت بعدش حل کنم ....

.

از دان رفتم انقلاب و سوار ماشینای تجریش شدم و پیش بسوی فلان جا!! وااای تو ماشین حالم بد شد...بد ماشینم من...و خوبه که قرص ضد تهوع داشتم همونحا تو ماشین خوردم و خوب شد که سریع خوردم چون مطمئنن تا مقصد دووم نمیاوردم ولی قرصه رفت چسبید به دره سولاخه معدم!!! دیگه دوباره تاکسی عوض کردم و رسیدم دان مربوطه و تازه 11ونیم بود. تو اون نیمساعت رفتم یه چای از بوفشون گرفتم با یه دونه شوکول - مخفف شوکولات !!- و خوردم و اونجا قشنک این چاییه محل چسبوندنه قرص رو که قبل از ورود به  معده بود میسوزوند!! خوب شد نمردمااا!  چقدم گرون بوووود یه دونه شوکوله فزرتی با یه چای کیسه ای عاخه 800 تومن؟؟؟!!! دانشگاه دولتیه ها نه فک کنین ازاد مازاده برا همین گرونه! واللا تو بوفه دان خودمون یه همچین چیزی بیشتر از 500 نمیشه دیگه! ایش!

.

پیش مشاورمم یه ربع بیشتر نبودم و دلیلی هم نمیدیدم که باشم! واللا ! اینم توی دلمو خالی کرد و گف من اگه داورت بودم به این قضیه گیر میدادم ! ولی بعدش که بقیه تحلیلامو دید یکم نرم شد و گف همین تحلیلا رو بزن تو مقالت و ایشالا مشکلی پیش نمیاد. میگه تو کلا اصول اقتصادسنجی رو بردی زیر سوال!!! خو من نبردمممم ! من منبع دارم بابته صوبتام اونم منابعی که هر کدوم بیش از 1000 تا سایتیشن دارن... اخرشم بهم گفت بهت تبریک میگم و خیلی تلاشگر هسی...گف دانشجوهای دکترای خودمون اینقدر که تو میری دنباله این چیزا اونا نمیرن با وجودیکه رشته شون ایجاب میکنه. ها یه چیزم بگم. برگشته میگه ژورنالی که میخای مقاله رو بفرسی پولیه؟ میگم عاره اگه بخایم open access باشه مقالمون باس 7 ملیون بسولفیم! پرر روووو پرررر رو برگشته میگه وااای خیلی گرونه مگه اینکه خوده استاد راهنمات بخاد هزینشو بده  حالا این یعنی چی؟ یعنی اینکه این خانوم با این حرفش بهم فهموند که نمیخاد حتی یه قرون بابت چاپ مقاله پول بده و سهیم شه....ببین چقدر یه عادم میتونه پر رو باشه. اسمش میخاد بره تو مقاله ای که تو یه ژورناله با ایمپکت بالا میخاد چاپ بشه و این در حالیه که حتی سرجمع یک ساعت هم وقت نذاشته برا این کار. اونوخت حتی نمیخاد هیچ پولی هم بابت چاپ بده...اینا دیگه کین خدا؟؟؟ اینا رو تو افریدی؟؟؟ یه وخت ندادیش دسته رزیدنتات که بیافریننشون؟؟؟!!  من که میگم خودت سرت شلوخ بوده دادیش دسته دانشجوهات! اونام که بلد نبودن و گند زدن! وااللا! اگه بخایم عادلانه حساب کنیم و عینه عادم رفتار کنیم این خانم حداقل یه ملیون باس از هزینه مقاله رو بده.

.

