ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

یادداشت 306 ... حق گیرون !

سلام علیکم و رحمه الله و برکااااته... قبل از هر چی بیزحمت یه قل هو ال.. چیزی یا هر چی که برا جلوگیری از چش زدن هس  بوخونین تا بعد ادامه بدیم خوندی؟ بوخوووون خخخخخخخخ

.

اولدنش دوسدایی که حاله بز کوهی رو میپرسیدن مراجعه کنن به اخرین کامنت پست قبل یه اغا/خانومی به نامه یه دوست گفدن که بزی حالش خوبه و مماخش چاغه ...خب خدا رو شکر...فغط امیدوارم یه دوست واقعنی یه دوست باشه و حرفه الکی نزده باشه

.

من ...ملی.... ملی جون.... ملی ململیان! بدین وسیله ، دی ماه سنه یک هزار و سیصد و نود و شش خروسی را ماهه کشیدن حق از حلقومه باطل اعلام مینمویم! خعلی جالبه...بزارین تیتروار بنبیسم براتون:

یک: دغیغن یک روز قبل شب یلدا بنده موفغ شدم تا مبلغ 200 هزارتومنم رو از حلقومه بنگاهیه بکشم بیرون....برام کارت ب کارت کرد. مرتیکه اوباش

دو: هفته پیش بعده کلاس زبانم با پاپی جانه جانانم رفدیم و مبلغ 440 هزار تومان رو از حلقومه شاگرد مبل فروشه کشیدیم بیرون...مرتیکه کلاهبرداره دله دزد تازه دو روز بعدش صاحابه اصلی(همون که نقشه کشیده بود قاپه منو بدزده)  زنگیده  از تهران که خب شما که پوله خودتو پس گرفتی ...حالا چرا اون یه دونه صندلی رو ورنداشتین؟ ( قرار بود دو تا صندلی برام بیاره که از قرار دونهای 220 تومن باهاش حساب کرده بودم. اون شب بعده 5 ماه و بعده تهدیدای بابام مبنی بر شکایت ازشون یه صندلی برامون ورداشته اورده که دسته ش هم کج بود! مام ورنداشتیم و گفدیم پول هر دو صندلی رو پسمون بده) منم جواب دادم با عصبانیت که من از شما صندلی نمیخام جناب و خدافس! دیه کاملا دو تا شمارشم بلاک کردم که عنه زیادی نخوره یه وخ!

سه: سه شمبه زنگولیدم به ماون اموزشیه انتره دانه ولایت مرتیکه برگشته میگه بهمن یه جلسه ایه و اینکه حکم تو رو بزنیم یا نزنیم بستگی به نتیجه اون جلسه داره مگه اینکه رییسه دان بمن دسدور بده که حکم تو رو بزنم! منم طی یک عملیاته گاز انبری زنگیدم به منشیه رییس دان و گفدمش که من نمیتونم تا بهمن منتظر بشم و جاهای دیگه اقدام کردم و پذیرفتنم! یه وخته ملاقات از رییست بهم بده که بیام تکلیفمو روشن کنن. اگه نمیخان حکممو بزنن عدم نیازمو بدن که برم دانشگاهی که پذیرفتنم( الکی! هیچ جا اقدام نکردم که!) گف 5 شمبه ینی یه روز بعدش بهت میزنگم بگم بیای. گفدم اوکی. 5 شمبه صب یه بار زنگیدم گف دکتر گفده نمیخاد بیاد دیدنه من و من خودم دستور میدم به ماون که کارای زدنه حکمو شرو کنن و اینم بره پیشه همون ماون پیگیریه بقیه کاراش. گفدم اوکی پس من یه ساعت دیه میزنگم و اگه با ماون صوبت کرده بود یه راس میرم دان. یه ساعت دیه زنگولیدم و منشی کف رییس گفده نمیخاد بزنگم یه درخواست بنویسه مبنی بر اینکه فارغ التحصیل شده و میخاد تعهدشو شرو کنه و بیاره من امضا کنم و با همون بره پیشه ماون! پاشدم شال و کلا کردم و درخواستو بردم و نیم ساعتی هم منتظر نشستم تا جلسه رییس تموم شه. بعدشم رفدم تو و فغط سلام دادم! نه خسته نباشید و نه هیچی دیه نگفدم! اونم با اخم و تخم درخواستمو امضا کرد و وسطشم پرسید خوبی خانم دکتر؟! منم گفدم بله مرسی! همین! بعدم درخواستو ازش گرفدم و گفتم خیلی ممنون و باسنمو کردم بهش و از اتاخ اومدم بیرون....مردکه جیره خور خبردار شدم که یه رشته کارشناسی و یه رشته ارشد از وزارت خونه خاستن و تو هر دو درخواست هم اسم و تخصص منو نوشتن ( که ما هیات علمیه این رشته رو داریم) ینی منو اینجا نیگه داشتن که با استفاده از مدرکم برا خودشون رشته تاسیس کنن اون وخت حکممو نمیزنن....اینم یه جور دزدیه دیگه ....عوضیا حالا شمبه قراره این نامه رو ببرم برا اون یکی دزده ببینم اون چی میگه. ماونه و اصولا باس دستور رییسشو اجرا کنه. حالا میام خبرشو میدم

