سلام
جهت ثبت در تاریخ!
رییس دانه ولایتمون عوض شد! همونی که شش ماه منو تو خونه خونه نشین کرد!! نه که خوشال باشم ... برا من فرقی نمیکرد! این بره یکی دیه میخاد بیاد فقط امیدوارم ادمه بدی نباشه! ولی خب کلا همشون سر و ته یه کرباسن دیه! قبول دارین؟!
سلام
صبحه نورانیتون بخیر :)))
امروز صبح قشنگی بود تو ولایت ما ... صب برا شش و ربع ساعتو کوک کرده بودم ولی دوباره خوابیدم تا شش و نیم. بعدش که بیداریدم وسطه حاضر شدنام یه لحظه چشمم افتاد به پنجره که نوره تازه افتاب افتاده بود روش و سایه گلدونا هم از پشت پرده ملوم بود. انقد از این صحنه انرژی گرفدم که برگشتم و دوباره نیگاش کردم :)))
.
اغا از خدا ک پنهون نیس از شما چ پنهون دیشب ولی خوابه بدی دیدم! خواب دیدم که من و خاهریا تو ماشیننه بزرگه هسیم و یهو سقوط کردیم تو یه دره و موندیم زیره یه عالمه تل خاک !! بزارین صدقه کنار بزارم بعدش ادامه بدم!
خب گذاشتم!
عاره بعدش یهو از خواب بیداریدم و دیدم صدای واق واقه یه عالمه هاپو داره میاد. تو کوچه پر از هاپو بود و سروصدا راه انداخته بودن. یه لحظه قبل از بیداری بین خواب و بیداری هم احساس کردم صدای نفسای یکی رو که دقیقن پشت سرم خوابیده دارم میشنوفم! (چقدنه هیجان انگیز شد
) ولی خب نمیدونم چرا احساس کردم اونی که صدای نفساش میومد خودم بودم!! انگار اون لحظه ای که روح داشت به بدنم برمیگشت تا از خواب بپرم رو حس کردم!
.
پریشب از محل کار با خواهر بزرگه که اومده بود دمبالم یه راست رفدیم بازار و چهار تا مغازه دیدیم و یخچال و ظرفشویی قیمت کردیم. اخرشم تصمیم بر بوش شد! دیروزم مثلا خیر سرم خواستم بخابم و بعدش پاشم بزبانم . طرفای 5 و نیم خوابیدم که پاپی زنگید و گف اگه خواستی وخت دارم بریم خریداتو بکنی(قرار بود امروز بریم یخچال و ظرفشویی رو برداریم) منم گفدم اوکی ولی بزار شش و نیم بریم. دیه خوابیدم تا شش و نیم و دوباره پاپی زنگید و بیدارم کردو اماده شدم و رفدیم سراغه کیسای منتخب. طفلی پاپی موقه پارک کردنه ماشین که داش دنده عقب میرف سپر ماشینو مالوند! ناراحت شدم! خب تازه خریده بود ماشینو. دیه رفدیم و یخچال فریزر و ماشین ظرفشوییو با همه پس اندازی که داشتم خریدم. عهد کرده بودم که سهممو ادا کنم برا خونه. سه سال پیش اینا خاهریا خونه رو نوسازی کرده بودن و خب من هیچ کمکی نکرده بودم. خواستم سهممو ادا کنم. خب یخچال لازم هم بودیم و یخچالمون برا بیس سال پیش اینا بود ! ظرفشویی هم نداشتیم و بزرگه طفلک شده بود ماشین ظرفشویی! ایشالا امروز میارنش و فردام قرار میزارم بیان برا نصب. الان باس بزنگم شرکتشون.
.
دیشب دیه اومدم خونه و یخچال رو از برق دراوردم و دو سه ساعت طول کشید تا یخش وا شه! هی اب هم گرم میکردم و میذاشتم داخل جایخی! دیه 12 بود که دسمالش کشیدم و خشکش کردم و کشیدمش وسطه اشپزخونه و با شلنگ زیرشو که کلی کثافت بود حسابی شستم! بعدم پریدم حموم و اومدم بیرون و سشوار کشیدم موهامو و دیه یک و نیم بود که
...
