ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

ملی اومده!

سلامن علیکم و رحمه الله!

ملی رو از تهران میشنوفین

اغا من صبح زود رسیدم تهران و خب بار و بندیلم هم سنگین بود. پدر جان انگور خوشمزه و هولو برام گذاشته بود تو یه کارتن نسبتن کوچیک و یکم سیب و اجیلجات هم با لباسام که تو ساک ابیم بود و کیف لب تابم و یه نایلون که توش کره بود و چند بسته گوشت قرمز. خلاصه که درسته تک تک سنگین نبودن ولی نمیشد همه رو با هم وردارم چون تعدادشون زیاد بود و لذا طبق معمول مجبور بودم رسیدم تهران باربر بگیرم. حالا مگه باربر گیر میومد؟؟!! صبح کله سحر که رسیدم ملخ زده بود به تخم هر چی باربره!  عینه این بدبختا یکی یکی وسیله هامو اوردم پایین و گذاشتم کنار قطار و به یه دونه باربری که داش وسیله های یکی دیه رو میبرد گفدم اغا بگین همکاراتون بیان برا وسایل من...دیگه خلاصه همممممه رفتن و قطار هم راه افتاد و جابجا شد و دسته اخر یه باربری از اون دوردورا اومد و من براش دس تکون دادم و اومد وسایلمو بار کرد و رفتیم تاکسیرانی. یه بار از باجه قبض باربری گرفتم 5 تومن و اون ورم کنار تاکسی که وسایلمو پیاده کرد باز پول خاست. متاسفانه پول خرد نداشتم و مجبور شدم 5 تومنم اونجا پیاده شم! خیلی زورم اومد اخه جای سختشم که خودم حمل کرده بودم! ایش....

رسیدیم که دم خونه داشتن اذان میگفتن و من یه همسایه ای دارم تو کوچه که یه پیرمردیه و من ماه رمضون موقع سحر متوجهش شده بودم که برا اذان صبح میره مسجد دم کوچه. برا اولین بار از نزدیک دیدمش

.

اومدم تو و ساک و وسایلو اوردم بالا و تا جابجا کنم ساعت شد 5. اس دادم به خاهر که سالم رسیدم و بعد پریدم حموم. خودمو شستم اساسی و تو حموم تصمیم گرفتم موزاییکارو هم دسمال بکشم! گرد و خاک نشسته بود روشون. دیگه تمیس که شدم همینجور عور پریدم بیرون و اول سینک ظرفشویی رو شستم حسابی و بعد موزاییکا رو دسمال کشیدم و تمیس که شد دوباره رفتم یه دور دیه خودمو اب کشی کردم و اومدم بیرون دیه ساعت شش و رب بود و خزیدم زیر پتو و تا شش و نیم تو نت بودم و بعد خابیدم و ساعتم گذاشتم 7ونیم. ولی واقعن خسه بودم و دوباره خابیدم تا هشت و نیم و بعدم پاشیدم و مانتوشلوارمو اتوییدم و صبونه خوردم و یه زنگ زدم به استاد مهربونه و مطمئن شدم که دان هست. کره رو برا اون اورده بودم. سه خوشه گنده از انگور هم براش گذاشتم تو ظرف نونم و همه رو گذاشتم تو یه پلاستیک بزرگ و اژانس گرفتم و اراسته و پیراسته رفتم دان! پیش استاده کسی بود. منتظر موندم و بعدم اتاغش که خالی شد رفتم تو و حال و احوال و یکم صحبت و قضیه ملاقاتمو با رییس دانشکده شهرمون گفتم و سوقاتیا رو دادم و اومدم بیرون.

.

از پیش استاد مهربونه یه راست رفتم ارگان پایین دسته سازمانه قبلی!! یک ساعت نشستم تا خانومی که نامم زیر دستشه بیاد و اونم گف الان نامم تو حراسته و خلاصه رفتم طبغه اخرر...میگم چرا تو همه سازمانا حراست اون بالا بالاهاس؟!! همیشه واحد حراست طبغه اخره هر سازمانیه!

دیه یه اغای ریشوی مومنه مهربون!!  یه چنتا سوال کردو اخرشم گف رییسم باس بیاد و بشین منتظر . یه نیمساعتی نشستم و اغا رییس هم نیومد و بهم شماره ای دادن تا فردا باهاشون تماس بگیرم تا اگه مدارکی لازم بود ببرم. اینم از این!