.

چهار: دخدره عنتر بود اعصابمو خرد کرده بود سره پروژه بالتازار؟ یه جوری شد و یه شرایطی پیش اومد که بالتازار پشت تلفن حسابی دعواش کرده بود. خوبش شد...زنک بیشعور. چن روز پیش زنگولید که تو به بالتازار یه جوری حرفای منو انتقال دادی که اون از دستم ناراحت شده. در حالیکه خدا خودش میدونه من فقط عینه صوبتای همکارا رو به بالتازار گزارش دادم. فقط این وسط دخدره یه دروغی گفده بود و من با انتقاله عینه حرفای همه همکارا ناخداگاه دروغه دختره رو لو داده بودم به بالتازار! و اونم ناراحت شده بود. پس تخصیره من نیس که بالتازار ازش ناراحته. تخصیره خودشه که دروغ گویی کرده و حالا دروغش لو رفته! 

در مورد چهار قضیه حق گیری نیس ولی خدا خودش گذاش تو کاسه عنتر خانوم

.

همینا دیه! قرار بود فردا تهران جلسه باشه که همین انتر خانوم باعث شد جلسه کنسل شه و بیوفته هفته بعد. بدم نشد! هرچند من دو بار بلیط عوض کردم و 30 تومن ضرر کردم. عب نداره فدا سرم. حالا خدا بخاد هفته دیه قراره برم . شایدم دو روز موندم چون میخام برم شعبه سفارته انگلیس تو ایران. نمیدونم اصن رام میدن؟؟! سوالامو میخام بپرسم! این موسسات و شرکتای خصوص برا گرفدنه ویزا پیزا و این حرفا هس ولی به نظرم اینا ادمو تلکه میکنن و برا چاپیدنن. به نظرم ادم خودش دمباله کاراش باشه هزینشم کمتره و اطلاعاتشم بالا میره. من در واقع اگر قرار باشه اقدام کنم برا ویزای کاری انگلیس (تی ار می گن چی میگن؟! تی ار 2) میخام اقدام کنم. ینی ویزای کاری از طریق کارفرما. ظاهرن برا گرفتنه این نوع ویزا مدرک زبان هم میخاد البته مثلا نمره شش ایلتس و اینا. دقیقن نمیدونم نمره زبان حداقل چقد باس باشه. و اینکه چه مدارکی لازمه که من بتونم باهاش برا گرفدنه ویزا اقدام کنم. یه وخت هم از سفارت انگلیس باس بگیرم برا مصاحبه فک کنم. ینی میری اونجا مصاحبه ازت میکنن و مدارکتم فک کنم قبلش براشون میفرستی و یه مبلغی هم باس قبلش بریزی بحساب. حالا همین ریختنه پول به حساب هم خودش داستانه و ظاهرن باس مستر کارتی چیزی داشته باشی که بتونی وجه رو واریز کنی. اینا رو دیروز سرچ کردم ! انگلیس تو ایران سفارت نداره پس منطقن برا مصاحبه جهت اخذ ویزا باس ادم بره ترکیه یا دبی! خلاصه میخام یکی بشینه قششششنگ همه اینا رو برام توضیح بده مرحله به مرحله  و جوابامو بده! برا همین میخام برم اون شعبه هه! حالا ادرسشم نمیدونم ! یه جا نوشته بودن ملاصدرا شیخ بهایی یه جا هم نوشته بودن فردوسی!

.

روی مقالمم کار کردم. همون که از داوری اومده. کلی وختمو گرفت ولی خدا رو شکر همه ایراداتی که گرفته بودن قابل برطرف شدن بود. همشو انجام دادم فقط باید یکی از مدلامو مجدد تخمین بزنم و متاسفانه نرم افزارم ارور میده. حالا میخام دوباره بنصبم . خدا کنه اوکی شه تا مقاله ریوایز شده رو بفرسم استادم ببینه و بعدش بدم یه دور ادیتورم بخونه که بخام مجدد سابمیتش کنم. پلیز هلپ گاد.