برگشتم و یک و نیم دان بودم. رفتم نهار خوشمزمم خوردم جاتون خالی و چسبید! بعدم اومدم بالا و رفتم پیشه مشاورم که اینجاس و اونم در جریان سرچای صبحم و صوبتای اون یکی مشاورم گذاشتم. اونم موقعی که داشتم میومدم بیرون بهم گفت بهت تبریک میگم بابت پشتکارت و اینکه خودت ایرادات رو کشف میکنی و راه حلهاشونو هم میگردی پیدا میکنی و این جای تحسین داره ( آیکونه ملی که خیلییییی ذوق کرده ) منم محض پاچه مالی برگشتم گفتم خاهش میکنم استاد من دارم درس پس میدمممم(عاره جونه عمه های مشورات!!!) اونم برگش گف خاهش میکنم و اینا و من در کنارت دارم چیز یاد میگیرم...خولاصه که بسی خرسندیم الان!!! (ایکونه ملیه خرسند!) فقط مونده استاد راهنمام که نتایجو ببینه و اوکی رو بده که اگه نده ملی نابوده رسمن.....برام دعا کنین بچه ها....دعا کنین راهنمام اولا زودتر جوابمو بده و باهام قرار اسکایپ بزاره و ثانیا مدلمو که دید ایراد و اشکالی پیدا نکنه از توش وگرنه واقعن به فنا میرم رسمن.

.

وووای چقده نوشتم ...نصفه شیر کاکایو دیروزیه تو یخچاله یه ساعت دیه میرم گرمش میکنم میخورمششش...دو تا میوه عاورده بودم که صب قبل رفتن به اون سر شهر دادمش به یکی از مستخدما...گفتم هم تو کیفم له نشه هم کالری زیادی وارد بدن نکنم....

.

از فردا رو مقالم دوباره کار میکنم. قرار بود شنبه متدشو ببندم ولی نبستم و از شنبه به این ور هم مقاله رو گذاشتم کنار. از فردا میوفتم روش تمام وقت . دیگه کاری ندارم راهنمام کی نتایجه این فازو میبینه. بر مبنای همین نتایجی که خودم تحلیل کردم مقالمو میبندم. خدایا کمکککککک بازم کمککککک. ..

.

دوس جونیا بپرین بقله ملی یه بوس بدین بهش!! موووووآآآآآآآآآآآآآآآآآآچ برا همتون...ابدار تازه خنک! بای بای فعلن

کبوتر طفلی :(((((

سلام. صبتون بخیر

.

دیروز پنج و نیم خونه بودم و مانتو شلوار سرمه ای و طوسیمو جفتشو خیسوندم و با پا رفتم روشون! دو تا مانتو شستم دو تا شلوار و دو تا مقنعه! بعدم حمام سریع السیر و پریدم بیرون. دو تا شلیل خوردم و چای! گوجه و خیار و خیارشور خرد کردم و قاطوندم و یه دونهه سیب دمنی هم گذاشتم ابپز شه رفتم نمازامو خوندم و یکم تو نت چرخیدم و موزیک گوشیدم و مانتو شلوار قهویه با یه مقنعه مشکی رو اتو زدم تا سیب دمنیه پخت و بعد پوره فلفل تند بهش مالوندم و با سالاد و یه پیاله ماست خوردم رف پی کارش! با خاهر بزرگه و باباجان صحبت کردم و بابام گف حاله قلبش بد بوده شب قبلش و مجبور شده بره درمونگاه... ولی خب دیشب خوب بود....

.

طرفای 11 گرفتم خابیدم و دیکه صدای اذانو نشنیدم  البته طرفای سه و نیم فک کنم یه دور بیدار شدم و ساعتو نیگا کردم. هیچ وقت اینطوری نبوده نمیدونم چرا نیمه شبا بیدار میشم. شاید از غصه یا استرسه. صب 5:45 پاشدم و تا مبال برم و بیام تو دقه اخر نمازم قضا نشد خوشبختانه! البته فک کنم!! بعدش دیه نخابیدم. تا صبونه بخورم  و ظرف بشورم و اینا دیگه هفت و بیس زدم از خونه بیرون. همین که اومدم بیرون دیدم یه چیزی کمی جلوتر وسطه کوچس... خدا خدا کردم بچه گربه ای چیزی نباشه...جلوتر که رفتم دیدم یه کبوتره که ماشین از روش گذشته بود و کلش پکیده بود  معلوم بود تازه هم این اتفاغ براش افتاده چون محلمون گربه زیاد داره و قطعا میان جنازشو میبرن بخورن...خیلی ناراحت شدم  عاخه چطور ممکنه یه کبوترو ماشینن بزنه؟؟؟؟ مگه میشه همچین چیزی؟؟!! وسطه کوچه بود.... گفتم لابد از همون کبوتراس که صبا میاد دم پنجره اشپزخونه! عاخه چندین خونه اون ورتر که من فغط پشت بومشونو از دور میبینم یه کفتر باز فک کنم زندگی میکنه! و من از دور کفتراشو میبینم که زیاد رفت و امد دارن تو اون پشته بومه...البته پشت بومش بلنده و نمیدونم شایدم طرف کفتر باز نیست و فقط کبوترا میرن میشینن اونجا چون بلندتره...خلاصه که من همیشه ارزن میریزم رو تاقچه پنجره اشپزخونم. قبلنا اون کفتر کوچولو ها - فک کنم اسم صحیحشون قمری باشه- میومدن میخوردن ولی بعدها این کفتر بزرگترا فمیدن و دیگه نمیزان اون قمری ها بیان دونه خوری! خودشون میان و کلی هم با هم دعوا میکنن و کاکل همو میکشن سر ارزن! خلاصه که فک کنم از همین کفترا بود که صب دیدم له شده بود