.

برگشتم دان و رفتم به دو تا از استادا که یکیشون مشاورمه و اون یکیم باهاش یه کاری داشتم سر زدم و بعدم رفتم سایت و تو وبلاگا چرخیدم و بعدم رفتم نهار! قیمه بود جاتون خالی. برنجشم گفتم کم بریزه و نامرد 5 قاشق بیشتر نریخت  دیگه بعد نهارم برگشتم خونه. یادمم رفت که اصل قراردادو ببرم بنگاه و الان گذاشتم تو کیفم که فردا برگشتنی ببرم بدم به بنگاهیه.

.

اومدم خونه و باز ولو بودم تو نت و بعدم خابیدم تا 5 و نیم و بعدش پاشیدم و سیب و هلو خوردم و با الف خان اسکایپیدم! صوبته خیانت و اینا شد. میگه تو اگه زنه من باشی و من بت خیانت کنم تو چه میکنی؟ منم گفتم نمیشه از الان گف ولی اگه نخام ترکت کنم مقابله به مثل میکنم! اونم گف اونوخ منم نمیزارم بری سر کار و موبایل پوبایلتم ازت میگیرم و خلاصه زندونیت میکنم تو خونه! منم کم نیاوردم که  گفدم بهتر! منم میشینم تو خونه میخورم و میخابم و از سرویس رایگانه شوهر استفاده میبرم...مقابله به مثلمم که کردم خیالم راحته!خخخخخ .....میگه پس در رو روت میبندم و نمیذارمت خونه و میگم برو همونجا که بودی ....ملی هم باز کم نیاورد و در پاسخ به اغای الف گف مهریشو اجرا میزاره ...اغای الف هم گف باشه ماهی یه سکه میندازم جلوت و طلاقتم میدم میرم یه زنه دیگه میگیرم! منم گفدم منم میرم یه شوهره دیگه میکنم!چولاغ که نیسم! واللا! بچه هامونم قرار شد الف ورداره منم گفدم بهتر! از تو گل گرفتم که بخام از بچه هات گلاب بگیرم؟!! بچه هاتم ماله خودت بده زنت بزرگ کنه!!! ( آیکونه خدا شفا بده به همه مریضا من جمله ملی و الف!!) اینم از این

.

الانم اومدم نشستم اینجا که برا شما بپستم! از فردا استارت کارا دوباره زده میشه. الان فعلن تو موده تعطیلاتم!! هیییییی خدایا دوباره یه نیرویی بده که یک: خوب از پس کارام بربیام و دو: اعصابی پولادین عطا فرما که از پس غصه دوری استاده محترمه راهنما بربیام! این دومی واجبتره!!

.

دوستون دارم دوس جونیا. مباظبه خودتون باشین گلا! فعلن بای بای تا بعد

خانواده نوشته کوتاه!

امروز داشتم فک میکردم که خونواده چقدر چیزه خوبیه... یه مامن و یه پناهگاهه امن برا وختایی که از همه چی و همه جا بریدی... حتی اگر خونواده مبتلا به مشکلاته مزمن و حاد باشه بازم یه جای امن محسوب میشه...اینو از زبونه ملی ای میشنوین که نزدیک دوازده ساله که تقریبا از خونوادش دوره .

اون اولا که برا کنکور میخوندم یکی از اهداف قوی که به من انگیزه درس خوندن و کنکور قبول شدن رو میداد این بود که از این خونه فرار کنم! میخاستم تا میتونم دور باشم از جو متشنجی که در خونه حاکمه ، خسته شده بودم و بریده بودم از هر روز تشنج و دعوا و اعصاب خوردی و البته پشیمون هم نیستم . درسته الان اوضاع اروم تر از ده پونزده سال پیشه ولی بازم اون صفا و گرمیه یه خونواده نرمال رو نداره ، ولی میدونین چیه؟ من برا همینم دلم تنگ  میشه و دلیلش هم دوری ازشه! شایس خدا و البته خودم! خاستم که از خونه دور باشم تا دلم براش بتونه تنگ بشه! مطمئنم که اگر مثلا یک سال مداوم بخام تو این خونه باشم بازم میبرم! البته اینم بگم چون من به عنوان یه عضو خونواده ازشون دور شدم هر وخت که برمیگردم همه سعیشون بر اینه که جو خونه گرم و نرم باشه برام! خب چون اونام متقابلا دلشون برا من تنگ میشه دیگه!! و شاید دور شدن من از خونواده خودش عاملی شده در برقراری ارامش حداقل برا زمانهایی که من در خونه بسر میبرم!