.

خاهری فردا امتحاناش شرو میشه و عینه چی گیر کرده تو گل و خوشم میاد همشم خابش میگیره! ایشالا که خوب بده امتحاناشو. شمام براش دعا کنین

.

دیروز الف بطور جدی برگش تو واتس عاپ گف بیا زنم شو! منم گفدم اول باس اخلاختو درست کنی و بعدم خساستت رو بزاری کنار. بعدم پاشی از اونجا بیای اینجا یه خونه بخری تا بعدش ببینیم چی میشه! میگه من که پول ندارم خونه بخرم! اخلاخمم همینه دیه 40 سالمه عوض نمیشم که! بیا زنم شو! منم یه خونه اجاره میکنم و قول میدم برات یه گربه بخرم! میگم نمیخام من مامانه گربه های تو کوچه ام...میگه باشه اجازه میدم مامانه گربه های تو کوچمون باشی !!  میگم واااااو تو چقد در حق من لطف داری الف! میگه من نه اخلاخ دارم نه پول دارم برا همین هیچ دخدری نمیاد زنم بشه. میگم خو منم مث همه دخدرای دیه! میگه نه تو رفیقمی تو فرق میکنی! رفیقه عادم فرغ میکنه هیچی دیه اینم بساطه اینه مون!

.

برم که کلی کار دارم. یه عالمه تمرینه زبان بعلاوه مدل زدنه دوباره و کارای جلسه هفته بعده بالی جان! کاری ندارین با من؟برم؟ میرم! مباظبه خودتو باشین و لبخند بزنین

یادداشت 305

سلام

خوبین خوشین؟

زمستونتون چطور میگذره بچه ها؟ برا من که خوب بوده این یه هفته خدا رو شکر. شب یلدا هم خوب بود خیلی. از سفره ای که براشون چیدم خوششون اومد اهل بیت. چارشمبه و پنشمبمو کلن مشغولش بودم. منوی یلدام اینا بودن: کیک کدو حلوایی، حلوای لبو، اش رشته، چیز کیک انار. البته اینا رو که پختم یه هفته ای به عنوان عصرونه با چای میخوردیم مامی هم بود و خب در واقه مهمونمون بود (و البته هنوزم هس) و عصرونه باس تدارک میدیدیم دیگه.  این عسکاشه :

.

این حلوا لبوم از نزدیک:

.

اینم چیز کیکم از نزدیک:

پنشمبه تا 4 عصر تو اشپزخونه بودم و بعدش  اشپزخونه و دسشویی رو شستم و پریدم تو حموم. از حموم که اومدم هنو سفره رو نچیده بودم و شرو کردم به چیدنه سفره. نگران بودم کیک کدو حلواییم از قالب در نیاد که خدا رو شکر یکم کوبیدمش به زمین و تکون تکونش دادم و با لبه چاقو هم جداش کردم لبه های بالایی رو از ظرف و کامل و غشنگ در اومد. با چیز کیکمم بساط داشتم چون از قالب کمربندی دفه اول بود استف میکردم و می بایست کفش رو کامل کاغذ روغنی مینداختم ولی خب این کارو نکرده بودم و با همون کفه فلزیش گذاشتم تو بشقاب و دورشم دونه انار چیدم که معلوم نشه! البته بعد اینکه چن تیکه رو برش دادیم دیگه تونستم چیز کیکو از کف فلزیه قالب جدا کنم !

البته با چیز کیک قبل حموم درگیر بودم و با کیک کدو حلوایی بعده حموم! خلاصه که طرفای هشت دیه تقریبا سفره رو چیدم و خودمو انداختم رو تختم. در واقه رو کاناپه تخت شوئم تازگیا جیر جیر میکنه! نشستم به فرستادنه تبریکام و به استاد مهربونه که تبریک گفتم برام نوشت از ماهه اینده هم شرو به کار میکنی! گفدم استاد کسی چیزی بمن نگفته و قرار بوده بزنگن که نزنگیدن. گف دو سه روز پیش وزارتخونه بودم و رییس دانتون رو دیدم(دانشجوی استاد مهربونه بوده اون قدیما )  و ازش پرسیدم و گف از ماهه اینده دعوت به کارش میکنیم! منو میگین؟! اصن یه ذره خوشال نشدم یه حسه کوچولوی خوشالی بودا ولی با غصه همراه بود. به خاهرامم گفتم و مامی حموم بود دیه یه جوری شد که تا فردا صبحش یادمون رف به مامی و پاپی بگیم این خبرو!  ولی خب بازم یه حس مثبته کوچولو بهم داد اون شب. دیه بعدش بلند شدم و سفره رو تکمیل کردم و متاسفانه پاپی یه سر زودی اومد و رف و به عسکه با سفره نرسید و بعدش دیه خودم و خاهریا و مامی کلی عکسیدیم و خوراکی با چای خوردیم و فال هم گرفدیم. من نیتم برا ایندم بود و پیشرفته علمی و شغلیم که این شعر برام اومد:

