ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

اشپزای کوپوله ما!

سلام ...وختتون به خبر و خوشی

.

دیروز تا پنج که دان بودم و بعدش راه افتادم رفتم خونه و  نصف باقی مونده براونیم رو خوردم . بعدشم یه نصف گوجه خوردم!! یهو هوس کردم خو...نمک زدم و خوردم! بعدش چن تیکه لباس شستم و حمامه غیر سریع السیر کردم حواسمم بود که عابو زیاد باز نذارم (ایکونه ملی که داره برا ماتریش بای بای میکنه!) چای دم کردم و با دو تا خرما گردویی خوردم و یکم تو نت چرخیدم و ماست و خیار با نون بربری و یکم پنیر و پوره فلفل !! خوردم و نمازامم مدل پکیجی خوندم! خب تو نماز خونه دان دلم نمیکشه برم نماز ظهر و عصرمو بخونم و خونه هم که میرسم تا کارامو بکنم اذون میزنه. امان از وسواس! میتونم یه تیکه پارچه ای چیزی ببرم بندازم زیرم هااا ولی امان تر از حرفه مردم!! اینم از این.

.

شب قبل از ده خوابیدم! خیلی خوبه اینطوری ادم واقعا رفرش میشه. طرفای سه و نیم  بدلایل مبال پا شدم...البته اول پاشدم و یه نیمساعتی تفکرات نمودم و بعدم به این نتیجه رسیدم که بهتره برم دسشویی خلاصه برگشتم و تا خوابم ببره اذان رو هم گفتن. ینی داشت خوابم میبرد که اذان صبح زد و دیگه تو وضعیت خلسه بودم و گذاشتم همون پنج و چل و پنج بخونم. دوباره پاشدم برا اذانو بعدم دوباره خوابیدم تا هفت! چه خوابه چن مرحله ای بوده دیشب!! واللا! این چه وضشه؟ ولی اصن خمیازه نکشیدم امروز و خیلی خوب بود. فک کنم بخاطر همون خواب قبل ده شب باشه! اینم از این

.

صبح راس هشت انگشت زدم و رفتم بساط پهنیدم. دیگه میوه نخوردم. گذاشتم شبا بخورم که شامم رو کمتر میلم بکشه. البته دیشب شام درسته خیلی اقلام متفاوتی خوردم ولی از هر کدوم فغط یکم خوردم.بعله! دیکه تا 11 و نیم کاریدم و بعد به ذهنم خطورید که برم شیر کاکایو بخرم و بزارم تو ماکروویو گرم شه و بخورم رفتم محوطه و برگشتنی اغای متاهل رو دیدم  سلام و لبخند و اونم همینطور . البته که اول من سلام میدم چون اون خیلی سنش بیشتره خو! بعد احساس کردم سرسنگینه...فک کنم ناراحت شده که کلا بیخیالش شدم و دیگه طرفش نمیرم....عوضه اینکه من ناراحت باشم اون ناراحته! نمیدونم شایدم حق داره...شایدم با خودش میگه این دخدره یهو عوض شده و یهو رفت و دیگه پشت سرشم نیگا نکرد...برا همین میگم احتمالا حق داره که ناراحت باشه ازم. لابد فک میکنه از این عادم روانیام که خوشم میاد اول به یکی توجه نشون بدم و بعدم یهو ولش کنم و به ریشش بخندم.... ولی خب دلیل اینکه من یهو بیخیالش شدم این بود که یهو فهمیدم متاهله! همین! دوس ندارم در موردم فکر بد بکنه و فک کنه روانیم! بگذریم...

.

اومدم بالا نصفه شیره رو ریختم تو ماگم و نصفشم گذاشتم تو یخچال که عصری بخورم. عاخه یه دونه شیر کاکایو روش نوشته هر 100 گرمش 70 کالریه و اینم 200 گرم بود. اصول کالری شماری و اینکه چقد کالری در روز باید به بدن برسه رو از سایت نگارا خوندم که لینکش تو پیوندام هس. شیر کاکایوی داغ چسبید و بازم کاریدم تا 1 و نیم و بعدم رفدم سلف . لوبیا پلو بودد با ماست چکیده و اش رشته.