.
صبحم هفت و نیم از خونه زدیم بیرون و اول وسطی رو رسوندیم انگشت بزنه و بعد سه تایی برگشتیم بانک و پاپی هم تو بانک منتظر بود و کاره بانکیمونو انجام دادیم و اولم برا من انجام شد و دیه من پیاده پنج دقه ای خودمو رسوندم به محل کارم. تا نشستم یادم اومد که کارتای ضمانت یخچال و ظرفششویی رو یادم رفته بردارم! خب کد کالا و اینا رو باس بخونم برا شرکتی که میخام بزنگم. دیه اولش گفدم بیخیال و بعدم زنگیدم به خاهری که هنو تو بانک بود و قرار شد بره از خونه بیاره تحویلم بده. که دسش درد نکنه ده مین پیش اورد و تحویلم داد. الانم نصف صبونمو خوردم و منتظرم اشپزخونه خلوت بشه که برم چای دومم رو بریزم. اغایونه همکار میشینن این موقه و صبونه میخورن. نوش جونشون
تیچرمم بینشونه 
.
خب دیه برم که کار زیاد دارم. البته هیچ کدوم کار سازمانی نیستن و کاره بالیه در واقع!
روزای اسفندیتون خوش بگذره بچه ها جونم...الاهی که خوب باشیددد...خوبه خوبه خوووووب 
سلام بر بروبچز، خوبین خوشین؟
وا ها هاااا هااااای .... جهت توضیحه این اصوات رجوع کنین به عنوانه پست! :)
با موبی دارم میعاپم و شکلک پکلک تعطیله! دراز کشیدم رو کاناپه تختخاب شوئم و چراغم خاموشیدم ک بخابم و قبلش اومدم بعاپم براتون. وسطی و بزرگه هم نشستن سر کارای ادارشون! ماشین لباسشویی هم داره لباسامو عاب میکشه که بعدن ترش بزرگه برام پهنشون کنه! از سه ربع پیش به این ور هم ناهاره فردای اهل خونه که میشه ماکارونی رو عاماده کردم و پخیده تموم شده رو گاز اماده خوردنه! قبلترش هم چای خوردم با کرانچی ! من چرا دارم عقب عقب تریف میکنم؟!؟ : /
.
امروز صب شش و سی و شش دقه از خاب پاشیده و بعد موال ، استینامو زدم بالا و املت خرما به زبونه شما قرطیها یا همون قیساوا به زبونه خودمون عاماده کردم و تو سه تاظرف جدا گذاشتم برا هر کدوممون و نون هم گذاشتم! بعدم ک ارایش و پیرایش و پیش بسوی اداراته دولتی!! موقه پیاده شدن از اتوله خاهری انگشته اشارمو گرفده بودم سمته گوشه حیاط و داشتم وسایل ورزشی که یحتمل برا ورزش عاقایونه کارمند تعبیه کردن رو نشونه خاهری میدادم که دیدم دو سانت اون ورتره انگشتم اون دور دورا تیچرمه داره نیگام میکنه!! خدا کنه فک نکرده باشه که داشتم با انگشتم اوشونو نشونه خاهرم میدادم! زشته بابا!
دیه رفدم اتاقم و ده مین بعد رییس دان با رییس دفترش اومدن تو اتاقمو یکم دید زدن اتاقمو و رفتن!!! نمیدونم دیه دقیقن انگیزشون ازین کار چی بوده! شایستم صرفن اومده بودن یه عرض ادبی خدمت ملی خانومتون بکنن و برن!
رییس موقع رفتن گف امروز حتما ی جلسه باهام میزاره و شرح وظایفمو شفاف میکنه! حوصله ندارم بگم دقیقن داستانه امروزو، فقط همینقدر بگم که دوبار احضارم کرد و اخرشم دقیقا شرح وظایفمو مشخص نکرد ! میگه میخایم تصمیم گیریه میتنی بر شواهد راه بندازیم برو مشکلاته بیمارستانا رو بر مبنای شواهد دربیار و بعدم راه حل بده برا حلشون!!! :/ اخه این شد شرح وظیفه؟!؟ و ی همایشی هم اینا بیستم دارن که گف درگیرش شو و من خیالم راحت نیس مسئولش بتونه خوب از پسش بربیاد! کلا میدونین چیه؟ فک کنم اینا کارای خانوم دکتری که هم اتاقیمه رو میخان ازش بگیرن بدن به من! ولی یحتمل تو سال جدید میخان این کارو بکنن و فعلن دس نگه داشتن! علتشم نمیدونم!
بهتون گفتم که شرایط فیزیکی اتاقی که تو ستاد بهم دادن خیلی ناجوره؟ چسبیده اشپزخونه و بدون پنجره ! تازه ی پنجره داره سمت سالن که جلوش کرکره کشیدن! بعد وختی در رو میبندی خفه میشی از بی اکسیژنی و وختی باز میکنی هم سر و صدا میاد و هم بدلیل مجاورت با اشپزخونه هر لحظه یکی میاد در حالی ک داره اتاقمونو رصد میکنه رد میشه!! این خانم دکتری رو هم ک بتازگی اتاقشو ازش گرفتن و طی عملیات گاز انبری پرتش کردن اینجا از این اتاقه اصن راضی نیس و اون روزی هم کلی با ماون پشتیبانی دوا کرد!!
منو میگی؟!؟ هیچی ب هیچی! نه اعتراضی میکنم و نه میگم بهم یه اتاقه دیگه بدین. تازه امروز فمیدم پرینتری کع رو میزمه اسقاطیه و کار نمیکنه( از قیافشم ملوم بود ماله عهده خیارشور شاهه!) زدم ب بیخیالی ! برام مهم نیس اتاقم چ شکلیه!! کامپیوترم برا عهده غازغازک شاهه یا پرینتر اسقاطی بهم دادن! برام مهم نیس به همتای من ک هنوز دفاع هم نکرده شش واحد درسی دادن و بمن دو تا واحد تیکه پاره با کلی منت... وقتی موقعیت ب اون خوبی رو از دس دادم تو تهران دیگه هیچی برام مهم نیس! عاب ک از سر گذشت چ یک وجب چ صد وجب! ب چشم ی شغل و ی مکان موقت ب اینجا نگاه میکنم که قراره ی سال دیه نهایتا برم ازینجا!
همی الان خاهری گف که دو روز دیه ینی هشتم سالگرد دفاعمه :((
.
نمیدونم چرا ولی طرفای ظهر گریم گرفت تو اتاق! نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم و هی چیلیک چیلیک اشک میریختم! اخرشم پاشدم رفدم دشوری !
.
تا پنج یکم زبانیدم و بعدش رفتم کلاس زبانم. تا اونجا رو هم پیاده رفتم با وجود خستگی ولی لازم بود ک یکم باد بخوره ب کلم. تیچر جون هم امروز با انرژی بهمون درس داد و خسته نشدم سر کلاس :)
.
نزدیکای هشت بود ک رسیدم خونه و سر راه هم پیشمولکا رو ندیدم ک بهشون غذا بدم. دیه یکم پیزا که دیشب پخته بودم خوردم و حمامیدم و بعدشم چای و بقیشم ک گفتم.
.
- خدا کنه از بیست و سوم بهم مرخصی بدن تا بیست و نه رو . برا خونه تکونی و اماده شدن برا سال نو
- فردا میریم یخچال فریزر و ماشین ظرفشویی ببینیم! که من بخرم برا خونه
- اصن خبر ندارم حقوقه بهمنمو ریختن یا نه! قراره بریزن ینی؟ سوم بهمن حکممو زدن خب!
- ی سری خرید یحتمل اینترنتی باس بکنم. یه مشت محصولات بهداشتی اعم از سرم مو و ماسک مو و نرم کننده و فیلان و بیسار. خیلی وقته مو و پوستمو فراموش کردم
- ی جفت چکمه دوس دارم بخرم
- برا اشپزخونمون اینارو میخام بخرم: سبد خوشگل پلاستیکی چنتا، چنتا ظرف شیشه ای خوشگل برا جاادویه ای صورتیه
- پارچه صورتیایی ک خریده بودمو بدم خیاط ست دسمال و فلانه اشپزخونه بدوزه
- کادو تولد وسطی رو بخرم ک کلاه و شالگردن و یحتمل ی کرم لیفتینگ برا دور چشمش یا ی همچین چیزیه
فعلا همینا :)
کارای پروژه بالی نذاشت ب نوشتن دو تا مقالم هم برسم. کاش بشه حداقل یکی رو تا اخر سال بتونم سامون بدم... زبانمم جدی تر باس دمبال کنم ... همین دیه... ابجی ملیتون بره ک خیلی خستس... ببقشین سرتون درد اومد اگه :) شب و وقتتون بخیر و خوشی :****
سمبولی بلیکم و رحمه الله و برکاتهووو
عاخیشششش کارگاه دومیه هم تمومید. حالا پروژه بعدی اتمامه یارو کاره بالتازاره. که البته بنده همچون مرغی در دامه بالتازار گرفدارم و حالا حالاها کاراش تمومی نداره نکبت
پریشبم که برا هماهنگیای کاره کتاب زنگیدم بهش و خودش حرفه کارو پیش کشید و پرسید حکمم خورده یا نه و گفدم خورده برگش گف خوبه و موبارکه. منم گفدم روم نمیشد ازت بپرسم و عایا درخواستم مطرح شد. بالی هم کلا گنگ جوابمو داد. گفدش فعلا شما وضعیت اونجا رو ببینین چطوریه و اونجا کارتونو پیش ببرین و این ورم کاراتونو پیش ببرین( فک کنم منظورش کارای خودش بود که باس پیش ببرم) تا ببینیم چطور میشه ...بعد هر چی به ذهنم فشار میارم که دیه چی گف یادم نمیوفته! فقط بعد غط کردنه گوشی چن قطره اشک فوشانی کردم در خلوته تنهاییه خودم و رفتن برا پست داک دوباره تو ذهنم پررنگ شد. خدا خودش کمک کنه یکی بتونم زبانمو خوب بخونم و یکیم در کنارش دو تا مقاله دیه رو بنبیسم و برفسم و خب کارای بالی هم هس دیه.
.....
تا اینجا رو همون 30 بهمن نبشتم! دیه حال نداشتم ادامه بدم! رفدم خونه و بعد صحبت با خاهریا گرفدم خابیدم و عااااای خابیدماااا. توان و نا نداشتم. نمیدونم چرا ولی فک کنم چون سر کلاسام خیلی با انرژی صوبت میکنم خیلی هم خسته میشم. کارگاه که بدتره چون 4 ساعت پشت سر هم سره پام و روزای قبلشم در تب و تاب تهیه مطالبشم. سه شمبه صب هم تا عصرش زبان خوندم. رایتینگه عقب افتاده جلسه قبلشم سه شمبه شب نوشتم و ساعت 1 فرسادم رف برا تیچر جون.
.
گفتم همون روز کارگاه صبحش قبله کارگاه رفدم دسشویی محل کار و دیدم خاله پری عومده؟!
خوشبختانه تا عصر زیاد اتفاغی نیوفتاده بود ولی مجبور شدم مانتومو که تازه شسته بودم و اتوش کرده بودم بندازم برا شستن!