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

.

غشنگ بود نه؟ دلم براش گرم شد! خاهر بزرگه برام گرف.

.

دیه صبحشم تا عصره یه شمبه که کلاس زبان بود تند تند تند زبانیدم. کلی هم تکلیف داشتیم. بقیه این هفته هم نسبتا مفید بود و یکم پروزه بالتازارو پیش بردم و کارای جلسه شونزدهم که مربوط به همین پروژه هست رو پیش بردم و دعوتنامه اینا و چنتا زنگ و اینا. شونزدهم باس تهران باشم. در واقه جمعه میرم و شنبه عصر برمیگردم. باس تو جلسه هه باشم. راستی با اون دخدر بیتتتتربیته هم یکم روابطم بهتر شد و دیه الان بی تتتتتربیت نیس   یکم از سوئ تفاهم احساس میکنم در عومده چون دوباری که باهاش تلفنی صوبت کردم خیلی نرم تر باهام حف میزد...خب اینم شکر! الکی دشمن برام درست نشه! واللا!

بزرگه از شونزدهم امتاحاناش شرو میشه و سر کارش انقد سرش شلوغه که خونه هم میاد کارای اداریشو میاره و خلاصه هنو برا امتحاناش کاره چندانی نکرده. البته نمرات مربوط به ارائه هاشو گرفته و همینم خوبه. حالا جزوه و کتاباشو گرفتم که جاهای مهم که احتمال داره سوال بدن رو براش مشخص کنم و در واقه براش از هر فصل از کتاباش چنتا سوال درمیارم که همونا رو بوخونه . 

دیروزم یکی از مقاله هام شب از داوری عومد. وااای من عاخرش سکته نکنم خوبه! مطمئنم هر بار که اینجوری استرس میگیرتم یه تیکه از قلبم اسیب میبینه! گوشی دستم بود و تو اینستا بودم که دیدم نوتیفیکیشنه جی میلم اومد و از طرف ژورناله هس...دلم هری ریخت تا بخاد باز بشه و و چن خط اولو بخونم. دقیقا همون حسی که میری تو سایت ببینی کنکور قبول شدی یا نه! که دیدم خدا روشکر از داوری اومده و حالا باس بشینم کامنتای داورا رو  روش اعمال کنم و اصلاح کنم. خدا کنه خیلی مورد دار نباشه و کامنتاش فنی نباشن.

.

از امروز تا جمعه هفته بعد که پونزدهمه هم یه عالمه کار دارم. زبان بخونم. پروژه بالتازارو پیش ببرم. و مهم تر اینکه مقالمو اصلاح کنم. تازه دو تا مقاله تزمم هنوز کاری براشون نکردم و شروعشون نکردم. باس اونارم استارتشو بزنم. برا پست داک هم فعلا جایی رزومه نفرستادم. از شب یلدا به این ور یکم دلم گرم شده به اینکه صدام میکنن برا شروع کار. البته همونطور ک گفدم خوشال نیستم که میخام با یه مشت عقده ای تو جایی که دوس ندارم کار کنم ولی قبلنم گفدم برا دل خونوادم بویژه بابامه که هیات شدنه من تو این دانشکده براش شده ارزو!!! و اینکه یکم پول پس انداز کنم و دیگه اینکه یه سال تعهدم بگذره و بتونم فراخانا رو بشرکتم ( خدایا به قرعان ناشکری نمیکنم و خاهشا نزن تو برجکم! اینا ناشکری نیس...خودت میدونی وضعیتمو! )

اگه این عقده ایها حکممو بزنن خیلی خوب میشه...بیشرفا میترسم یه جوری حکم بزنن که به فراخانه سال بعد هم نرسم. خو یه سال حداقل باس بگذره تا بتونم تو فراخانای هیات علمی شرکت کنم. فراخانا هم معمولا اسفند یا اواخر بهمن میاد. اگه حداقل از اول بهمن امسال حکمم بخوره تا بهمن سال دیه یه سالم پر میشه. بعدشم خدا کریمه. یا میرم برا پست یا فراخانای جاهای دیگه رو شرکت میکنم(اگه بزارن و موقعیتی پیش بیاد) ولی پست رفتنم حتمیه به امید خدا.