.

دیگه یه صدقه دادم که صبحم با دیدن جنازه یه کفتر شرو شده و راهمو ادامه دادم تا دانشگاه. جلو دانشگاهم که شلوغ بود و ایین دانشجویان جدیدالورود دانشگاه تهران بود. چه خبرم بود. سایتم که هشت باز میشه یکم نشستم تا مسئول سایت اومد و اومدم بساط کردم. ده و نیم هم باس راه بیوفتم برم پیش مشاور اون وریم! خانم دوره! نهارمم که قیمه هس میگم دوسم بگیره بزاره برام تو یخچال تا برگشتنی بخورم چون فک نمیکنم تا قبل 2 برسم...اینم از این

.

خدا کنه با دیدن نتایج تحلیلم این مشاورم حرفای رضایت بخشی بزنه. یه رقمی تو مدلم باید بالا باشه که نیست و من نمیدونم عایا این بدلیل ماهیته داده هامه یا بدلیل غلط بودنه مدلم! بقیه تستها نشون میدن که مدلم درسته ولی همین یه اماره میگه اون طور که باید مدله ملی محکم نیست...پناه بر خدا ببینیم چی میگه.

.

دیشب یکی از نمکدونای شیشه ایمم که توش پاپریکا پر کرده بودمو دسم خرد و شیکوندمش  عب نداره لابد قضا بلا بوده!

.

فعلا بای بای بچه ها جون. دوستون دارم  

اشپزای کوپوله ما!

سلام ...وختتون به خبر و خوشی

.

دیروز تا پنج که دان بودم و بعدش راه افتادم رفتم خونه و  نصف باقی مونده براونیم رو خوردم . بعدشم یه نصف گوجه خوردم!! یهو هوس کردم خو...نمک زدم و خوردم! بعدش چن تیکه لباس شستم و حمامه غیر سریع السیر کردم حواسمم بود که عابو زیاد باز نذارم (ایکونه ملی که داره برا ماتریش بای بای میکنه!) چای دم کردم و با دو تا خرما گردویی خوردم و یکم تو نت چرخیدم و ماست و خیار با نون بربری و یکم پنیر و پوره فلفل !! خوردم و نمازامم مدل پکیجی خوندم! خب تو نماز خونه دان دلم نمیکشه برم نماز ظهر و عصرمو بخونم و خونه هم که میرسم تا کارامو بکنم اذون میزنه. امان از وسواس! میتونم یه تیکه پارچه ای چیزی ببرم بندازم زیرم هااا ولی امان تر از حرفه مردم!! اینم از این.

.

شب قبل از ده خوابیدم! خیلی خوبه اینطوری ادم واقعا رفرش میشه. طرفای سه و نیم  بدلایل مبال پا شدم...البته اول پاشدم و یه نیمساعتی تفکرات نمودم و بعدم به این نتیجه رسیدم که بهتره برم دسشویی خلاصه برگشتم و تا خوابم ببره اذان رو هم گفتن. ینی داشت خوابم میبرد که اذان صبح زد و دیگه تو وضعیت خلسه بودم و گذاشتم همون پنج و چل و پنج بخونم. دوباره پاشدم برا اذانو بعدم دوباره خوابیدم تا هفت! چه خوابه چن مرحله ای بوده دیشب!! واللا! این چه وضشه؟ ولی اصن خمیازه نکشیدم امروز و خیلی خوب بود. فک کنم بخاطر همون خواب قبل ده شب باشه! اینم از این

.