چارشمبه که دیروز بود اومدم سر کار و تا 11 بدونه اینکه کاره خاصی بکنم وخت گذشت. کار کردماااا ولی اصن نتیجه ملموس نبود. اغا چشمتون روز بد نبینه! من خب صب لباس زیره سفت و خوب نپوشیده بودم ! (گلاب به روتون البته!) رفدم پایین دسشویی و منتظر بودم اونی که اون توئه بیاد بیرون و نمیدونم یهو چی شد که حس کردم رونه پام خیس شد!!! حالا نمیخام با جزییات بگم شرمندتون شم! همینقدر بگم که به طرز فجیعی شلوارم کثیف شد. همونجا تو موال تصمیم گرفتم که زودی برم تا خونه و مانتو شلوارمو عوض کنم. با ترس و لرز مانتومو جوریدم دیدم نه مانتو تمیس و نظیفه! فک کنم همون موقه که از پله ها اومدم پایین کفیث شده بودم! دیه اومدم بالا و کولمو انداختم پشتم و ده مین به 11 بود یه ماشین دمه ستاد گرفدم و سریع خودمو رسوندم خونه و تمیس کردم و یه مانتو شلوار کرمیه دیه پوشیدم. حالا هی به مخم فشار میاوردم که به همکارم که هم اتاقمه چی بگم! نقشه کشیدم که وختی برگشتم اتاخم به خاهری بزنگم و بگم من مانتو شلوارمو گذاشتم رو پله ها اونارم بردار و به خیاط توصیه اکید کن که یه سایر بیشتر کوچیک نکنه و از رو مانتویی که ماهه قبل بهش دادم اینم برام کوچیک کنه! قضیه کاملا منطقی بود چون مانتو شلواره برام گشاد بود!! به خاهری پشت تلفن گفدم یادم افتاد میخای مامی رو ببری پیشه خیاط (الکی مثلند!!) دیه گفدم مانتو شلوارمو بهت بدم که مجبور نشیم یه روز دیه بازم بریم!!! میبینین عابجی ملیتون چه خلاقه و ایده هاش نابن؟!!
کسه دیگه ای جز هم اتاقم مانتومو اون روز تنم ندیده بود پس قضیه جلو اقایونه ستاد قرار نبود لو بره!!
عینه دیوه دو سرن همشون و اگه میدیدن من زودی رفدم و اومدم و مانتومو عوض کردم غشنگ میفهمیدن چی شده!
دیه دوباره از خونه زدم بیرون و از سوپریه محل یه بسته نوار خریدم که بزارم تو کمده میزم برا روزه مبادا!! و تاسکی گرفدم و برگشتم ستاد. شانس عاوردم با ماشین 5 دقه راهه از خونمون. اگه تو دانه خارج از شهربودم قرار بود چه خاکی تو گورم بریزم؟!! هم؟!!
اینم از حادثه دیروز که تو عمرم اتفاغ نیوفتاده بود چنین چیزی!
.
اون روز که کارگاه داشتم خب ازمون عسکیدن تا بزارن تو سایت دان. عسکه کارگاهه بیست و سومم الان تو سایته دانه ادرس بدم برین ببینینم
خولاصه که دیروز تیچرم برام عسکه کارگاهه سی ام رو دو تا فرسید تو تلگرام
نگفده بودم تیچرم تو ستاد کار میکنه؟!! خو الان میگم! تیچرم اینجا کار میکنه و در واقع کارمنده اینجاس. برام اینجا دلگرمیه یه جوری وختی میبینمش خوشال میشم 
.
دیروز عصرم یکم زبانیدم ولی در کل بخام بگم از سه شمبه و چارشمبم خوب استفاده نکردم. مخصوصن سه شمبه که ضعف هم داشتم به خاطره خاله پری 
.
الف رو مجبور کردم برام کادوی ولنتاین بگیره یه ماگ و پیش دستی بخره
انقد بهش گفتم که مجبور شد فک کنم! خولاصه که سفارششو داده و تا ده روز اینا بدستم میرسه! تازه یه کاری کرد که هزینه پست کردنشم بفهمم که چقدره! من همیشه از ادمه خسیس فراری بودم و معتقدم بدترین نوعه مرد، مرده خسیسه و همونم دقیقن به سرم اومد! امیدوارم اگه واقعنه واقعن خسیسه خدا یه جوری خودش شرشو از سرم کم کنه
بیچاره الف
.
هیچی دیه! فغط اومدم این پسته رو تکمیلش کنم . الانم تا دو و نیم ستادم و بعدش میرم خونه. نهاره امروز رو هم خورش بادمجون و مرغ رژیمی پختم با کته دیشب. با ترشی میخوریمش
. برم دو ساعته باقیمونده رو به کارای بالی برسم و یه ایمیلم باس بزنم!