.

برا تابسون یه برنامه ای دارم که بعدن در موردش صوبت میکنم! در مورد زبان و تقویتشه! راستی یادمه یه پست باید در مورد زبان بزارم. میزارم شرمنده دیر شده.

.

خو دیه چیزی فعلا به ذهنم نمیرسه. تو این ماه های مونده تا اخره سال حواسمون بیشتر به کارامون باشه و عقب افتاده ها رو انجام بدیم و کناره بخاری بشینیم و چای بخوریم با کیک و اگه رژیمیم با یه دونه ساقه طلایی و .... خدایا....خدایا .... لطفا برف ببارون....خوبی ببارون....برکت ببارون.... شادی برا دلامون ببارون....آممینن

304... چارشمبه پیش از یلدای خروسی :)

سلام دوس جونا

اومدم یکم نصیحتتون کنم و برم و بر شماست که به نصایح ملی گوش فرا دهین و عمل بنمویین تا یک در دنیا و صد در عاخرت نصیبتان بگردد

فردا شب یلداست! کی میتونه قسم بخوره که فردا شبو میبینه؟! کدومتون؟! من که نمیتونم! (راستی اگه مردم شما چ جوری میخاین بفهمین من مردم؟! شاید از طریقه شبدر که توی تلگرام منو داره! البته شمارمو که نداره ...بذگریم!) عاره هیشکی نمیدونه تا دو دقه دیه زندس یا نه. فردا شبم یه بهونس به نام یلدا که به این بهونه می تونیم خودمونو و دل اطرافیانمونو خوش کنیم...با چن تا تیکه لبوی ابپز شده قرمز... یا چن تیکه کدو حلواییه آبپز...یا حتی شلغم ابپزه نمک زده... یه پیاله آش یا یه تیکه کیک یا اصن چنتا دونه چیپس و تخمه و پفک ...شب رو متفاوتش کنیم...عاهنگه شاد بزارونیم ! و دلمونو خوش کنیم...به این اعتقاد داشته و دارم که زندگی چنتا دونه غم درشت داره و یککک عالمه شادی های ریز ریز...غمای درشتو که نمیشه کاریشون کرد و گوشه دلمون اطراق کردن.. ولی میتونیم شادیای ریز ریزو زیاد کنیم و این دسته خودمونه پس بیخیاله همه غصه ها یه فردا شبو...بیخیاله همه اونایی که ظلم کردن و دلمونو شکستن...بیخیاله همه سختی ها ...یه فردا شبو بخندیم و بخندونیم. ... به به چه غشنگ دارم نصیحت میکنم خوشم عومد ایول

.

من گزارشه کامل شب یلدامو بعدن میام میگم فغط اینکه از همی الان دارم تدارک میبینم...خودمون چهارتاییم و سه دخدر و مادر. مامی هم الاناس که برسه و چن روزی پیشه مون میمونه و بعدش برمیگرده خونه خودش. نگرانه خونشه! ایشالا که شب یلدای خوبی رو هممون بگذرونیم... کاش میشد یه کمکی هم به ندارها بکنیم. به کسایی که فک میکنیم ممکنه فردا شب سفرشون خالی باشه...

.

