سلام دوباره!
خب پست قبلی رو دیشب تو وورد تایپ کردم و امروز عاپ کردم. اخره شب یه اتفاقی افتاد که میخام اینجا بنویسمش. توی صفحه اینستا چن وقت پیش سر و کله یه اقایی پیدا شد از هم رشته ایهامون که به گفته خودش لیسانس هست و همدان زندگی و کار میکنه. این اول از راهنمایی خواستن برا کنکور ارشد شرو کرد . اینستا هم خب دایرکتش مشکل داره و من شماره همراهمو بهش دادم تا در واتس اپ صوبت کنیم. کلا یه جو غیرت نسبت به همرشته ای در رشته ما حکمفرماست! برا همین هر کمکی از دستمون بر بیاد برا هم میکنیم.
.
البته از قبله اینکه من شمارمو بدم این یکم میشنگید ولی خب من اهمیت ندادم! دیگه بعدش تکستای احساساتی میداد که واااااااااای من چه شانسی اوردم و چه شما بانویی و چه شما بزرگی و من خاکه زیره پاتم و ازین دست خزعبلات! هر چیم من سرسنگین و خلاصه جوابشو میدادم بازم این ادامه میداد. اخرش گف اخره شهریور میخام بیام تبریز دفاعه برادرم از اونجام بیام تو رو ببینم. گفتم اقای فلانی اصن لازم نیست منو ببینین و من از همینجام کامنتای لازمو ب شما میدم. خلاصه قبول نکرد!
یکی دوبارم که اینجوری پیام داد اخرش من توپیدم بهش که تو اگه واقعا قصدت ارشد خوندن و رتبه یک اوردنه! نباید اینقدر تو واتس اپ باشی و باید قدر هر دقیقتو بدونی و این بازم شروع کرد به پاچه خواری...منم اعصابم خرد شد و گفدم دیه جوابتو نمیدم .
.
بعد از اون روز ب بعد تو اینستا چن تا عکس هم از خودش گذاشته...خب قبلا بین صوبتاش گفته بود که متارکه کرده!! بعد تو اینستا عکسه دخترشم گذاشته بود که هم قده من بود!!!
ببینین من هم به انسانیت و فلان اعتقاد دارم! ولی واقعا حرصم میگیره وقتی یه نفر تا این حد اعتماد به نفس داره! طرف لیسانسه...قیافه درستی هم نداره...کارمنده و مطمئنم وضعیت مالیشم معمولیه! یه بارم که طلاق گرفته...بچه هم قد منم داره! ... والا به قرعان من اگه به جاش بودم ب خودم اجازه نمیدادم از یه خانومی که باهام انقدر تفاوت داره درخواست اشنایی و ازد کنم!!! هر کسی باید حد خودشو بشناسه...بعد میدونی از چی بیشتر حرصم میگیره؟؟؟؟ از اینکه این یارو و امثال این یارو با خودشون اینطور فک میکنن: دختره نزدیکه چهل سالشه، شوهر نکرده و در عمق بدبختیه! من از سرشم زیادم براش!! قطعا قبول میکنه بیاد زنه یکی مث من بشه و از دخترمم مراقبت کنه! من دارم در حقش لطف میکنم که میگیرمش!!!
ینی باور کنین طرز فکرشون همینه ...دختر ازدواج نکرده رو یه موجوده بدبختی میبینن که از سره بدبختی و تنهایی حاضره با هر ننه من غریبی ازد کنه و کافیه فقط طرف دودول داشته باشه (خیلی ببخشین خعلیییییییی)
.
