سلام بروبچز
وووووی دیدین چه سرد شد یهو؟ عینه زمسدونه! من امروز صب هشت و نیم بیداریدم و صبونه حاضریدم. بزرگه هم رف نون بربری تازه گرفت و با سرشیر و عسل و نیمرو محلی زدیم تو رگ روشن شیم. جاتون سبز. دیگه بعدش من سوپ شیرمو بار گذاشتم و ارایش و پیرایش نموده و رفدم پشته بومه خونمون و چنتا عسکه پاییزی گرفدم! درختای خیابون اومدن تو پشته بوم و زرد و سرخ و خوشگل موشگل شدن! با اونا عسکیدم و ١١ اینا بود زدم بیرون. از طرف مامی صد تومن برا خاهری تفلدانه گرفدم. اقلام عبارتند از ی بلوز خوشمل یقه اسکی یه شال بافت و یه جف دسکش از اینا که نوک انگشتات میزنه بیرون :)))
رفتم یکم ظروف مسی هم دیدم. راستیتش این خاهره ما ی سماور زردکه مسی داره و من میخاستم برا کنار سماورش یه چی بگیرم. البته خب گذاشتیمش گوشه پذیرایی و ی جورایی به اسمه خاهریه ولی به کامه هممونه. دوس داشتم برا خوده خودش ی چی بگیرم. ولی هیچی ب ذهنم نمیرسه! ارایشی بهداشتی هم همه چی داره! :/ اگه حقوق داشتم براش طلا میخریدم ولی خب اونم که تعطیلم!!
.
تا اینجا رو قبل نهار نوشتم :) یکی از دوستای خاهری رفته بود کربلا و امروز براش سوغاتیاشو عاورده. چادر و گلاب پاش و قندون :)) خیلی باحال شد. دوستش نمیدونس فردا تولدشه! این که میگم دوستش یه خانومیه هم سن مادرمون! ولی خب یه جورایی همکاره خاهرم بوده و بازنشست شده. یه گربه هم تو خونش داره به اسم زیتون :))) علاوه از سوغاتیه کربلا یه دیس هم خرمالو و به خاهرم داده . زنگیده امروز ب خاهرم و گفده بیا بگیر سوغاتیاتو، اینم ک رفته و زنگ رو زده اول خانومه اومده پای در و بعدم زیتون از زیر پاهای خانومه کلشو عاوره بیرون و خاهرمو بو کرده :))) مردم من براش از راهه دور. حالا قراره ظرف خانومه رو ک بردیم پس بدیم منم ببره خاهری تا زیتونو ببینم . دیروزم که ارایه هاش رو داده خاهرم و اساتیدش راضی بودن. اولین ارایه های عمرش بود و خیلی ذوق زده بود که خوب ارایه داده :))
.
هفته پیش روزی ک کلاس تعطیل شد یه دسمال دوختم و فرداشم ی دسماله دیگه ! دوره رومیزیمو هم چرخ رفتم و روبان دوختم! ولی برا اولین تجربه غشنگ شدن! حالا باز باس ی وختی پیدا کنم و بقیشم بدوزم. میخام تا قبل رسیدنه خریدای انلاینم تموم کنم و همه رو با هم افتتاح کنم. خاهری میگه بزار برا عید افتتاح کن ولی خب تا عید کی مونده و کی مرده!
.
هفته پیش قرار بود از دان زنگ بزنن و خبر خوش بهم بدن که نزنگیدن! فک کنم یه حرفه اینطوری زدن ک منو امیدوار کنن فعلا. امیدوارم ناممو هر وخت زدن وزارتخونه اونجا گیر نکنه! نگن اینو نامشو باس اسفند پارسال میزدین الان چرا زدین :/
.
قراره الان پاشم کیک تولد بپزونم. اسفنجی. دفه اوله میخام اسفنجی بپزم. از رو دسته وبلاگه هانی شف. معمولا رسپیهاش خوب از عاب در میان. میخام دو تا گرد بزرگ و کوچیک بپزم و بزارم رو هم بشه دو طبقه!
صب رفتم سه تا کلاه بوقی و سه تا بادکنک و شمعه تولد هم گرفتم. یادم رف موز بگیرم برا تزیین کیک. خرده های موز و گردو میخام بریزم وسطه کیک و با خامه تزیین کنم. خامه هم گرفدم. خدا کنه بتونم با خامه گل و اینام بزنم رو کیکه. یه قیفه درب و داغون دارم تا ببینم چی میشه!
.
