سلام
خوبین خوشین سلامتین؟
یه چیو میدونین؟ هیشکیه هیشکیه هیشکی نمیتونه حاله ما رو بهتر کنه ... هیچکی... این کار فغط از دسته خودمون برمیاد و بس!
.
افرین ازم خبره خوب خواسته بود! خبر خب اینکه بعد یک هفته خونه دل خوردن و به کس و ناکس رو انداختن بالاخره موفق شدم رشتمو تو فراخوان وارد کنم! وقتی امضای نامه رو از رییس گرفتم اخره وقته روز دوشمبه بود! بزرگه اومد سراغم و رفتیم خونه و وسایلمو ورداشتوندم و سوار اتوبوس شدم و پیش بسوی تبریز! قرار بود یه گوشی بخرم و شبش را بیوفتم تهران . بلیطه اتوبوسم اینترنتی خریدم! رفتم تبریز و سریع از چنتا مغازه قیمت گرفتم و اونجایی که ارزون تر میداد رو انتخاب و گوشیمو خریدم! ساعت نه شب بود که رفتم سمت ترمینال و ده و نیم حرکتم بود! (گوشیم از دو روز قبلش دیه شارژ نمیشد و به گوشی احتیاج داشتم فرداش)
.
دیه صب زود رسیدم تهران و صبونه نخورده رفتم سمته وزارت و کارشناسه محترم همون اول پاچمو گرفت ول نکرد! گفدش نمیشه و مجوز کمه و رشته تو رو اصن از دانشکدتون به ما نامشو نزدن و هزار حرف و منته دیه....کم مونده بود گریه کنم!
اومدم بیرون و زنگولیدم به بالتازار و اونم گف فردا صب رییس رو میبینه و باهاش حضوری صوبت میکنه! اینی که پاچمو گرف کارشناسه همون رییسه بود!
دیه در اوجه ناامیدی یهو یادم افتاد به یه استاده دیگم که عادمه کلفتیه! زنگیدم بهش و اشغال بود! بعد خودش زنگید! خعلی باحاله! مشکلو گفتم و اسمه کارشناسو دادم و شناختش! گف باهاش میحرفم الان. یه رب دیه بهم زنگید و گف حل شد!
اغا دیه رفتار و برخورده خانومه پاچه گیر دیدن داشت! خو من تو سالن نشسته بودم! اومد برام چای اورد...کلوچه خرمایی عاورد....برگشت قند عاورد!! گف دکتر ع خیلی به گردنه من حق داره و من نمیتونم بهش نه بگم و با رییس صوبت میکنم و سعی میکنم اوکی رو بگیرم.
یه کارشناسه مهربونه دیه هم بود که هر وقت از اتاق میومد بیرون که بره اون یکی اتاق بمن لبخند میزد و میگف اصن کوتا نیا و بشین همینجا تا کارت درست شه! دیه تا سه ظهر همونجا نشستم و فک کنم بالای شونصد بار ان یکاد و دعای فرج و اینا خوندم!!! اقای رییس اومد و رفت تو یه جلسه ای ...کارشناسه بهم گف وخت نداره رییس و دوباره قراره بره یه جلسه دیه! رییس که از جلسه اومد بیرون کارشناسه افتاد دمبالش و رف تو اسانسور....دیه خدا میدونه چی بمن گذشت تا اسانسور دوباره بیاد بالا و کارشناسه از توش دراد!
کارشناسه اومد بیرون و گف حل شد!! انقدنه خوشال شدم. افتادم دمبالش تا اتاق رفدم که حسابی ازش تشکر کنم ولی تا رفتیم تو اتاق و نشست پشت میزش چش و ابرو اومد که برو برو!!! یه خانوم چادریه اون تو بود که ماون رییس بود و ظاهرن مخالف بوده و کارشناسه به دور از چشم اون خانوم ماونه تو اسانسور اوکی رو گرفته بود! دیه منم سریع جور و پلاسمو جم کردم. خانوم کارشناسه یواشکی بهم گف سریع برو تو کافینت هم که شده ثبتنام کن و کدرهگیریتو بگیر. این خانوم ماونه بفهمه ممکنه بگه حذفش کنین رشته رو مجدد!
.
از وزارت زدم بیرون و رفتم میدون انقلاب و تو سیکا سوخاری خوردم ! بماند که بعدش احساسه سیری بدی بهم دس داد! بقیشم گذاشتم تو نایلون دستیم . رفتم یه کافی نت پیدا کردم و دیدم عاره رشتمو زدن! اول بلیط خریدم برا نه و نیم شب و بعدم نشستم به راست و ریست کردنه مدارکم. نمیتونسم همونجا ثبت نام کنم چون چنتا اسکن لازم بود که مدارکه مربوطه تو ولایت بود. اصن هم خبر نداشتم که میشه ناقص ثبت نام کنم و کد رهگیریمو بگیرم و بعدها میشه ویرایش کرد.