هفته پیش بود نوشتم ؟ چ دخدره بدی شدم! یه تجربه بد داشتم که بذارین بهتون بگم. یادتونه گفدم یکی از همکارای پروژه ( که دخدری عست عنتر!) اعصابمو خرد کرد؟ فرداش بهش زنگیدم و حرفامم قبلش عاماده کردم که محترمانه بهش بگم . در مورد زمان بندی پروژه و برخی جزییات....اغا من به زنگیدم و مث همیشه دفه اول برنداش! کلاس میزاره مثلن که خیلی عادمه مهمیه! دو سالم از من کوچیکتره ها! هیچی دیه خدا نصیبه گرگه بیابون نکنه. یهو عصبی شد و توپید به من و پررو پررو کلی جفنگیات تحویلم داد. نه فک کنین فحشم داد ها نه! ولی کلا زحماته منو زیر سوال برد و خودمم زیر سوال برد و خودشو برد چسپوند به طاقه عاسمون! عاغا مگه من از پس زبونه این بر عومدم؟! واه واه واه... فک کن عادم یه همچی خارشوهری داشته باشه مثلن! خدایا شکرت که ازینا تو زندگیامون نداریم! ینی چنان با من بد و تند حرف زد که یه لحظه و یهو دیدم قلبم داره از قفسه سینم میزنه بیرون.... نمیدونم چرا اونطوری شدم! ینی قشنگ قلبم میگف توپ توپ توپ توپ ....پشت سره هم!  این حالتی که شدم و همینطور که دخدره داش عراجیف میبافت به خودم ارامش دادم و گفدم ملی عاروم باش الان سکته میکنی!  گوشی رو که قط کردم تا دو سه روز دپرس بودم. ولی به خودم قول دادم که دیگه اونجوری خودمو ناراحت نکنم به خاطره یه عادمه پلشت! میخاد چه گوهی بخوره؟! میخاد مثلن بده منو پیشه چهار تا ادم حسابی بگه؟!! خب بگه! مگه اون چهار تا ادم حسابی دارن نون منو میدن؟! قطعن نه! خدا خودش اون بالاس و حواسش به همه ماها هست! تا اون هس، بنده هاش سگه کی باشن؟!  خلاصه که قشنگ تجربه کردم که اونایی که وسطه یه بحث مثلا دسشنو میزارن رو قلبشونو میگن عی وای قلبم چه حسی دارن! جالبه الان هیچ اثراتی از اون ناراحتی در من نیس! گوره بابای خودش و هر کی مث خودشه! دخدره ایکبیری!

.

بجه ها هنو خبری از دانه ولایت نشده و بهم نزنگیدن. منم نمیزنگم بهشون تا ببینم میخان چکار کنن. دیگه عاب از سرم گذشته. فقط نمیدونم با این حجمه نفرتی که در من از خودشون ایجاد کردن چطور میخام باهاشون همکاری کنم! دو راه دارم البته اگر حکممو بزنن و همکارشون بشم: 1- با خنده و شادی و روحیه عالی برم هر روز و هر وخت میبینمشون خندم تا بنا گوش باز باشه تا بترکن و باهاشونم خوب رفتار کنم و حسابی خرشون کنم.  2- خنده و شادی و روحیه خوبمو داشته باشم ولی تو محله کار سگ محلشون کنم! معاونه رو بیشتر مد نظرمه. محله سگ بهش نزارم و مثلا هر وخ دیدمش زیر لبی سلامش بدم! ولی جلوش بگم و بخندم و شاد باشم تا بترکه....شما کدوم دو گزینه رو پیشناهاد میکنین ؟

.

هنو به استاد راهنمام تکست ندادم که ازش درباره پست داک مشورت بگیرم. میدونین چیه؟ در واقع تصمیم من این بود که بیام یه سال اینجا تعهدمو بگذرونم و بعد گورمو گم کنم برم برا پست داک! ایم اشغالا اگه مهر حکممو میزدن تا مهر سال دیه یه سالم پر میشد.(خب ماها تا یه سال تعهدمونو نگذرونیم نمیتونیم تو اگهیهای فراخانه جذب هیات علمی  رسمی شرکت کنیم) میخام یه سالمو بگذرونم که بعدش که رفتم ولایته غریب و اگه خاستم برگردم حداقل منع قانونی برا شرکت تو فراخانها نداشته باشم. البته بگما تو این فراخانها هر دانشگاهی نیروی خودشو جذب میکنه ولی خب ممکنه این وسط معجزه ای هم رخ بده و یه نیروی غریب و خارج از دانشگاهه مربوط رو بخان بجذبن و خب آبجی ملیتون هم به معجزه معتقده!

.