.

دو تا از اونایی که تو سلفن دو تا اقای کوپول و بامزن. یکیشون که عینن شبیه این اشپز کوپولای تو انیمیشناس!...خیلی بامزس  بهشون همیشه میگم برنجو نصف بریزین ولی این دستش به کم نمیره! به هر نفر یه ملاقه هم اش میدن بعد این کوپوله یه ملاقه دیگه هم برام اش اضافه ریخت که جبرانه برنجی که کم ریخته بشه ...منم دستشو رد نکردم ولی بعدش پشیمون شدم چون معدم باد کرد! همون یه ملاقه اش بس بود با 11 قاشق لوبیا پلو و ماست . نهارمو خوردم و برگشتم و برگشتنی باز اغای متاهلو دیدم  امروز روز اغای متاهل بود برای ملی باز سلام و خسته نباشید و لبخند. همین! راستشو اگه بخاین دلم برا اون وختایی که فک میکردم واقعا منو میخاد تنگ شده ! زندگی همینه دیگه ...قصه رسیدنا و نرسیدنا...

.

الانم تو سایت نشستم و دارم براتوون عاپ! میکنم. اه امروز باس مانتو شلوارمم بشورم ، رفته بودم دسشویی کفیث شد! البته بدلیل وسواسیم فک میکنم که کفیثه پس باید شسته بشه و چاره ای هم نیس!

.

بچه ها جون هوا خیلی خوبه برین بگردین و امیدوارم تو گردشاتون بهتون خوش بذگره! دوسدتون دارم هواااارتا ...بوووس برا همه !

نظرات 5 + ارسال نظر
شبدر سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 10:33 http://fourleafclover.blogfa.com/

سلام و ارادت . امیدروارم همه روزهای زندگیت خوب و قشنگ باشه .

سلامن علیکم و ارادت تر تر!! ممنونم عزیزم بهمچنین برا شما

r سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 00:41 http://lalyyy.blogfa.com/

والا خوب میتونی تحمل کنی و ۱۱ قاشق برنج بخوری!!!!! اونم توی شرایط کاره فکری و درس و مشق

دلم میکشه ها ولی جلو خودمو میگیرم! البته بیشتر بخام بخورم معدم باد میکنه و مث قدیما نیس که هر چی بخورم بازم جا داشته باشه! بابا من کلی تلاش کردم تا به این درجه از عرفان برسم که بتونم ده قاشق برنج بخورم فغط

شادی دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 19:34

سلام
خسته نباشی ملی عزیز
همش به فکر بودم که امروز چیکار کردی. نگو روز پر باری بوده چش و دل روشنی باید کرد ازت هااا
نوش جونت هرچی که میل کردی
خیلی نازی

سلام قربونت برم زنده باشی ها ازون نظر پربار بود مرسی عزیزم که بهم سر میزنی نازی از خودتونه

niloofar دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 16:09 http://niloo.chickenkiller.com/

سلامی به شیرینی دلتون من بهتون سر زدم اگه تونستین پیش منم بیاین خوشحال میشم از حضورتون
9815

سلام ممنونم چشم

بهار دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 14:49 http://likespring.blogsky.com

سلام
وسواسیتون خیلی شبیه منهمنم خارج از محیط بیرون برم دستشویی و اینا فکررررر میکنم لباسم کثیف شده و باید بشورم...خخخخخ
یه مدتی هست وبتون رو میخونم از دست نوشته هاتون خیلی خوشم میاد...موفقق باشید

سلام
چه شبیه همیم پس! البته فک کنم تمام وسواس ها شبیه همن!
ممنونم شما لطف دارین. قدم رنجه فرمودین

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد