ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
قبل از هر چیز این ایکون رو تصور بفرمویین! : یه گوسفنده لاغرمردنی که شیش روزه علف نخورده!
.
بعله! اون آیکون بالایی ملی با چتریاشه از منظره خواهر وسطی
.
سلام چطور مطورین عچقولا؟ منم خوبم. صب هفت و پنجاه از خواب پاشیدم و یکم تو تخته خاهری که دیگه رفته بود سر کار برا خودم جولان دادم و بعدم پاچیدم کامل! صبونه رو که شامل سرشیر محلی و عسل و نون بربری بود و پاپی زحمتشو کشیده بود اماده کردم و با مامی خوردیم. پاپی هم برا خاطره دیابتش پنیر و گوجه خورد. جاتون خالی صبونش چسپید!
.
بعدم رفتم اشپزخونه رو سامون دادم و یه کدو حلوایی گنده داشتیم که اوردم تیکش کردم. یکمشو گذاشتم بخارپز شد. یکمشم شکر ریختم و با یکم اب گذاشتم بپزه رو اجاق. و یکمشم مکعبی خرد کردم که باهاش کدو حلوایی پلو بپزم. برنجو خیس دادم و گوشت چرخی رو هم یه بسته گذاشتم که یخزدایی شه که باهاش قلقلی درست کنم و بزارم کنار کدو حلوایی پلو.
.
اومدم یکی دو جا زنگیدم که هیچکدوم ورنداشتن فردا طرفای ظهر با رییس دانشگاه ولایتمون وقت ملاقات دارم
دارم میرم که با دسته خودم موقعیته شغلی رو که اینجا دارم رو عطاشو به لقاش ببخشم و بهشون بگم که تعهدی که دادمو میخام پس بگیرم...مجبورم چون یه جا بهتر گیر اوردم و یه جا بهتر هم 50-50 هسدش و هنوز تا من دفاع نکنم معلوم نمیشه که چی بشه ولی چاره ای نیس. چون اگه متعهده همینجا بمونم اون ور کارامو بعد از دفاع به جریان نمیندازن. چون میدونن که متعهد اینجام. رییسه اونجا بهم گفته اقدام کن برا پس گیریه تعهدت از اونجا(ینی اینجا!) میدونم دارم مبهم صوبت میکنم ولی بیش از این نمیتونم توضیح بدم خو!
دارم ریسک بزرگی میکنم و فی الواقع دارم مسیر زندگی ایندمو مشخص میکنم. اینکه ایا در اینده در کنار خونوادم باشم یا ازشون دور باشم. در واقع تصمیم گرفتم که دور باشم و برا همینه که فردا صب دارم میرم که تعهدمو پس بگیرم! ریسک بزرگی میکنم چون معلوم نیست اون موقعیتی که میگم خیلی بهتر از اینجاست عایا اوکی بشه یا نه و همه چی 50-50 هست.
یاده سال 86 افتادم. هنو کارشناس بودم و یه موقعیت شغلی برام پیش اومده بود تو همین شهرمون و خونوادم (بغیر از پاپی) معتقد بودن که از دستش ندم. ولی من نخاستمش و گفتم تصمیمو گرفتم که برا ارشد بخونم و نشستم تو خونه و یه سال برا ارشد خوندم تا قبول شدم. اگه میرفتم سر اون کار قطعن مسیر زندگیم الان اینی نبود که الان هست. درگیر کار و بار شده بودم و ....
الانم یاد همون موقع ها افتادم. اگه بیخیاله کار تو ولایت خودمون بشم دیگه در واقع دارم میرم که برا همه عمرم دور از خونواده زندگی کنم. ولی خب تصمیممو گرفتم! من اینجا پیشرفتی نخواهم داشت. در قیاس با اون موقعیته خوبی که گفتم اینجا واقعن هیچه! ولی خب در عوض اگرم از اینجا برم از خونواده دور خواهم بود. هنوز به بابام نگفتما ! بگم غصه می خوره . خودمو سپردم به خدا. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم...خدایاااا....
.
الانم منتظرم خاهر بزرگه چایی بیاره برامون! من و مامی داریم تی وی میبینیم و حاله مامی بهتره خدا روشکر. پاپی هم طبق معمول رفته رفیخ بازی خاهر وسطی هم داره میچرته! مانتومم هنو اندازه نکرده!
.
خو دیه من برم الان خاهره میاد میره تو لوپ لوپم و اینجا لو میره! دوس جونیام دوستون دارم و بوس ترکی براتون میفرسسسسم !!
سلام ملی جان خوبی
چی شد کارت عزیزم. بیخبرم ازت
سلام شادی جون، شرمنده ام میامو تعریف میکنم
درگیر نذری بودم تا الان
ان شاالله هر چی خیره برات بشه - تصمیم سختی گرفتی اما امیدوازم که موفق باشی - من همیشه با دلم تصمیم گرفتم اما پشیمون نیستم کلن عقل و منطق تو تصمیمات زندگی من نقشی نداره -
من تا حالا کدو حلوایی نپختم اما زیاد خوردم و دوست دارم .
خدا پدر مادر و خواهرهای عزیز رو برات حفظ کنه .
انشاالله . ممنونم
کدو حلوایی من دوس میدارم ، البته خوده کدوهه اینبار زیاد خوب نبود جنسش. خدا عزیزان شما رو هم براتون حفظ کنه
به به خانوم هنرمند... با یه کدو حلوایی چه کردیی!!
انشاالله هرچی که تو دوست داری و ایضا به صلاحت هس اتفاق بیفته ملی جان.
موچککککرم
ایشالا هر چی خیره
سلام خانم دکتر...
یعنی شکلشونو ببینم سردرد میگیرم...