.
ساعت 5 صب خونه بودم و طفلی بزرگه هم بیدار باش زده بود. برام صبونه عاماده کرد و منم حمام کردم و صبونه خوردم و عاماده شدیم و شش و نیم زدیم بیرون به سمته دان! دیه رفتم نشستم پشته میزم و تا ساعت 4 عصر طول کشید تمامه مدارک رو اپلود کردن! دکمه نهایی رو که زدم و دوباره چک کردم تازه فهمیدم که لازم نبوده همه رو یکجا بفرستم و میشد تکه تکه کار کنم. ولی خب تموم شد دیه! مهم اینه!
.
تولده بزرگه چهارم اذر بود که خب نوشتم براتون که رفدم تبریز و بعدم تهران. دیه 5 شنبه رفتیم با خودش کیک خریدیم و سه تا بلوز براش گرفدم و تولد رو ساده برگزار نمودیم. دیروزم تنها کار مفیدم ریشه گیریه موهام و چیدنه سیبیلام و پختنه یه تاغار قیمه بوده! همین و بس. الانم دارم میرم به کتابه بالتازار برسم که بدجور عقب افتاده و ناجور مدیونه بالی هستم.
و هزار کاره ریز و درشته دیه که دارم و باس انجام بدم.
.
کارها..... استرسها.... نشدها .... غصه ها..... همیشه هستن و بودن و خواهند بود....تمومی ندارن...همیشه عمره شادیها کوتاهه و عمر غصه ها خیلی خیلی بلند و اصن بی انتهاس! تصمیم گرفتم صبح ها زود بیدار شم طوری که گرگ و میشه هوا رو ببینم...کمتر برم تو اینستا بچرخم و چشمامو خراب کنم....کمتر غصه ی غصه ها رو بخورم... میدونم تا کی نفسم میاد و میره؟ نه نمیدونم! هیشکی نمیدونه! پس بیخیال... تلاشمو میکنم....زورمو میزنم...زندگیمو میکنم ....ا ببینم چی میشه ....
.
همچنان دوست دارم یه بیزینس را بندازم :) گفته بودم اینجا؟!
سلام
چقدر هوا سرد شده... آماده اید برا شنیدن اخباره ملی؟ خب پس بزن بریم! :)
اولین خبر اینکه برا هیات علمیا فراخوان زدن و برا رشته من نزدن و دارم همه تلاشمو میکنم که رشته منم وارد کنن ولی امیدی نیست ...
خبر بد بعدی اینکه به دعوت از وزارتخونه داشت یه سفر بازدید فنی جور میشد برا خارج از کشور که تا مرحله گرفتنه وقت ویزا هم رفتیم و دقیقا همون روزی که وقت سفارت داشتیم نت ایران قطع شد و وقت سفارت مالید...
خبر بد سوم اینکه در طول یک ماه گذشته سه نفر بطور جدی باهام صوبت کردن مبنی بر اینکه بساطه برناممو جم کنم و برگردم معاونت اموزشی و مث بقیه هیات علمی ها که اسمشون تو اسمها نیست بشم. دقیقا با همین جمله: بشو مث بقیه که اسمشون تو اسمها نیست!! از اینکه اسمم تو اسمهاست ناراحت میشن؟ بعبارتی اسم در کردن! اسم در کردنه من براشون چرا ناراحت کنندس؟ یکی از اینایی که باهام صوبت کرد ماون بود یکیش رییس دفتر و سومی هم رییس حراست! البته رییس رو از قلم انداختم که چن روز پیش دعوای بدی باهام کرد و غیر مستقیم گف پرتت میکنم ازینجا بری تو همون ماونت اموزشی بشینی و برنامتم تعطیل می کنم! عصبانیتش پشت بنده همون سفری بود که برام جور شده بود برا خارج از کشور و من ازش گواهی اشتغال بکار میخواستم و 5 روز مرخصی! (البته توضیح اینکه فرداش نرم شد و پشیمون شد و الانم بهم گفته قراره نامه بزنه وزارت که اسممو تو فراخوان بزارن و منم به این حرفش امید بستم ) ...خبر سوم طولانی شد!
خبر بد چهارم اینکه سازمانها باهام همکاریشونو کمتر کردن و زوره بیشتری میبره اقداماته مربوط به پیاده سازیه برناممو انجام دادن و علنا کارخرابی میخان بکنن.
.