.

خدا یا شکرت به خاطر این خونواده کوچولوی متشنجه نصفه نیمه ی طوفان زده  واللا همینشم دنیا دنیا جای شکر داره. وای از تصور روزی که یکیشون نباشن داغون میشم. خدایا کاری کن من قبله همه این چن نفر از این دنیا برم چون تصوره دنیا بدونه این مته های اعصاب  برای من یه کابوسه !  

.

.

.

ندا نوشت: - عایا ایمیل مربوطه از اینباکس اینجانب دزدیده گردیده؟! - عایا ندا یادش رفده که برا من ایمیل ارسال کنه؟!  - عایا وسطه ارساله ایمیل نت ندا قطع شده؟!  اینها سوالاتیست که ملی وختی ایمیلشو باز کرد و اونو خالی دید به ذهنه مبارکش خطور کرد

.

من ایمیلمو اینجا برا همه شما عچقولا مینویسم که هر کی حرفه یواشکیه ایمیلی داشت بیاد اونجا درگوشم بهم بگه !! میدونم میشه تو قسمت تماس با من و فلان اینو وارد کرد ولی مستلزم اینه که برم گوشه و کنار وبلاگ رو بگردم و ملی الان وخت نداره:

 meli.mahtabi@gmail.com

.

قوبونه همتون برم و مواظبه خودتونا باشین! بوس بوس...ماچ ماچ ... موچ موچ

عاشورای 95

سلام بروبچز

اغا همین اولش عذر بخام که انقدر دیر و الکی الکی پست میزارم! شرمنده دیگه... (ایکونه بوس همراه با شرمندگی!!)

بعدم عذاداریهاتون قبول درگاه حق باشه و ایشالا که منم از یاد نبردین در دعاهاتون . من که خداییش امروز به یادتون بودم و حتی چنتاتونم نام بردم!

.

دیروز صب پاشیدم و حمومیدم و بعدم سبد صبونه رو اماده کردم و رفتیم صبونمونو تو یه روستای نزدیک کنار جوب عاب خوردیم و طرفای 1 برگشتیم خونه. خیلی باصفا بود و ملس. یکی از فانتزیام اینه که یه خونه تو روستا داشته باشم و یه سگ هم که ازم محافظت کنه  خیلی عالی بود ها هوااا

.

ظهر ناهاره نذری خوردیم و بعدم یه خواب اساسی رفتم و بعدم پاشدیم طرفای شش رفتیم دسته! چنتا دسته دیدیم و دعاهامونم کردیم و برگشتیم خونه دوباره نذری خوری! دوستان لطف دارن و هی برامون میارن دم در و یا زنگ میزنن که بریم بگیریم...دسشون درد نکنه.

.

صبح امروزم پاشدم و تا صبونه بخوریم طرفای ده شد و بعد باز رفتیم دسته . واییی به قول خاهر وسطی رفتیم تو قلب دسته ها. اغایون که زنجیر میزدن میخاست بره تو چش و چارم دو سه باری! بسکه نزدیک بودیم بهشون. اونجام باز دعا کردم و به یاد شماها هم بودم به قرعان! اول یه دعای کلی کردم برا دوستام که میان وبلاگو میخونن و دوسم دارن!! بعدم اسم بردماااا  رفتنی سوار ماشینای صلواتی شدیم و رفتیم و برگشتنی هم خاهر بزرگه که مامانمو با ماشین میگردوند که دسته ببینه اومد دمبالمون و من و خاهر وسطی رو برداشت. سر راه یه جا یه چای نذری میدادن که خیلی خوشمزه بود توش عرق مخصوص ریخته بودن و شیرینشم کرده بودن. خیلی چسپید. بعدم که اومدیم نهار و باز نذری خوردیم  

.

راستی ترشی گرفتوندم!! شور لوبیا سبز که بهار جون یادم داده بود یه ظرف گرفتم( یه ظرف بزرگ و یه ظرف خیلی اوچول برا خودم) و شور مشهدی که بازم جرقشو بهار جون به ذهنم زد و دستور ساختشو از یه وبلاگ اشپزی برداشتم. فک کنم خوشمزه بشن. حالا ببینیم. الانم میخام برم کیک بپزم. کیک کدو حلوایی. کدوش خوشمزه نبود امیدوارم کیکش خوب از اب دربیاد. کلی سیب داریم کیک سیب هم باس بپزم.