دیگه دیشب دیدم پای بقیه پستام هم تو اینستا چنتا کامنت گذاشته ...مثلا پای کیکی که پختم و سفره ای که تزیین کردم که : به به بااانوووو ... من دلم الان پیشه اون اناراس .... فلانه .... بیساره..... مردکه انتررررر 
دیگه اون رو سگم بالا اومد! میتونستم بلاکش کنم ولی نکردم. رفتم و بهش دایرکت دادم که کدوم ادمه نفهمه بیشعوری منو به تو معرفی کرده. مگه میشه همینطور یهویی سر از صفحه من دربیاری؟ برگشته میگه نه و فلان و هیشکی معرفی نکرده...منم در جوابش گفدم پس متاسفانه خودت توان درک موقعیت رو نداری... بعد میگه من نگاه ناپاک به شما نداشتم (منظورش اینه که قصدم خیر بود!!) منم گفتم منظورم همون نگاهه پاکت هست و ناراحتم از حد بالای اعتماد به نفست که چقدر راحت درخواستتو با اعتماد ب نفس مطرح میکنی و من جای تو بودم حتی بهش فکر هم نمیکردم چ برسد که بخام مطرح کنم!!!
برگشته میگه به نظره من انسانیت مهمه و مکارم اخلاقی!!! ( خوب مردکه انتر اگه انسانیت مهمه پاشو برو از یکی از دهاتای دور افتاده یه دختره بیسواد و سختی کشیده و فقیری رو بگیر و بهش سر و سامون بده و در مکارم اخلاقی غرق شو!!! چطو این وسط من باید مکارم اخلاقی به خرج بدمممم؟؟؟؟؟) بعدم معذرت خواست و فلان و بیسار. منم گفتم زیر پستای من کامنت نمیزاری و شمارمم از گوشیت حذف میکنی و برو موفق باشی.
.
الان؟ الان هیچی دیگه عذاب وجدان گرفتم!! با خودم میگم کاش فقط بلاک کرده بودمش و اون حرفا رو بهش نمیزدم! نکنه دلش بشکنه و اهش بگیردم! میدونین چیه؟ این حرفا رو بهش گفدم که یه تلنگری بهش بخوره و از این ب بعد عینه اب خوردن به خودش اجازه نده که از یه دختری که ده مرتبه بالاتر از خودشه فرررررت خواستگاری کنه ! خواستم درس بدم بهش هر چند انقدر نفهم و بی فرهنگ هستن امثاله اینا که بدتر هم میشن! بیشتر جری می شن که برن سراغه یکی مث من و بگیرنش و بعدم بیان پوز بدن که ببین تو منو نخاستی منم رفتم یکی مث تو گرفتم دلت بسوزه!!! ینی انقدر احمقن این جماعت. و البته زنای احمق هم کم نیستن تو جامعه ما که قصدشون فقط ازد باشه و براشون فرقی نکنه این یارو اصلا هم کفوش هست یا نه.
.
هیچی دیه...خدایا منو ببخش اگه دل بندت رو شکوندم...فقط خواستم متوجهش کنم. ببخش ببخش ببخش خدایاااااا 
سلام بعد مدتها
امروز که دارم مینویسم شبه عاشوراس و الان ساعت نه و ربعه!
پریروز یعنی یه شمبه تا ساعت هفت و نیم اینای عصر دانشکده بودم و یه کم الکی کار کردم تا بزرگه و مامی بیان سراغم. مامی رو میخاستن ببرن دسته و منم گفدم سراغه منم بیان. خلاصه سوار ماشین شدیم و رفتیم اول به هاپو سر زدیم.