صبح راس هشت انگشت زدم و رفتم بساط پهنیدم. دیگه میوه نخوردم. گذاشتم شبا بخورم که شامم رو کمتر میلم بکشه. البته دیشب شام درسته خیلی اقلام متفاوتی خوردم ولی از هر کدوم فغط یکم خوردم.بعله! دیکه تا 11 و نیم کاریدم و بعد به ذهنم خطورید که برم شیر کاکایو بخرم و بزارم تو ماکروویو گرم شه و بخورم رفتم محوطه و برگشتنی اغای متاهل رو دیدم  سلام و لبخند و اونم همینطور . البته که اول من سلام میدم چون اون خیلی سنش بیشتره خو! بعد احساس کردم سرسنگینه...فک کنم ناراحت شده که کلا بیخیالش شدم و دیگه طرفش نمیرم....عوضه اینکه من ناراحت باشم اون ناراحته! نمیدونم شایدم حق داره...شایدم با خودش میگه این دخدره یهو عوض شده و یهو رفت و دیگه پشت سرشم نیگا نکرد...برا همین میگم احتمالا حق داره که ناراحت باشه ازم. لابد فک میکنه از این عادم روانیام که خوشم میاد اول به یکی توجه نشون بدم و بعدم یهو ولش کنم و به ریشش بخندم.... ولی خب دلیل اینکه من یهو بیخیالش شدم این بود که یهو فهمیدم متاهله! همین! دوس ندارم در موردم فکر بد بکنه و فک کنه روانیم! بگذریم...

.

اومدم بالا نصفه شیره رو ریختم تو ماگم و نصفشم گذاشتم تو یخچال که عصری بخورم. عاخه یه دونه شیر کاکایو روش نوشته هر 100 گرمش 70 کالریه و اینم 200 گرم بود. اصول کالری شماری و اینکه چقد کالری در روز باید به بدن برسه رو از سایت نگارا خوندم که لینکش تو پیوندام هس. شیر کاکایوی داغ چسبید و بازم کاریدم تا 1 و نیم و بعدم رفدم سلف . لوبیا پلو بودد با ماست چکیده و اش رشته.

.

دو تا از اونایی که تو سلفن دو تا اقای کوپول و بامزن. یکیشون که عینن شبیه این اشپز کوپولای تو انیمیشناس!...خیلی بامزس  بهشون همیشه میگم برنجو نصف بریزین ولی این دستش به کم نمیره! به هر نفر یه ملاقه هم اش میدن بعد این کوپوله یه ملاقه دیگه هم برام اش اضافه ریخت که جبرانه برنجی که کم ریخته بشه ...منم دستشو رد نکردم ولی بعدش پشیمون شدم چون معدم باد کرد! همون یه ملاقه اش بس بود با 11 قاشق لوبیا پلو و ماست . نهارمو خوردم و برگشتم و برگشتنی باز اغای متاهلو دیدم  امروز روز اغای متاهل بود برای ملی باز سلام و خسته نباشید و لبخند. همین! راستشو اگه بخاین دلم برا اون وختایی که فک میکردم واقعا منو میخاد تنگ شده ! زندگی همینه دیگه ...قصه رسیدنا و نرسیدنا...

.

الانم تو سایت نشستم و دارم براتوون عاپ! میکنم. اه امروز باس مانتو شلوارمم بشورم ، رفته بودم دسشویی کفیث شد! البته بدلیل وسواسیم فک میکنم که کفیثه پس باید شسته بشه و چاره ای هم نیس!

.

بچه ها جون هوا خیلی خوبه برین بگردین و امیدوارم تو گردشاتون بهتون خوش بذگره! دوسدتون دارم هواااارتا ...بوووس برا همه !

سلام همه!

.

دیروز تا پنج تو سایت بودم و بعد شوتم کردن بیرون! کاش یه جایی بود بعد شیش میرفتم توش چون جونشو داشتم که یک ساعت بعدشم حداقل کار کنم. خلاصه که رفتم نشستم تو سالن و منتظر دوسم که بیاد با هم یکم غیبت کنیم. نیمساعتی طول کشید بیادش و غیبت کردیم تا شش و ربع ...بعدش دیه من پاشدم بند و بساطمو ورداشتم سمت خونه. بارمم سنگینه این روزاا کمردرد نشم خوبه. شاید امروز لبتابو گذاشتم تو کمدم توی دان و نبردمش خونه. چه کاریه من که شبا روش کار نمیکنم .