پریشب تا صبح اب مرغ رو با جو گذاشتم رو حرارت ملایم و برا ظهر دیروز سوپ جو پختم عاااای خوشمزه شددد عاااااای خوشمزه شد! عصاره وجودیه جو پاچونیده بود تو سوپ  خوده عشخ بود! اهل بیت امر فرمودن که براشون یه پاتیل گنده درست کنم که من رفتم بخورن و یاد و خاطره منو زنده نگه دارن ! دیگه چی بگم؟! هاااا ، گفتم یه دونه روسری گرفتم 25 تومن که وختی اینجا میرم بیرون سرم کنم؟ آقوووو بدجور ز چش و چارم افتاد....امروز هر طرف سرگردوندم دیدم دخدرا و خانوما از اینا رو سرشونه! اه ! انقد بدم میاد! ایش! اوه ! عیییی! شاید اهداش کردم به مامی! شایدم نکردم! حالو ببینیم چیطو میشه.

.

امشب من و تو یه برنامه داره در مورد دامپزشکیه جک و جونورای خونگیه. یادم نیس گف 8 شب یا نه یا ده!! حتمن باس ببینمش. عاششششقه این جک و جووونوراماااا...خوش بحال شبدر جون که تو دس و بالش پره و هر وخ دلش بخاد میره میچلوندشون. حیف که یکم وسواسم و اپارتمان هم جاش نیس وگرنه منم برا خودم سگ و گربه به فرزندی قبول میکردم و حالشو میبردم. عی باباو!

.

من برم دیگه. بازم ببخشین که دیر به دیر میام. پس فردا برمیگردم تهران  ولی خوب شد که اومدم ...تهران بودم از تنهایی دقیده بودم! واللا! برگردم برسم به کارام. جلسه ای که با رییس دانشکده داشتمو چکیدشو میخام بنویسم برا ثبت در تاریخ! حالا رفتم تهران شایس نوشتم. بچه ها جونی بازم رفتین مراسمات ملی رو یاد کنین و در جهت رفع مسائل و مشکلات و معضلاتش جمیعن دعا بفرمایین باشد که مقبول درگاه حق قرار گیرد  خدافظتون تا بعد..بوس بوس...ماچ ماچ

پوووووف!

سلام بر دوستانه عزیزم ک وختی من نیسم میاین سر میزنین به این چاردیواری. انصافن خیلی خانومین!( حالا ممکنه بعضیام اغا باشن و هنو بروز ندادن خودشونو!

.

عرضم به حضور انورتون که عضو تحتانیه ملی از دیروز ظهر به اینور تازه  الان اومده زمین! ( اگه خاب چن ساعته دیشبو فاکتور بگیریم!) نذری هام هم خوب شد خداروشکر حالا مفصلشو بعدن تعریف میکنم اگه شد. تازه فردا صبحم قراره بریم پیک نیک! و باس صب پاشم اول دوش بگیرم و بعد بساط نیک پیکو اماده کنم تا صب طرفای نه بریم یه وری برا صبونه خوری!! 

.

از کاره اینجا هم دیروز انصراف دادم و در واقع نامه انصرافمو نوشتم! توکلم به خداست ، خودش باس بهم رحم کنه و کمکم کنه تا به هدفم برسم...

.

وووووی دارم غششش میکنماااا فغط ب عخشه شماها اومدم ی خبری بدم و برم بخافم... بچه ها تو رو خدا همو دعا کنیم! امروز کلی دسته عزاداری دیدم! بعضیا واقعن با خلوص نیت عذاداری میکنن و انرژیش سرتا پای ادمو میگیره... خدا از همشون قبول کنه ... برم غش کنم دیه!! بای بای عزیزانم ... ببخشین پستش غش غشی شد!! ( ایکونه بوسه مدل غشی!!) 

بودن یا نبودن ؟ مساله این است! :/

قبل از هر چیز این ایکون رو تصور بفرمویین! : یه گوسفنده لاغرمردنی که شیش روزه علف نخورده!

.