در مورد گرفدنه شغل در ولایته غربتت آنچه که واضح و مبرهنه اینه که من در نوشتن و خوندن اساسی مشکل دارم! ببینین میتونم گلیمه خودمو از عاب بکشم بیرون و اینا ولی برای انجامه مشاغلی که اینا دارن باید رایتینگ و اسپیکینگت در حد عالی باشه و حتی گاهی در قسمته شرایطه شغل این رو به وضوح مینویسن. یه راهی که به ذهنم رسیده اینه که قبل رفتن برم مثلن یه چهل پنجاه روزی رو اون ور زندگی کنم! مثلا در انگلیس! کلی هزینش میشه ولی خب می ارزه! ینی حداقل یه مدت کوتاه توی جو قرار بگیرم. اینستا دارین؟! برین پیج حنا ظاهری. غلط نکنم اینه ای دیش:   hana_zaheri  این خانومه برا یادگیری زبانه المانی رفته تو یه مدرسه زبان المانی ثبت نام کرده و هر چن وخ یه بار میره تو این مدرسه هه که توی المانه . برین پیجشو ببینین. میشه یه اتاغ اجاره کرد و رفت و یه ماهی رو موند! البته که تو اون یه ماه قرار نیس اتفاغه شاقی بیوفته ولی خب بازم بنظرم تجربه خوبیه. اگه این ترم حکممو بزنن حتمن میخام یه برنامه این شکلی برا تابستونم بزارم. اون ور دو تا رفیق دارم که شاید بتونن تو اجاره اتاق و اینا کمکمم کنن. بلخره راهی پیدا میشه.

اگرم حکممو نزنن که نمیدونم دیه چی بشه! فعلن هم تصمیم نهایی برا فرستادنه رزومه برا گرفتنه اون مشاغل پست داک رو نگرفتم چون واقعنه واقعن از خوب نبودنه زبانم در ترسم! هر چن که اصن معلومم نیس منو بپذیرن یا نه!

.

دیه چی بگم؟! همین دیه! برم ببینم لبوها و کدوهام که گذاشتم ابپز شن در چه حالن ! اینهمه حف زدم نصیحتای پاراگرافه اول که یادتون نرف؟ پاپی هم زنگید که پاشو بیا بریم خریداتو بکن! پاشم برم....یلداتون مبارک پیشاپیش و دلاتون شاده شاده شاد

پی نوشت: غلط املایی اگه زیاد داش ببشقین عجله دارم باس برم...


یادداشت 303

سلام

در حالی دارم این پست رو میزارم که اشکالوعم! شماها ناراحت نشین ملی فغط دلش گرفته دل گرفدگی عادیه همه یه وقتایی دلشون میگیره...

احساس ناتوانی و عجز دارم....از  اینکه تو این مدت خیلیا بهم زور گفتن و من نتونسم هیچ کاری بکنم... از اینکه الان 4 ماهه از قدرتی که تو دستاشونه استفاده کردن تا منو خونه نشین بکنن .... از اینکه تونستن قدرته خودشونه به رخ من بکشن و من چون حامی ای تو این سیستم ندارم جلو این قدرت نماییشون فقط زانو زدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه منتظر بمونم ببینم تصمیمشون چیه و میخان چکار کنن.

.

دو سه تا پوزیشن پست داک پیدا کردم که چون دانشگاه های بالایی هستن امیدی بهشون ندارم که بخان حتی برا مصاحبه دعوتم کنن. ولی خب میخام بهرحال اپلای کنم. تکالیفه خاهر بزرگه شده قوزه بالا قوز و نمیرسم به کارای خودم. هفته ای دو تا ارائه داره! بیشتر از خودش من دارم برا درس و مشقش وقت میزارم! ولی خب عب نداره..منم وختی بچه مدرسه ای بودم اون از درس و مشقش میزد برا من...الان دارم جبران میکنم در واقه!

امشب یه تکست میدم به استادم تو واتس عاپ. میخام ببینم اگر یه وقت مصاحبه ازم گرفتن و من خراب کردم به هر دلیلی(علمی یا مشکل ارتباطی داشتم!) ایا برا بعدم بد میشه؟ منظورم اینه منو برا همیشه نمیزارم تو لیست سیاه؟!

اگه اپلای کنم باس یه سفر هم برم جنوب برا ازاد کردنه مدارکم. برا کارشناسیم حضوری باس برم ولی برا ارشدم ظاهرن انلاینه ...حداقل درخاست خرید مدرک که انلاینه ولی خب برا تحویلش قطعن حضوری باس رف. فک نمیکنم بیشتر از دو ملیون هزینش بشه.

دیروزم رفتم پلیس +10! خب گذرنامه ندارم. نوشته بود کشور مقصدتون کجاست توی فرم!  من که نمیدونم مقصدم کجاست! به خانومه هم گفدم. گف فرقی نداره یه جاهایی رو که احتمال بیشتری میدی رو بنویس. منم نوشتم انگلستان، المان، استرالیا، کانادا!!! البته این پوزیشنایی که دیدم همشون انگلیس بودن. البته بگما من فقط تو انگلیس میگردم دمبالش. چون هدفم کار با دانشگاه های خوبه. با این رزومه چوسکی که دارم!!