.

راه افتادم برم خونه که وسط محوطه دیدم این پیشی ملوس بی مسئولیته داره خودشو میماله به پله ها و معلوم بود بشدت دچار خلا عاطفی شده...منم رفتم و با پا نازش کردم و بچه همچین خودشو میمالید به کفش من که نگو! معلوم نبود چش بود! حتا گوشه کفشمو گاز گازیش کرد ...با بدبختی رفتم براش سوسیس خریدم و برا خودمم یه براونی با مغز شوکولات خریدم و سوسیسو بش دادم و راهی خونه شدم. سر راه هم باز به چنتا پیشی هر کدوم یه تیکه سوسیس دادم.... الهی بگردم سوسیسم کم بود و همشونم گشنه!

.

سر راه با اون همه وسیله رو کولم، نون بربری خریدم و جلو خودمو برا خرید نون شیرمال خوشمزه ها که از دور داشتن برام بوس میفرسادن گرفتم! خو کره توش داره و شکر! نون شیرمال ماهی یه بار! خب؟! بعدم از میوه فروشی شلیل قرمز و سفید و نارنگی ( نتونسم جلو خودم بگیرم تا آبان!!) و خیار و گوجه  و چنتا سیب دمنی و پیاز خریدم که شد 18 تومن. داشتم که حساب میکردم دو تا مرد هم این ور اون ورم منتظر بودن و اونام خرید کرده بودن...بعد هی مزه میریختن! یکیشون که با گوشه چشمم میتونسم ببینمش قشنگ مشخصا مزه پرانی میکرد به قصد خندوندنه من! چون هی مزه میپروند هی میرفت تو صورته من!! هی مزه میپروند هی میرفت تو صورت من منم دقیقن همینطوری  روبرومو نیگا میکردم! واللا!

.

رسیدم خونه و اول خریدامو شستمو جا دادم و بعدم سریع السیر حمومیدم- یه توضیحی بدم خدمت همه دوسدانی که تشیف میارن اینجا که بی نصیب و دس خالی نرن!! من وختی میگم سریع السیر حمومیدم منظورم یه حمومه بیس دقه ای عست که توش دیگه با سفیداب لیف نمیکشم!!  و فغط شامپو بدن میزنم و موهامم نمیزارم خیس شه یا اگه شد شامپو نمیزنم- خو خیالم راحت شد که منظورمو فمیدین از حموم سریع السیر  . بعدم یه چای دم کردم و با بروانی خوردم و همزمان در تلگرام چرخیدم. البته نصف براونی رو هم گذاشتم یخچال. روش نوشته بود میشه گرمش کرد و خورد و حیف که من ماکروویو ندارم. برا شامم دو تا خیار و یه گوجه رو داخل یه پیاله ماست خرد کردم و بهش دلار زدم و با یه کف دست نون بربری خوردم. اینم از این.

.

شب داشتم خواب میدیدم...خواب میدیدم که دارم یه فیلمه ترسناک میبینم. فیلمشم موضوعش اینطوریا بود که یه مکانه نفرین شده بود که هیشکی نباس میرفت توش - یه تیکه از یه رودخونه بود - ولی چن نفر رفتن توش و شروع کردن به فرو کردنه نیزه تو عاب برا شکاره فک کنم ماهی!! بعد یهو از گوشه کنار اب موجوداتی شبیه سوسمار و قورباغه و اینا سرشونو اوردن بیرون و .... همینجا بود که از خواب پریدم ! تعبیره فیلم ترسناک دیدن تو خواب چیه!؟  با موضوعه شکار در منطقه نفرین شده بیزحمت!!

یکی دو ثانیه بعدش صدای اذون اومد. اخه پنجره رو یکم باز میزارم و مسجدم نزدیکه...با خودم گفتم این دفه چندمه که من بیدار میشم و صدای اذونو میشنوم ، شایس این یه نشونس...لذا پاشدم نمازمو خوندم و بعدشم انگار دلم نمیخاست بخابم! ورداشتم سیبیلامو بند انداختم و پبشونیمو!! فک کنین اون وخته صب! بعدش دیدم اینطوری کاراییم تو روز کم میشه رفتم گرفتم خابیدم و ساعتم گذاشتم شیش و نیم. ولی سردم بودااا ...اولین احساس سرمای سال 95 امروز ثبت شد!