کارای بالی رو چن روزه پیش نبردم. فردام تفلده و پس فردام کلاس زبان. از دوشمبه ک میشه ششم باس حسابی بیوفتم روش. اخرای اذر جلسه پروژس و باس تا اونموقه به ی جایه قابل قبولی برسونمش. دو تا مقاله خودمم ک همو شرو نکردم. زبانمم عی بدک نی پیش میبرم فقط لیسینینگ اصن کار نمیکنم و این خیلی بده.
.
خب دیه بزارم برم. امیدوارم شما دوستان هم دلاتون خوش باشه و از شادیهای ریز ریزتون لذت ببرین... غصه های درشت که همیشه نشستن اون کنار و دارن نیگامون میکنن. ما خودمونو بهتره بزنیم ب اون راه و با شادیای ریز ریزمون مشغول باشیم :))) وقتتون خوش
.
اولین برفه سال ٩٦ ولایت هم بارید :)))) محضه اطلاع!
هوراااااااا کلاس نداریم امروز :))))) گفدم بیام این خبر مسرت بخشو بهتون بدم و شما رو در این شادیه بزرگ سهیم کنم :d مبتلا به گشادیسمه سلولهای تحتانی هم خودتییییییی .... یوهوووووو پیش ب سوی خیاطییییی :))))
تازشم هفته دیه شمبش تفلده خاهریه و تکلیف زبان ندارم دیه و میتونم ب کارای تفلد برسمممممم
سلام
شبتون بخیر و شادی ...اول بزارین براتون یه دهن بوخونم
داداشمون اقا سیاوش قمیشی میفرمان که :
برو از کوچه های شب گذر کن....ببین تنهایی هم دنیایی داره ....خدا همراهه شبگردای تنهاست...محاله که تو رو تنهات بزاره ....بزن بیرون همون وختای تلخی .... که دردات گر میگیرن توی سینه ...نذار یادت بره دنیا دو روزه...نزار غصه توی قلبت بشینه .... از اینجا بدانلودین ... اهنگ طبیعتش ... غشنگه
(کلیکون!)
.
هر شب ساعت 2 میخابم! یک میرم تو تخت و تا دو اینستا گردی میکنم و دو میخابم! امشب ازین خبرا نیس. بعده عاپیدن عینه عادم میرم تو تختم و زارت میگیرم میخابم! والسلام! میدونی چن وخته نماز صبح نخوندم؟! پانمیشمو قضاشو میخونم با نمازای ظهر و عصر! قباحت داره واغعن.
.
سه شبه دارم رو پروژه بالی کار میکنم...همون بالتازاره خودمون. لاکپشتی پیش میره طبخه معمول. فردا اس میدم بهش که یه همکار دیه هم بگیرم! واللا! نمیخام همه وخته مفیدمو به خودش اختصاص بده. دو تا مقاله هام رو زمینن. خاهرم میگه بالی رو از دس نده روزی روزه گاری بدردت میخوره. نمیدونم شایدم راس میگه!
.
اغا من نمیدونم فردا عایا کلاس زبان دارم یا نه. معلمه قرار بود امروز خبر بده که نداد. خب ما میریم تو موسسه زبان. تهران که بودم و کلاس زبان میرفتم یادمه یه تعطیلیه مذهبی بود و کلاس دایر بود. حالا نمیدونم اینجا مدلش چه جوریاس. رومم نمیشه دوباره تکست بدم. با خودش فک میکنه از تمبلیمه که هی میپرسم ببینم تعطیله یا نه! ولی حقیقت اینه که من ذهنم بشدت دارای دیسیپلینه! الان از اینکه نمیدونم فردا عصر کلاس دارم یا نه اعصابم خورده!
.
اگه کلاس نداشته باشم میشینم خیاطی میکنم فردا رو. بزرگه امروز به زبون عاورد که این پارچه ها دو هفتس رو میزه اگه وخ نمیکنی بدم بیرون بدوزن! البته دوسدانه گف ولی من از خودم جخالت کشیدم که چرا قاله قضیشو نمیکنم! سفارشاتمم دادم برا خرید یه سری صورتیجاته اشپزخونه ولی دختره شماره کارت نمیده براش بواریزم! البته بهم گفده بود ارسالامون از دوشمبه به بعده. اونا که بیان و این دسمالامم بدوزم اپشزخونمون کلی خوشگلتر میشه
دو تا از کابینتامونم اوضاعشون قاراشمیشه. یکیش که توش پره کیسه های پارچه ایه که سبزی خشک توشونه. اون یکی هم همه چی توش هس. باس سامونشون بدم. میخام ظرف مرفه خوشگل موشگل بخرم و روشون اتیکت بزنم و وسایلو بکنم توشون. قبلش باس ببینم دقیقن چیا تو کابینت هس و بعدش برم پلاسکو فروشی!
.
دو تا دونه کدو حلوایی داریم که یکی رو از شمال اوردیم و از سرنوشتش بی اطلاعم! گذاشتمش تو بالکنه اشپزخونه که سرد و غیره عافتاب گیره! امیدوارم تا حالا خراب نشده باشه. یکی دیه هم سه هفته ای میشه پاپی خریده و گوشه عاشپزخونس. فردا تیکش میکنم یکمشو میبرم برا مامی و بقیشم یکم خلال میکنم برا کدو پلو و یکمم ابپز میکنم که با دوشاب بخوریم. و البته یکم از ابپز شده هاشم پوره میکنم برا کیک کدو حلوایی.
.
چهارم اذر تولده بزرگس. نمیدونم چی براش بخرم. اصن بهش فک نکردم! کاش فرصت کنم خودم براش کیک تولد بپزم. دوس دارم کیک تولده خامه دار با یه عالمه موز و گردو داخلش درست کنم. تا ببینم چی میشه.
پنشمبه ارائه داره دو تا! بزرگه رو میگم. یکی رو که براش اوکی کردم و امروز عصر برام ارائه داد که غلطاشو بگیرم! یکی دیه هم مطالبشو جم کردم باس سامون بدمشون و پاورش کنم بدم دستش تمرین کنه. زبان هم الان سه هفتس نخونده خانوم! تا من زورش نکنم درس نمیخونه.
.
امروز با الف داشتم میصحبتیدم. کلی بهم خندیده
نمیدونم به قیافم میخنده یا به حرفام یا به شکلکایی که در میارم! حالا باز خوبه دله یکی رو شاد میکنم ثواب داره!
.
یه چی بگم؟! هنوزم که هنوزه وختی به رفدن فک میکنم دلم پره ترس میشه...خیلی میترسم....ولی باس به این ترس غلبه کنم. باس قوی باشم! من عادمه جنگیدنم...یه ملیه جنگجو
یه جنگجو باس شجاع باشه...سلاحه یه جنگجو ...تنها سلاحش! شجاعتشه... باس بیشتر وقت بزارم برا کارای علمیم. برا زبانم. الان میدونی مشکلم چیه؟ تمرکزه کم! درسته کارای اشپزخونه هم خیلی وختمو میگیره ولی از باقی مونده وختمم اون طور که باید خوب استف نمیکنم. باس بهتر استف کنم از زمانم و خودمو قوی کنم ... خدا بزرگه...یه راهی باز میشه بلخره ... قرار نیس تا عاخره عمرم تو این شهر و تو این دان بمونم که....درست میشه 
.
خب دیه من برم عاماده خواب بشم. امیدوارم شمام شب خوبی رو در پیش رو داشته باشین
و خافای خوف خوف ببینین...ماچ به سر و کله هاتون 
سلام
همی الان برگشتم و پستای پارسال این موقه رو خوندم. اولش فک کردم نخونم که دلتنگ نشم ولی بعده اینکه خوندم لبخند به لبم نشست و نوشتن چقدددددرررر خوبه.... دقیقا اون صحنه ها برام تداعی شد
یادش بخیر ....هیییییع
.
با زلزله چه میکنین؟ یه شمبه شب بود دیه.من از کلاس زبانم برگشته بودم و افتاده بودم یه گوشه کاناپه و داشتم برا بزرگه می تایپیدم . یهو وسطی گف عایا خونه تکون خورد؟ منم یه نیگا به لوستر کردم دیدم ووووی داره تکون تکون میخوره! دیه دویدیم سمته دره خونه و یه نیمساعتی همونجا نشستیم....اغا من خیلی ترسیده بودم و خاهریا داشتن منو دلداری میدادن!
خلاصه که خدا کمکشون کنه و بهشون رحم کنه. تو این وضعیته هوای سرد بیچاره ها همه چیزشونو از دست دادن و عزیزانشونو هم از دس دادن... واقعن کی میخایم در برابر زلزله ایمن بشیم؟ زلزله هر دو سه سال یک بار به طور جدی به این مملکت اسیب میزنه و ما مدیریته بحرانمون هر سال بدتر از سالهای قبله!
.