فعلا دیگه همینا! هاااا یه بدبختیه دیگه هم دارم که بالتازار برام ددلاین گذاشته که کتابشو تا وسطای اذر شسته رفته تحویلش بدم که اگه شماها تونستین تا 15 اذر یه کتابه شسته رفته تالیف کنین و تحویله من بدین منم میتونم همین حرکتو برا بالتازار بزنم!
.
کلا اوضاع خجسته ای دارم برا خودم و الانم با استرس نشستم دارم لواشک الو میخورم با دونه سویای لیمویی شده! ترشه!!اگه ناممو بزنه رییس دانشکده (نامه به وزارت که رشته اینو بزنین تو فراخوان) باس شمبه پاشم برم تهران وزارتخونه بیوفتم ب دست و پاشون ببینم ویرایش میکنن فراخوانو یا نه.
.
پاییزه سردیه...قبول دارین؟ :/
دیروز نزدیک شش از دان زدم بیرون و رفتم سمت خونه پدری. پاپی ماهی خریده بود دو تا و خواستم بگیرمش ببرمش خونه مامی ک درستشون کنم.
پاپی و وسطی رو دیدم و ماهی ب دست نزدیک هشت بود فک کنم ک رسیدم خونه. چن تا هم سی دی فیلم ورداشتم اوردم با خودم ک ببینم. اول یکم فیلم دیدم (شاید ده دقیقه) بعد پاشدم ماهیا وو تمیس کردم و ادویه پاشیدم و بعدم دوش گرفدم و بعد نشستم پای لب تاب ب فیلم دیدن تاااا ساعت دو شب.
نزدیک دو و ربع بود که گرفدم بخابم یهو اول ی صدایی اومد بعد زیر کمرم خالی شد و تختم تکون خورد!!!
چن ثانیه طول کشید تا بفهمم چ خبره و دویدم تو هال... زلزله بود! تا تلگرامو چک کنم و کمی ترسم بخابه و دوباره بخابم شد طرفای سه.
خدا خودش کمک کنه ب زلزله زده ها ... خعلی سخته :(
.
صب ده و نیم بیداریدم و بزرگه هم همون موقه بیدار شد و صبونه املت بار گذاشتم و نهار هم کته شیوید با ماهی . یه ماهی رو برا امروز پختم و یکیشم برا نهار فردا. برا وسطی رو هم دو وعده کشیدم بزرگه براش برد.
.
کاره خاص دیگه ای نکردم امروز. کمی چت با استاد جان، صحبت با الف، یه دوش سریع و همین.
نیمساعت پیش هم رفتم رو ترازو شدم ٥٤ کیلو. خعلی بده :/
.
این روزا بشدت هوس زندگی تنهاییمو کردم! و هوای یه کسی رو که قبلنا یه سری ب زندگیم زد و رفت ... غمگینم یکم ... استرسها سر جاشه ولی غمگینی درجش بیشتره و برا همین استرسا فعلا کنار رفتن!
با همه اینها صبحها ک بیدار میشم خدارو شکر میکنم... هر روز ... خدایا شکرت :)
سلام
در هفته گذشته تقریبا هیچ کار مفیدی انجام ندادم
البته که خب شنبه برای یه کارگاهی دعوت بودم تهران و از شب پنشمبه حرکت کردم و جمعه صبح رسیدم هتل و یکم خوابیدم و طرفای 11 زدم بیرون. رفدم هفت تیر و کاپشن پسند کردم و از اونجام رفتم کافه پرسه که یه کافه گربه ای هست طرفای چارراه ولیعصر. غذاش کیفیتش افت کرده و حالمو بد کرد اما خب با پیشیهاش بازی کردم. بعدش برگشتم هتل و یکم استراحت کردم و ساعت شش عصر دوباره زدم بیرون و رفتم میلاد نور و ازونجام برگشتم هفت تیر و کاپشن پسن شده رو خریدم. مشکیش رو برداشتم بگذریم که فرداش پشیمون شدم و عصر شنبه بعد از کارگاه دوباره برگشتم هفت تیر و تعویضش کردم. با رنگ سبز خوشگل. و چه کاره درستی هم کردم و راضیم از تصمیمم. برا پاپی هم خوشمزه جات دیابتی خریدم و از هتل تصویه کردم و خودمو رسوندم به ترمینال.
ساعت نه شب حرکتم بود ...ماشینه مهاباد بود و غذا هم دادن بهمون . منتها چشمتون روز بد نبینه این غذا رو که من خوردم هنوز یه ربع نگذشته بود که همه محتویات معدمو بالا اوردم! نهارمم یعنی هضم نشده بود! مقنعمم کثیف شد و همچنین مانتوم. خوبه صندلیم تو ردیف تک نفره بود! و اینکه پلاستیک هم تو دست و بالم بود!