هاپو کیه؟ اقای هاپو رو چارشمبه هفته پیش تو کوچمون پیداش کردیم در حالی که افتاده بود وسط کوچه و نمیتونست حرکت کنه. اون روز عصر قرار بود بریم بقیه خریدای خاهری رو بکنیم برا روزه دفاعش که شمبه همین هفته بود. نمیدونستیم از کی کمک بخایم برا بردنش به کلینیک. تاکسیا که قبول نمیکردن و یه اقای باربری هم بود از این ها که سه چرخه داره. خواسته بود کمک کنه و بزاره تو سه چرخش ولی ترسیده بود هاپوهه گازش بگیره. خاهرم وایساده بود بالا سره هاپوهه و همه اینا رو تلفنی بهم گزارش میداد و منم که دان بودم. دیه یهو ب ذهنم رسید از ماونه شهردار کمک بگیرم!! زنگولیدم بهش و اونم شماره مسئول خدمات شهریو بهم داد و در نهایت گفدن یه وانت میفرستن از سایته نگهداری سگای شهرمون که هاپو رو برامون برداره بیاره کلینیک. دیه خاهری اومد دمبالمو و برگشتیم بالا سره اقای هاپو و منتظر که وانته بیاد. اومدن و برش داشتن و تا کلینیک برامون اوردن. چهل تومنم بهش دادم!! دیه بردیم هاپو رو بستری کردیم و عصره یه شمبه هم رفدیم دیدنش و من برا پنج شب بستری و درمانش صد و پنجاه دادم. طفلک فعلا نمیتونه رو پاش وایسه و معلومم نیست بتونه یا نه! دکتر میگه زدن تو سرش و اسیب شدید مغزی شده.
القصه بعد دیدنه هاپو رفدیم وسطی رو هم که بازار بود برداشتیم و رفدیم دیدنه دسته. تا جا داشتیمم خوردیما! اول از بسدنی شرو شد که من یه قیفیشو خوردم و بعدم رفدیم یه جایی که لقمه سیب زمینی و تخم مرغ میفروشن به اسمه: یومورتا ییالما! (به ترکی!) ساندویچی 5500 تومن. اونم خوردیم و بعد رفدیم یه طرف وایسادیم با ماشین به دیدنه دسته...فک کنم طرفای 11 شب بود که برگشتیم و وسطی رو گذاشتیم اون یکی خونه و منو هم پیاده کردن و بزرگه و مامی دوباره برگشتن! من اومدم بالا و دس و بالمو شسدم و یکم تو نت چرخیدم و خابیدم.
از روز دفاعه خاهرمم بگم که شمبه بودش! من که مرخصی گرفدم و با کلی دادار دودور رفدیم و اماده شدیم و کلی هم خرید و فیلان و بیسار! چندین دفاع هم بود اون روز و سالنه مربوطه هم پر بود و نمیشد از قبل دفا پذیرایی ها رو بزاریم. یهو استاد راهنماش اومد و گف بریم فلان اتاق...دیه با استرس وسایلو بردیم و سبدا انقدر سنگین بودن که من قشنگ ماهیچه های کتف و گردنم گرفته بود. سریع السیر پذیرایی های استادا و فلانو اماده کردیم و دسته گلاشو گذاشتیم رو میز و استاده هم هی میگه بیا شرو کن بیا شرو کن! طفلی خاهرم! من اونقدر استرس داشتم وای به حاله اون! دیه رفت شروع کنه و منم سریع دوربینو ورداشتم به فیلم گرفدن. وسطی و بابا هم اومده بودن و وسطی کمک کار بود دستش درد نکنه . خلاصه دفا به سلامتی تموم شد و عکس و اینام انداختیم کلی و بعدم له و لورده برگشتیم خونه...ینی له بودماااا له... فقط موند مقاله ش که باس تهیه کنم براش.
دیروز و امروزو استراحت کردم و عضلاتم از انقباض درومد! دیروز رو هم از ساعت 7 عصر زدیم بیرون و دسته دیدیم و دعا کردیم. امروزم که بازم خوب بود.
خب یکم از برنامه هام بگم که بدجور سرم شلوغه. خب پروژه من بین بخشیه و سازمانای مختلف به سختی باهام همکاری میکنند. از طرفی داخله سازمانه خودمونم مخالفت باهام زیاده! از ماونه اموزشی بگیر تا ماونه توسعه و خوده رییسه دان! یه جورایی به نظر میرسه که خوششون نمیاد از فعالیتهام. از اینکه مستقل دارم کار می کنم و سنده تلاشهامو به نامه اونا نمیزنم بدجور بهشون فشار میاد! ماونه اموزشی که چن ماه پیش تو شورای پژوهشی طرحمو رد کرد و جلوی هفت هشت نفر اعضای شورا علنا گفت بنظرش طرحم بدرد نمیخوره!! موقع رای گیری برای تایید یا تصویبه طرحم هم به جای رای گیری مخفی برگشته بود پرسیده بود از نظر من رده و نظره شماها چیه!! خب اونام نصف بیشترشون قراره با موافقت همین اقا براشون فراخوان بزنن و برا همین جرات ندارن رو حرفش حرف بزنن! و اینطوری بود که طرحه منو که دو تا داور تخصصی از دانشگاه های دیگه پذیرفته بودن ، بدست معاون اموزشیمون رد شد. مخالفت و عناد از این بالاتر؟؟!