.
راستی اسفند ماهه منه و من یه اسفندیم! الف هم اسفندیه
اسفند ماهه ماس! ماهمون موبارکککککک
دوس جونیا مواظبه خودتون باشین و این ماهه اخری رو حسابی خوش بگذرونین
سلام
یه عادت بدی که دارم اینه که گوشه انگشتمو میکنم
از بچگی این عادت زشت با من بوده. طوری که الان دو تا انگشت شستم پوست گوشه هاشون چروک نیستن و از بس کندم صاف و صوف شدن!!! یکمم التهاب داره دسته راستیم چون از وختی رفتم سرکار دوباره انگشت کندنم به طرز فجیعی از سر گرفته شده....از الان به خودم قول دادم که دیگه نکنمش و دوسش داشته باشم انگشته شسته/شصته؟!! بدبختو.
.
دیروز کلاس زبانم کنسل شد دوباره و تیچر کلی عذر خواست. خیلی بد شد کلاس افتاد یه شمبه که من فرداش کارگاه دارم ولی خب چاره ای نیس به هیچ وجه نمیخام تطیلش کنم
خیلی وخته به زبانم نمیرسم و این خیلی خیلی بده ...باید با فشار و اجبار تو برنامم جاش بدم.
طرفای یه رب به سه خاهریا اومدن دوبالم و رفتیم خونه و غذاهای مامی رو که تو فریز براش گذاشته بودم برداشتیم و بزرگه هم رف سریع یکم براش خرید کرد و دیه من و بزرگه رفدیم دیدنه مامی و تحویل وسایلش. نزدیک یه ماهی بود ندیده بودمش! دیه تا وسایلو بدیم و یکم بحرفیم و بیایم شد 4 و نیم و اومدیم نهار خوردیم و بزرگه رو فرسادم بخابه چون حالت سرماخوردگی داش و خودم ظرفا رو شستم. حتمنه حتمن ماشین ظرفشویی باس بگیرم این بزرگه پدرش دراومد از ظرف شستن. البته میگه میخاد خودش بخره ولی من میخام بخرم! نوبتی هم باشه نوبته منه بخرجم برا خونه! سهممو ادا کنم! وسطی مخالفه ماشین ظرفشوییه ولی مساله اینه که اون چون هیچ مسئولیتی انچنان تو خونه نداره پس اذیت هم نمیشه. خلاصه که ایشالا این کارگاه بگذره یه روز میریم من یه یخچال فریزر و یه ماشین ظرفشویی بگیرم.
.
پنج و چهل دقه اینا بود که نمازمو خوندم و رفتم بخابم که نزدیکه هفت پاپی زنگید و یه جورایی خستگی تو تنم موند. من باس خودم بیدار شم و وختی یکی بهم میزنگه و بیدارم میکنه خستگی به تنم میمونه! خلاصه دیه پاشدم و تا هشت و نیم سبزی پاک کردم و شستم و برا بزرگه سوپ شلغم بار گذاشتم. دمنوشم براش دم کردم که بخوره سرمانخوره!
تا نه و نیم اینا چای و باقلوا خوردیم و دیه من نشستم به نوشتنه کورس پلن برا دو تا درسه نصفه نیمه ای که این ترم بهم دادن و تا 11 طول کشید. بعدم نمازیدم و یادم نی دیه چ کردم. یه رب به یک هم خوابیدم تا نه صبحه امروز! یه جمعه ها رو میخام تا نه بخابم که حسرت به دل نمونم برا خوابه دیروقته صب!
صب پاشدم و املت برا صبونه پختم و سبزی ها رو خرد کردم. دیه از این پس سبزی خریدن ممنوع! واللا! وختشو ندارم! امادشو از بیرون میگیرم...چه کاریه عاخه؟؟! وسطی خان بازم در این مورد مخالفه ولی بیخود! اوشون که نمیدونه چه وختی از من تلف میشه برا پاک کردن و شستن و خرد کردنه دو کیلو سبزی...اهل کمک نیس کمک هم که صدسالی یکبار میکنه ادمو پشیمون میکنه از بس کارو لفت میده!