البته الانم پزتو میدیماااااااا....
ملی من به کدو و کل خونوادش حساسیت دارم...حتی تخمه کدو
ولی چقد جالب....من تا حالا کدوحلوایی پلو نشنیده بودم...دستپخت خانم دکتر قطعا خوردن داره
به نظر من کار درستی کردی...حالا وضعیت شهرتون رو نمیدونم ولی خب تقریبا همه جا اسمون همین رنگه بجز تهران...اونجا پیشرفت میکنی....شاید اصلا رفتی فرنگستون..ما هم پزتو دادیم
سلام قوبونت برم
عوخیییی چ حساسیتی! عاره منم دفه دوم بود میپختم و برا کسایی که پلوی شیرین دوس داشته باشن گزینه خوبیه. من از وبلاگ هانی شف یاد گرفتم. 

عاره تهران برا پیشرفته شغلیه من جای مناسبیه . و البته اگه اون جایی که میخام برام جور شه . بهار جونم منم بابت داشتنه دوس جونای خوبی که از پشته این شیشه و کیلومترها راه دور مهربونیشونو با تمام وجود حس میکنم حسابی به خودم میبالم...
سلام به روی ماهت
الهی هرچی خیرو صلاحته اون بشه به حق قرآن. آمین.
مامان جان بهترن خدا رو شکر.
بنظر منم کار خوبی میکنی که جای پیشرفت رو انتخاب کردی. تو که تا حدودی به دوری از خانواده عادت کردی. تا همیشه هم نمی خای که با اونا زندگی کنی بهرحال دیر یا زود ان شالله ازدواج میکنی و ازشون دور خاهی شد. بهرحال موقعیت شغلی ت رو بخاطر دوری از خانواده از دست نده. ینی این فاکتور رو بیخیال شو. ینی نمیخام نصیحت کنمااا. میخام بگم بات موافقم
خونه ی پاپی شما که میام این چند روزه خیییلی احساس غریبی میکنم. زودتر برگرد خونه خودت اونجا دم در هم که مینشستم ،از بس همه جا از روزای اول خودمونی بود،راحت بودمااا. اینجا با خاهرا و بقیه عزیزان غریبی مسکنم
دیگه اینکه بووس بووس
سلام شادی جون جونمممم
واقعا آمییین... عاره مامی خوفه .
اوهوم فک کنم کارم عاقلانس.
شاید دلیلش اینه که من اینجا یکم از ته ته دلم پست نمیزارم، ینی چون یه هفته بیشتر اینجا نیسم برا همین سعی میکنم بیشتر با اهل منزل باشم و پستام فوری فوتین... غریبی نکن عچقولللمممم

عسیسسسسم غریبی نکن بیاااا بخلمممم