دو نفر از همکارام که رشته هامون بهم نزدیکه (اون دو تا یه رشته هستن و من یه رشته دیگه نزدیک به اونا) هم از یه طرف دیگه دارن زیراب رشته منو میزنن و جوری جا انداختن برا ماون اموزشی که انگار جای رشته من اینجا نیست! به واسطه ماون اموزشی مخه رییس رو هم در همین جهت زدن و رییس هم یه بار بهم همینو گفت که تو جات اینجا نیست!! (با همین شفافیت!!)
ماون توسعه هم با اون زنش تااا میتونن زیر اب منو جلو رییس میزنن و چپ و راست بدگوییمو میکنن. طوری شده بود که رییس خودش چن وقت پیش تو روم گفت فلانی(ماون توسعه ) که فلان حرف رو میزنه راس میگه!! (اون حرفارو بر علیه من و فعالیتهام زده بوده معاون توسعه هه!)
رییس هم دو سه باری بهم توپیده تو جمع و تنهایی و کاملا مشخصه خوشش از من و فعالیتهام نمیاد!
همه اینا رو گفتم که بدونین من تو چه شرایط و جوی دارم کار میکنم و یه مگا پروژه سنیگینی رو برداشتم و سنگینیه اجرایی و فنی پروژه یه طرف و شما فک کن تو یه همچین جو مسمومی هم بخای کاره به اون بزرگی انجام بدی!
.
براتون از یک شهریور گفتم؟؟ خب یادم نیس پس میگم دوباره!
خب قضیه از این قراره که یه کنفرانس بین المللی تو تبریز بود و ارزیابای بخشی از پروژه من قرار بود تو این کنفرانس باشن(از بلاد کفر میومدن) من همه تلاشمو کردم که یه نصفه روز بکشمشون ولایته خودمون ولی نشد. نهایته کاری که تونستم انجام بدم این بود که در خلال همایشه یه جلسه اختصاصی یک ساعته با یکی از ارزیابا اوکی کنم و چن نفر از مسئولای شهرمونو با دعوت فرماندار ببرم اونجا. لازم بود که یه گزارشی هم برا ارائه به اون ارزیابه تهیه کنم و خوراکه جلسه رو جور کنم. همایش از پنشمبه که کارگاه ها بود شرو می شد تا روز یکشمبه که اختتامیه بود:
خب من از ده روز قبل تا ساعت دو نصفه شبه چارشمبه در حال تهیه گزارشه بودم!
4و نیم صبحه پنشمبه پاشدم و با اتوبوس رفدم تبریز و 4 عصر دوباره ولایت بودم!
تا شش عصره پنشمبه دوش و اینا گرفتم و از شش عصر تا دو و نیم شب دوباره رو گزارشه بودم و ساعت 4 صبح پاشدم و رفدم دوباره سمت تبریز.
اونجا تا خوده ساعت 12 عینه اسب دویدم دمباله پرینت کردن گزارش و اماده کردنه سالنه به اصطلاح vip که حتی یه لبتابم توش نبود!!
12 جلسه هه برگزار شد به سلامتی و ساعت سه هم نوبته ارائه مقالم بود! مقالمم ارائه دادم و دیه ف کنم شش عصر بود که خسته و خراب خودمو انداختم تو اتوبوس و اومدم ولایت. ینی به قدری خسته میشدم که اون چند روز تمامه راه تو اتوبوس یه کله می خوابیدم.