.

صورتم سوخت! برم صورتمو بشورم بیام بقیه پاورای بزرگه رو بسازم. بادمجونم باس قاچ کنم و نمک پاش کنم که برا نهار پیتزای بادمجون بپزم! ایندفه رو پیتزام کدو هم میزارم!

خدایا حکمتتو شکر....فعلن بچه ها....ببخشین درهم و بیخود شد پستش.... ولی انگار لازمم بود

یادداشت 302------ خدایا شکر

سلام
الان رفتم پستای پارسال اینموقه رو دو سه تاشو خوندم....زندگی خیلی شیرینه ...واقعا نعمته راس میگن.... مثلا پارسال اینموقه من قطعن حالم استرس بود و هول و ولا و .... ولی الان که میخونمشون نمیدونم چرا لبخند به لبم میاد...یادمه که چقدر فورس مازور کار میکردم و چقدر حرص میخوردم بابته چیزای مختلف...ولی فقط گذرا یادم میاد و حس عمیقی که توی قلبمه یه حسه خوبه لبخندآوره نمیدونم شایدم من اینجوریم و شاید اگه یکی دیگه بود سختی هارو که یاداوری میکرد دلش میگرفت یا دوباره حرص میخورد ولی من اینجوری نیسم!

.

یادتونه گفتم خریده اینترنتی کردم؟ ینی در واقع تلگرامی؟ امروز وسایلمو پست عاورد فقط ساعت دیواریه تو عکس نیس. عقربه هاشو جدا گذاشته بودن و بلد نبودم چطور وصلشون کنم. باس ببرم عمو ساعت فروش وصلشون کنه برام. طرفای 12 وسایلمو اوردن و بعد که چیدمشون طی یک تصمیمه سریع السیر رفتم جاحبوبات صورتی هم خریدم. دیروز بعد کلاس زبان دیده بودمشون و پسندیده بودمشون

تو اون درازه اصولا باس ماکارونی ریخت میدونم! ولی خب چه کاریه! من لوبیا ریختم. فقط دو تا مغازه رو سر زدم و از مغازه ای که تازه واز کردن و جنبه کلاس زبانمه خریدم. خیلی خوشگله وسایلاش.

.

اون بالا چراغه اپشزخونه رو خاموشیدم و این زیر روشنیدم...خودم بیشتر از همه عاشششقه اون دو تا خونه اوچولو شدم که چراغاشون روشنه :))))

در واقه اون کابینت سفیده رو که توشو ماگ چیدم انلاین خریدم که میشه رو دیوار هم نصبش کرد. اون جا ادویه ای رو خریدم و ساعت دیواری هم دقیقا گلاش شبیه این جا ادویه ایه. اون دو تا چراغ و اون شکلات خوریه به شکل مرغ! جا حبوباتیا رو هم همی امروز از مغازه خریدم.

.

دیروز قبل کلاسه زبان با یکی از همکارای پروژه بالی صحبتیدم و دخدره بیشعور یه جمله ای گف و اعصابمو ریخ بهم. برگشته میگه چون دیدیم پیدات نیس خودمون فلان کارو کردیم. عقده ای! خیلی بیشعورن بعضیا...خواستم بگم من اگه پیدام نیس تو دیگه کاملا محوی! هیچ کاریم نکرده هنوز و دس به سیا سفید نزده ولی زبونه انتقادش شیش متره!

برعکس امروز زنگیدم به یکی دیه و انقدر بهم انرژی مثبت داد که حض کردم! ادم با ادم چقدر متفاوته اخه...خاک تو سره دیروزیه!

.

خلاصه که امروز خدا رو شکر حاله دلم خوب بود و نکند اندوهی برسد از پس کوه؟! ولی ملالی نیست. مطمئنم سال دیگه این موقه هم وختی این نوشته ها رو میخونم همه رو با لبخند رد خواهم کرد...زندگی همینه خدایا شکرت... شما هم الاهی دلاتون روشن ...


.

پی نوشت: الان که عسکارو دوباره دیدم بهتون بگم که اون دو تا ظرف شیشه ای که توش زرشکه و زیره هس رو ورداشتم و جاش چهار تا پیاله صورتی و سفید گذاشتم. رو هم گذاشتمشون. عکسو قبله این کار گرفته بودم. غشنگ تر شد چون اون دو تا ظرفه شیشه ای به استند نمیان!