.
امروز چقد کله وسطی رو اینجا بار گذاشتم
صبحم سر سفره صبونه دواش کردم! رژیم گرفته مثلا. از مهر تا اوله این ماهو خوب اومد و 10-11 کیلو وزن کم کرد ولی الان یه ماه ثابته. خانوم دوباره داره پرخوریشو شرو میکنه. ازم نون خاس منم دعواش کردم و گفدم رژیمی یا ما رو مسخره کردی! رفتارم باهاش بدد بود ولی دسته خودم نبود و یهو جن میگیردم...امیدوارم منو ببقشه و درک کنه که یه خاهره جنی داره!
از هفته پیش به این ور یه تصمیمی هم گرفدم که رفتارمو درست کنم و زود عصبی نشم. یک ماهه گذشته بدترین رفتارا رو با خاهرام داشتم و مامیم و حتی پاپی! بخاطر بودن در شغلی که مطلوبم نیس...و احساس میکنم این رفتارهای بد طی یه ماهه گذشته خیلی انرژی منفی تو زندگیم عاورده. فلذا تصمیم به خودد کنترلی گرفتم! امروز یکم خراب کردم ولی همینجا به خودم و شما قول میدم که نزارم استرس و غصه رو رفتارم با خونوادم تاثیر بزاره.
.
دیه چی بگم؟ هیشی دیه . الانم نشستم رو اسلایدهای کارگاهه دوشمبم. دارم یاد میگیرم و کلی سوال برام پیش اومده! کارای بالی رو گذاشتم از یک اسفند تا هفتم تموم کنم...خدایا خودت فرصتی برام جور کن که زودتر تمومش کنم. دیروز رزومه یکی رو دیدم حالم بد شد! کلی مقاله داشت با اون قیافش! باید حداقل یکی از مقالاته ناقصمو تا عید بنویسم. اینکه میگم تا عید ینی مثلا تا 15-20 اسفند. حیفه بخدا. زبان زبااااان
....
بچه ها برام دعا کنین! نمیدونم موضوعش چی باشه! یه دعای کلی! خوب پیش رفتنه همه کارام و نتیجه مثبت گرفتن! من مدرک زبانمو میخام و با این وضع به هدف نمیرسم! کارای بالی رو باس خوب انجام بدم! خدایاااااااا کمککککک
.
برم دیه... بچه ها جون مرسی بهم سر میزنین. امیدوارم روزای اخره ساله خوبی رو سپری کنین. خدا رو هم شکر کنیم بابته همه چی...به یاده همتون هستم...بهار...پیشی...زهرا...افرین...ندا...مرغ آمین ...ملیله ...شیدا...اقای الف... فائزه...تارا...ماتریش ... ناهید ... شبدر که خیلی وخته نیس ... و شادی که خیلی خیلی وخته نیس :( کسی از قلم افتاد؟ ناراحت نشه تو رو خدا خودش اسمشو بیاره من الزایمر گرفتم! چنتا دوسته جدید هم اومدن مث گلاویژ و لیدی :) برا همتون از خدا بهترین روزای اخر سالی رو میخام 
.
بعدن نوشت: اینارم یهو یادم افتاد: روشناا و مژده و آر(r)و .... و یکی دیه هم بود وووووی خدایااااا اسمت یادم رفففف ...نوکه زبونمه هاااا...چرا وبلاگتو پیوند نکردم پس؟! البته یادمه خیلی وخته که عاپ نکردی.یادکه یه بار عکسه کیکه پرتقالی که پخته بودی گذاشته بودی و سره استفاده از محصولاته بهداشتی داو با هم شوخی کردیم تو وبلاگت...هنوزم میای اینجا؟ هاااااااااااااامینیلا؟ یا نزدیک به این نبودی؟بهرحال...امیدوارم هر جا هسی شاد باشی :*