شمبش در تب و تاب بودم که مقدماته حضوره ارزیابا رو برا سه شمبه فراهم کنم(علی رغمه سنگ اندازیهای تبریزیها ، خوده خارجکیا موافقت کرده بودن که سه شمبه رو دو ساعت بیان ولایتمون و برگردن ) علی رغمه نامه نگاریها و حرص خوردنام نشد و برنامه سه شمبه کنسل شد. اینطوری بگم که شمبه تا ساعت هشت و نیم شب دان بودم و داشتم برا جلسه سه شمبه اماده میشدم که اونم فرداش همه چی بهم ریخت و نشد که بشه!
فرداش ینی یه شمبه صبح هم دوباره رفدم تبریز که در اختتامیه شرکت کنم و خوب شد که رفدم! یکی از ارزیابا گف فردا (ینی دوشمبه) برنامه در جلفا داریم و تو هم بیا! رفدم سراغ کارشناس جلفا و خبردار شدم که فرمانداره شهرمونو دعوت کردن! دیه منم با یه ماشین شخصی هماهنگ کردم و شب که برگشتم ولایت سبد پیک نیک اماده کردیم و صب ساعت چار و نیم راه افتادیم جلفا! من و بزرگه با ماشین شخصونکیه کرایه ای! خو اتوبوس نداره از شهرمون به جلفا!
اینم از قصه اون چن روز و ترافیک رفت و امد به تبریز و فیلان و بیسار و همه این اتفاقا در حالی جریان داشت که دلم از دسته زیراب زنی ها و عناد ورزیها هم خون بود.ولی خب میسپرم به خدا هر کی رو که شرایط رو برام سخت میکنه و جو رو برام مسموم میکنه که نفسم تنگ بشه...من که دس برنمیدارم از کارا و فعالیتهام ...فقط از خدا براشون نفس تنگی می خوام عینه همینی که الان برا من جور کردن!
.
یه هفته پیش یکی از اساتید لینکه یه پوزیشن شغلی رو برام فرستاد که خیلی عالیه و توپ و کاملا برا رشته منه! شروع کردم براش اپلای کردن! سخته خو و اگه بخام با دقت اپلای کنم طول میکشه. در تمام این روزها توی دعاهام از خدا خواستم که اگه به نفعمه این موقعیت رو خودش برام جور کنه. با استاد راهنمامم که تکستی صوبت کردم گف موقعیته خوبیه. خدایا برام مقدر میکنی یا نه؟
.
بچه ها برا هم دعا کنیم. من که برا همه شماهایی که میاین اینجا و بهم سر میزنین و دوسم دارین دعا میکنم...شمام منو فراموش نکنین ...دعا کنین سربلند بیرون بیام از اجرای این پروژم و ابروم حفظ بشه و با موفقیت و به خوبی همه چیز پیش بره...برام دعا کنین اون موقعیت شغلیه اگه به صلاحمه و عاقبتمو خیر می کنه برام جور بشه...
سلام
جمعه عصر راه افتادم سمت تهران و شش و نیم هتل بودم. خوشبختانه بهم اتاق رو دادن - قبل 12 خب نمیدن اصولا- رفدم بالا و اتاقش از هر دفه بهتر بود و همه چیش اوکی بود و دسشوییشم فرنگی نبود. دو تا نایلون پهنیدم رو تخت و گرفتم خابیدم روش. یه ساعت دیه بیداریدم و دوش گرفدم و رفدم پایین صبونه خوردم و نه و ربع بود که دفتره بالتازار بودم.
.
تا ساعت هفت عصر یه کله نشستیم رو کتابه و اون وسط بهم ناهار داد و یه سر هم رفدم دیدنه رییسه دان و گرابیه که برده بودم رو بهش دادم. و تشکر کردم به خاطر زحمتایی که برا تاسیس رشته کشید و متاسفانه به بار ننشست!