.

شیش و نیم بیدار شدنم فرقی به حاله زود انگشت زدنم نکرد و همون هشت و پنج دقه انگشت زدم و اومدم بالا...یه ظرفم میوه تیکه شده با خودم اوردم از خونه که یکمشو خوردم جاتون خالی! تا یک و نیم بکارم ( از مصدر کار کردن!!) بعد برم ناهار...بزار بینم نهار چیه! ....چلو جوجه کباب و مخلفات  عاخ جون!

.

وای راستی صبح سایته انار گل رو چک کردم و چقدددددر دلم از دو تا مدلش خاست. یکی مدل ماژان رو دوس داشم  و یکی هم بنه! دامن لنگی پشمی رو هم خیلی دوس داشتم همراه با کفش روناو!

http://anargol.com/

قیمتاشم خیلی خوبه من دوبار ازشون مانتو خریدم. از شعبه ولیعصر، مرکز خرید پردیس.

.

خو دیه برم زیاد حف زدم... دوستون دارم همتونو...البته با صداقت بخام بگم بعضیاتونو بشتر دوس میدارم بله درست حدس زدین اونایی که نظر میذارن و تو نظراتشون کلللللی بهم لطف دارن و کلی بهم انرژی مثبت میدن....چقد خوبه اینجااا ... چقدد خوب شد ساختمش  بای بای فعلا

اولین روز مدرسه...

سلام به رو ماهه همتون...

.

بخاطر استرسی خوابیدن صبح موقع اذان بیدار شدم...ینی صدای اذان بیدارم کرد ...بعد تو عالم خواب و بیداری یادم اومد که ساعتو گذاشتم رو 5:45 باس همین دیگه دوباره خوابم برد. صبحم نمازمو خوندم و باز خوابیدم تا هفت. خیلی خوبه صبحامو دوس دارم! هررر رووزززز صبح بلا استثنا صدای جارو زدنه صفور رو تو کوچه میشنوفم....صدای اقا دیوونه هه هم اومد امروز! ظاهرن زودتر از خواب پاشده بود و داشت فحش گویان، تند و تند میرفت که برسه به ته کوچه! از کجا فمیدم تند تند؟ خو از رو صداش! اول دور بود بعد خیلی نزدیک شد و بعد خیلی زود دور شد دوباره!

هفت پاشدم و چای دم کردم و رو تشکیمو از بالکن برداشتمو دوباره پهنش کردم رو در کمد. البته خشکه خشک شده بود ولی گفتم یه وخ باز نم نداشته باشه. صبونمو شامل یه تخم ابپز و چند قاشق دوشاب و یکم پنیر و نصف نون لواش الکی - که تو جایخی داشتم- خوردم و یه ماگ چاییم روش! پیرایش مختصر و راه افتادم. هشت و ده انگشت زدم! بعدشم رفتم بالا دیدم مشاور اولیه هس که گف 11 بیا پیشم. بعدم بساطمو پهنیدم تو سایت و نشستم ناامیدانه به انواع و اقسام تحلیلا! که اونام جواب نداد!

.

به ارگان مربوطه که برا فاز نهایی قراره مجوز بده هم زنگیدم که گفتن یه هفته دیگه بزنگ.کاش هفته بعد اماده باشه چون باس برم سازمانی که قراره بهم داده بدن و یه سری مدارک بدم به حراستشون و تازه حراست اونجا یه یه هفته ای حداقل الافم نگه میداره و بعد اجازه شروع کار رو میده. تا مجوزه رو ندن نمیتونم برم سراغ حراستیا...واقعن مسخرس... امیدوارم تا قبل هفته عاشورا تاسوعا بتونم مدارکو بدم ب حراستیا چون اون هفته هه هم نیسم و میوفته به 24 مهر به بعد.... شتتتتت!

.

11 رفتم پیش مشاورم که اینجاست و قرار شد یه سری ابهاماتو برام برطرف کنه...امیدوارم بتونه...من که چشمم عاب نمیخوره از این عادم ابی گرم شه!