بعله! اون آیکون بالایی ملی با چتریاشه از منظره خواهر وسطی  

.

سلام  چطور مطورین عچقولا؟ منم خوبم. صب هفت و پنجاه از خواب پاشیدم و یکم تو تخته خاهری که دیگه رفته بود سر کار برا خودم جولان دادم و بعدم پاچیدم کامل! صبونه رو که شامل سرشیر محلی و عسل و نون بربری بود و پاپی زحمتشو کشیده بود اماده کردم و با مامی خوردیم. پاپی هم برا خاطره دیابتش پنیر و گوجه خورد. جاتون خالی صبونش چسپید!

.

بعدم رفتم اشپزخونه رو سامون دادم و یه کدو حلوایی گنده داشتیم که اوردم تیکش کردم. یکمشو گذاشتم بخارپز شد. یکمشم شکر ریختم و با یکم اب گذاشتم بپزه رو اجاق. و یکمشم مکعبی خرد کردم که باهاش کدو حلوایی پلو بپزم. برنجو خیس دادم و گوشت چرخی رو هم یه بسته گذاشتم که یخزدایی شه که باهاش قلقلی درست کنم و بزارم کنار کدو حلوایی پلو.

.

اومدم یکی دو جا زنگیدم که هیچکدوم ورنداشتن فردا طرفای ظهر با رییس دانشگاه ولایتمون وقت ملاقات دارم دارم میرم که با دسته خودم موقعیته شغلی رو که اینجا دارم رو عطاشو به لقاش ببخشم و بهشون بگم که تعهدی که دادمو میخام پس بگیرم...مجبورم چون یه جا بهتر گیر اوردم و یه جا بهتر هم 50-50 هسدش و هنوز تا من دفاع نکنم معلوم نمیشه که چی بشه ولی چاره ای نیس. چون اگه متعهده همینجا بمونم اون ور کارامو بعد از دفاع به جریان نمیندازن. چون میدونن که متعهد اینجام. رییسه اونجا بهم گفته اقدام کن برا پس گیریه تعهدت از اونجا(ینی اینجا!) میدونم دارم مبهم صوبت میکنم ولی بیش از این نمیتونم توضیح بدم خو!

دارم ریسک بزرگی میکنم و فی الواقع دارم مسیر زندگی ایندمو مشخص میکنم. اینکه ایا در اینده در کنار خونوادم باشم یا ازشون دور باشم. در واقع تصمیم گرفتم که دور باشم و برا همینه که فردا صب دارم میرم که تعهدمو پس بگیرم! ریسک بزرگی میکنم چون معلوم نیست اون موقعیتی که میگم خیلی بهتر از اینجاست عایا اوکی بشه یا نه و همه چی 50-50 هست.

یاده سال 86 افتادم. هنو کارشناس بودم و یه موقعیت شغلی برام پیش اومده بود تو همین شهرمون و خونوادم (بغیر از پاپی) معتقد بودن که از دستش ندم. ولی من نخاستمش و گفتم تصمیمو گرفتم که برا ارشد بخونم و نشستم تو خونه و یه سال برا ارشد خوندم تا قبول شدم. اگه میرفتم سر اون کار قطعن مسیر زندگیم الان اینی نبود که الان هست. درگیر کار و بار شده بودم و ....

الانم یاد همون موقع ها افتادم. اگه بیخیاله کار تو ولایت خودمون بشم دیگه در واقع دارم میرم که برا همه عمرم دور از خونواده زندگی کنم. ولی خب تصمیممو گرفتم! من اینجا پیشرفتی نخواهم داشت. در قیاس با اون موقعیته خوبی که گفتم اینجا واقعن هیچه! ولی خب در عوض اگرم از اینجا برم از خونواده دور خواهم بود. هنوز به بابام نگفتما ! بگم غصه می خوره . خودمو سپردم به خدا. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم...خدایاااا....

.

الانم منتظرم خاهر بزرگه چایی بیاره برامون! من و مامی داریم تی وی میبینیم و حاله مامی بهتره خدا روشکر. پاپی هم طبق معمول رفته رفیخ بازی  خاهر وسطی هم داره میچرته! مانتومم هنو اندازه نکرده!  

.

خو دیه من برم الان خاهره میاد میره تو لوپ لوپم و اینجا لو میره! دوس جونیام دوستون دارم و بوس ترکی براتون میفرسسسسم !!