خب دو روزه پیش روزهای خوبی بودن. سه شمبه بود فک کنم که زنگیدم به منشیه ماون اموزشی. البته دو روز قبلش زنگیده بودم و گفده بود ماون رفده تهران و سه شمبه بزنگ. دیه منم سه شمبه زنگیدم و منشی گف از دکتر پرسیدم و ایشالا خبرای خوب برات دارم و قرار شده هفته دیه بهت بزنگن که بیای جلسه!!! حالا نمیدونم منو برا چی میخان ؟! منشیه دوباره بهم گف ایشالا خبرای خوب خواهد بود. حالا منم دریغ از یه ذره ذوق و خوشالی!! گفدم مرسی و خدافظ!
.
خبر خوشه دیروز هم این بود که یه مقاله زپرتی داده بودم ژورناله داخلی که البته isi هست و دیروز نومه اکسپتش اومد. برام نوشتن که نوبته چاپش میوفته یه سال دیه! مشکلی نیس؟! یادم باشه جوابشونو بدم که مشکلی نیس و فغط یه گواهی چاپ حداقل بهم بدن. خدایا خودت کمک کن مقالاته تزمم یه سرانجامی بگیرن. قوبونت
.
امروزم صبحش به زبان و حموم و نهار پزون گذشت و الانم نشستم که پروژه ای که بالتازار رو سرم خراب کرده رو یکم پیش ببرم. هر روز باس روش کار کنم تا بلکه یه ماهه تموم شه. اگه تو جلسه دان تهران ازم حمایت نکرده بود عمرن کمکش نمیکردم! یه جورایی نمک گیرش شدم و نمیتونم بزنم زیرش! زیره پروژه هه منظورمه!
.
دیه چه خبرا؟ ببخشین بهتون کامنت نمیدم ولی میخونمتون و به یادتون هستم. الان خاهری اومدش. صدای در ینی اومد و اینکه ماشینشو داره میذاره تو حیات. از دان اومده و ار صب سره کلاس بوده. وسطی هم خودشو پیچیده لای پتو و خابه. پاشم برم کتری رو بزارم برا چایی و غذای بزرگه رو گرم کنم. سالاد و ماست و خیارشم عامادس. راسی امروز از یه پیجی یکم وسیله سفارش دادم. برا اشپزخونه. حالا عسکاشو میزارم.
برا هم دعا کنیم تو این روز و شبای پاییزی... دلتون و روزاتون رنگی رنگیه پاییزی باشه ولی غمگین و خسته نباشه الاهی ...آمین
ترس بزرگی ب دلم نشسته
اومدم باهاتون شیرش کنم و برم... شرمنده دیگه! شایدم برا ثبت در تاریخه!
ترس از سرنوشت مقاله هام و ترس از اقدام برا خارج
اگه مقاله هام جای درست چاپ نشن چه خاکی ب سرم بریزم؟!؟ اگه اصن چاپ نشن چی؟!؟ خدایا؟!؟
حالا فرض که چاپ شدن! اونم جای درست! بعدش من ول کنم کارمو پاشم برم اون ور... اگه اون ور با مخ خوردم زمین چی؟!؟ اگه مث سگ پشیمون شدم که کارمو اینجا ول کردم چی؟!؟
فرض که رفتم اون ور و پشیمونم نشدم و تونستم از پسش بربیام! بعدش چی؟!؟ قراره تا اخره عمرم یه دنیا فاصله داشته باشم از خونوادم؟!؟؟ تهران یا شیراز یا اهواز نیس که شب اگه اراده کنم ده ساعت بعدش بتونم تو خونمون باشم !! ما داریم پیر میشیم! ینی بلخره پیر میشیم بهم احتیاج داریم! حالا پیری هیچی! من برم اون ور ما هنر کنیم سالی چن روز فغط کناره هم میتونیم باشیم! ینی سهم من از زندگیه خونوادگی فغط سالی چن روزه!!؟ نگین شوهر میکنی و خونواده خودتو تشکیل میدی اولا من شوهر بکن نیسم ینی اهلش نیسم و دومن پس سهم خاهرام از من چی میشه؟!؟
گفتم کارم؟!؟؟ کدوم کارم؟!؟ اصن قرار هس حکممو بزنن؟!؟!!
اینا همه ترساییه که یهو هجوم میارن بهم ... خدایا پارسال اینموقه چقد خوب بود... مدلام ران نمیشد و هزار گره تو کارم بودم ولی یه چیزه شیرینی اون وسط بود به نام امیده شیرینی به عاینده... فکرشو ک میکردم ب شغلی ک قرار بود بهش برسم همه قلبم پره نور میشد ... ولی الان چی ... هیچ نوری نیس... تازه همه اون ترسایی که گفتم هم هس و این منو همش وسطه زبان خوندنم بغضو میکنه
همین دیه!
جهت ثبت در تاریخ نوشتم.... ببخشید استرس تزریق شد اگه! :/