.

بعدم رفتم یکم به بهونه پرینت و امضا گرفتن برگه انتخاب واحد و ... تو دانشکده و حیاط چرخیدم...دانشکدمونو دوس دارم قدیمی و با اصالته و باغچشم سرسبزه... یکی از فانتزیام این بوده و هس که همینجا هیات علمی بشم! چرخیدم گفدم بزار یکم سرم هوا بخوره من که هیچ جایی نمیرم گردش و اینا... در همین چرخشها متوجه شدم که دو تا کیسی که دوسم چشش دمبالشونه همزمان تو گروهن  به دوسم اس دادم که چه نشسته ای پاشو بیاع! اینم از شیطنته امروزم!

.

الانم یه عالم لواشک ترش خوردم با یه ماگ چای! یه چی بگم شمام بدونین. اون روزی دوستم بهم گف لواشک بدین صورت چاق میکنه که اشتها رو بیشتر میکنه...اغا راس میگه! یادتونه گفتم 12 تومن دادم لواشک؟ من به خیال خودم گفتم لواشک بخرم که کم کالریه و حینه انجام کارام بزارم گوشه لوپم! هی هوسه خوراکیای دیگه نکنم! ولی ذهی خیال باطل... اون چن روزی که لواشک زیاد میخوردم به طرز فجیعی اشتهام باز شده بود.. ینی تیکه اجر میدیدم دوس داشتم برم گازش بزنم! در این حد. بعد اینکه دوستم در مورد لواشک روشنگری کرد مصرفشو قطع کردم و اشتهامم الان برگشته به حالت نرمال! لواشکای باقی مونده رو هم اوردم دانشکده که همی امروز کلکشونو بکنم! اولش خاسم بندازم دور بعد حیفم اومد! تیکش هم کردم وگرنه میدادم دوسم بخوره. دیگه گفتم بیارمشون تو دانشکده بخورمشون که اگرم اشتهام عود کرد یخچالی دم دستم نیس که برم درشو وا کنم و هر چی دستم اومد بریزم تو خندقه بلا! واللا!! اینم از این.

.

امروز ناهار قرمه سبزیه به به! جاتون سبز...قرمه سبزیه سلفی و خابگاهی واقعن خوشمزس! اینو خابگاهیا میدونن! و لذا دلتون بسوزه  حالا خوبه یه بلایی سره غذاهه بیاد که کوفتم شه!

.

این پست چه ربطه به اولین روز مدرسه داشت؟!! هااا یادم اومد! صبح که داشتم میرفتم سمت دان اصن یادم نبود امروز روز اوله مدرسس! از جلوی یه مدرسه که رد میشدم یهو صدای ی زنی رو از تو بلندگو شنیدم که عینه این روانیا یه چیزایی داشت می گفت! یهو یادم افتاد که هاااا امروز روز اوله. اگه دانش اموز از این ورا رد میشه یا دانشجو یا خلاصه هر کی که به درس و مدرسه و دانشگاه مربوطه شروعه سال تحصیلی رو تبریک میگم. به اوناییم که دوس ندارن تسلیت میگم!! برا دانشگاهیا ترمای پاییزی ترمای سنگینیه و خیلی کش میاد و تموم نمیشه. برعکس ترمای بهاری که عادم تا ی چشم بهم میزنه تموم میشن.

.

روز اوله مدرسه برا همه مبارکااا نه فقط برا مدرسا و درسخونا! برا هممون مبارک چون یاد خاطراته معمولا شیرین می افتیم...این خودشم مبارکی داره دیگه نداره؟ درسته همه خاطراتش شیرین نیس ولی معمولن خوده من وختی به مدرسه و اینا فک میکنم فقط خاطرات شیرینش یادم میاد و تلخاش ناخوداگاه ایگنور میشن. من دوره دبیرستانه خیلی مفتضحی داشتم و بدترین دوران زندگیم بود! ولی راهنمایی و دبستانم عالی بود...همیشه اول مهرها یاده این دو دوره می افتم و دلم گرم میشه.... الاهی دل همه شما ها هم امروز یه جور خاصی گرم شده باشه با مرور خاطرات مدرسه...بوسسسسسس برا همتون