بدترین سفره چند سال اخیرم بود از این نظر! تازه قرص ضد تهوع هم خورده بودما ولی نمیدونم جریان چی بود. یا از شام دیشبش بود که تو هتل خوردم(کتلتای مونده خواهر پز) یا هم از نهاره وزارت بود...یا هم کلا از خستگی بود و ربطی به غذاها نداش.
وضعیت مشمئز کننده ای داشتم ولی همونجوری هم گرفتم خوابیدم.
.
فرداش که یه شمبه بود رو تو خونه موندم و استر کردم! از دوشمبه به این ور هم هیچ کاره مفیدی انجام ندادم متاسفانه. یه حس رخوت و بی انگیزگی همه وجودمو گرفته. یه جایی یه متنی خوندم تو اینستا جالب بود. نوشته بود ترسهای الان ما بر میگرده به گذشته مون یا یه همچین چیزی. یعنی در گذشته ما از یه چیایی ترس و واهمه داشتیم و ممکنه دلیل این ترس و واهمه ها الان از بین رفته باشه ولی اون ترسه همچنان در وجود ماست! بعد گفته بود باس برگردین به گذشته و به خوده کوچولوتون بگید که همه این ترسا یه روز از بین خواهد رفت.
کسی در این مورد چیزی میدوه یا چیزی خونده؟ قضیش چه جوریاس؟ :/
.
هرچی فک میکنم یادم نمیاد ترسای من چی بودن! امید و ارزوهامو یادمه ولی ترسامو نه! یکی از چیزایی که همیشه می خواستم این بوده که یه خونه داشته باشم (حتی شده اجاره ای) که اختیارش دسته خودم باشه و با سلیقه خودم بچینمش... هنوز بهش نرسیدم... این جور که بوش میاد قرار هم نیس بهش برسم...مدل زندگیم همیشه مثله کولی ها بوده! موقتی و کوله پشت به پشت!
ترس مردنه نزدیکانم هم که هست باهام البته به جز مواقعی که از دستشون ظله میشم که لاانم یکی از همون مواقعه!
.
گفتم که چن روزه شارژم خالی شده. این اصلا خوب نیست. دوباره باید همه چی رو از سر بگیرم...دوباره دویدنمو از سر بگیرم...هر چند که یه دویدنه بیخود باشه!! دویدن در بیابان...من که دویدن تو جنگل و دشت و دمن رو بلد نیستم ظارا حداقل تو بیابون بدوم و حس مردن بهم دست نده با یه جا نشستن.
.
پاییزه خوبیه ولی...زیاد دلتنگ کننده نیست...دوس داشتم بشینم و یه چی ببافم ولی بلد نیستم :/
سلام
دیروز به طرز معجزه آسایی حالم خود بخود بهتر شد...به همین راحتی! خب میشه گفت خدایا شکرت که هیچی حل نشده اما من حالم بهتر شد...هوا سرد و پاییزیه ولی از اون حالت غمگنانش دراومده نه؟ شایدم من عادت کردم دیگه به هوای پاییزی و الان دارم زیباییهاشو میبینم.
.
دیروز مواد اولیه لازانیا خریدم و برا اولین بار با سس سفید پختم! البته سس بشامل که درست نکردم و شیر ریختم توش! اگه توی اینستاگرام صدف بیوتی رو فالو می کنین از رو دسته اون درست کردم دقیقن. بد نشدش!
امروزم میخام پاستا با سس آلفردو درست کنم اگه خدا بخاد!
بشدت اشتهام وا شده و در خوردن نمیتونم ملاحظه کنم و سالم خوری کنم. خدا خودش بخیر بگذرونه.
.
از کاره کارشناسی که به عهدم گذاشته بودن و البته الان شش ماهی هست که راکد شده در وزارتخونه و خبری ازش نیست دارم استعفا میدم. رییسه جدیده واحدی که کارشناسشم ادمی نیس که ارزشه زحمتای منو داشته باشه!
.
تعداد گربه های تحت سرپرستیم (اونایی که ازم غذا میگیرن) زیاد شده و روزی تقریبا 5 تا گربه رو غذا میدم. غذا خشک حیوونا هم گرونه خب...خرجم زیاد شده!
انرژی مثبت عجیبی ازشون میگیرم و خیلی در بهتر شدنه حالم بهم کمک میکنن. خدا خیرشون بده!
.
خدایا کی می خواد اون اتفاق خوب که میدونم تو راهه بیوفته؟ من منتظرشم خیلی وقته ....