بعدش دو دل بودم برم برا پاپی خوشمزه جات بخرم یا نه برم برا خودم و بزرگه مانتو بخرم که تصمیم شد رو خوشمزه جات ! تا برم و بخرم و برگردم هتل نه بود! دیه رفدم اتاق خوشمزه جاتو گذاشتم و برگشتم یه گشت دوره هتل که تو میدونه انقلابه زدم و یه ظرف اش خریدم و اومدم نشستم تو اتاقم خوردم و بعدم خواااب.
.
صب چشمامو واز کردم و جن ثانیه بعد صدای اذان اومد...مث قدیما تو خونه خودم...یادتونه؟ :)
دوباره چشامو بستم و تا یه رب به هف خابیدم و بعدش بلند شدم و اماده شدم و چمدونمو بستم و رفدم اتاقو تحویل دادم و وسایلامو گذاشتن برام تو انبار و صبونمو خوردم و پیش بسوی بالی دوباره.
تا یه ربع به شیش عصر رو کتابه بودیم و اون وسط چهل دقیقه ای رفدم پیشه استاد مهربونه و شیرینیه اونم دادم و یکم درد دل کردم. یه ربع به شیش زدم بیرون و یه راس رفتم سمته هفت تیر و در عرض سه ربع دو تا مانتو شلوار اداری یکی برا خودم یکی خاهری خریدم. می خاستم برا خاهری رو بزارم اخره شهریور که دوباره قراره برم تهران بخرم و خوب شد این کارو نکردم. نگو مانتو رو میخاسته برا جلسه دفاعش و منم حواسم نبوده!
دیه فک کنم هفت اینا بود که تو راهه هتل بودم. هشت و چل دقیقه حرکته قطار بود. رفدم هتل و مانتوها رو سامون دادم و ساکمو برداشتم و پیش بسوی راه اهن!
.
صبحش هفت و ربع بود که رسیدم ولایت و جمعه رو کلا به استراحت گذروندم که از فرداش انرژی کار داشته باشم. سه شمبه و چارشمبه هم به اسلاید ساختن گذشته و بایس بگم که همش ده تا اسلاید سازوندم!!! نمیدونم چمه واقعن..خیلی طول میکشه. الانم ساعت نه قرار داریم بریم برا تصویربرداریه مصاحبه یکی از قدیمی ترین پزشکای شهر! شمبه عصر هم باز یه مصاحبه دیگس و یه شمبه عصر هم یکی دیه! و این در حالیه که من شمبه دیگه پرزنت اوراله مقالمه (بخوانید چکیده ای که فقط در حد چکیدس!!) و یحتمل همون شمبه هم یه جلسه در حاشیه همایشه که در استانداری برگزار می شه و من باید گزارش اقدامات برنامه رو جلو ارزابای خارجکی و ده نفر از مسئولای شهر که به فرماندار گفتم خبرشون کنه بدم!!!! چنین خجسته
.
دیشب موقع چت با استادم ناراحت شدم و بهش گفدم بحثو عوض کنه... هی نگرانه میگه برو با شورای شهر پارت تایم کار کن ....استخدامیه تامین اجتماعی شرکت کن و فیلان و بیسار! و این در حالیه که من تو همین کاره خودمم موندم و بزور اموراتمو میگذرونم !
امیدوارم زیاد از دستم ناراحت نشده باشه :( فک کنم شده البته....صب براش تکست معذرتخواهی فرسادم :(
.
خب اینم یه گزارش خلاصه...برا هم دعا کنیم بچه ها ....خیلی دعا ....
چقدر حرفه دله منه این عنوان. الان از وبلاگ دیگه ای برداشتمش...
.
بگذریم! اومدم قضیه جلسه یه شمبه رو بگم.
یه شمبه راننده دانشکده بردتم فرمانداری غافل از اینکه جلسه در شهرداریه! رفتم بالا و تا شنیدم در شهرداریه دوباره برگشتم پایین و تا دربست بگیرم و خودم برسونم به شهرداری یکم دیر شد. وارد جلسه که شدم داشت قران پخش میکرد و فرماندار خب خیلی حساسه رو انتایم بودنه جلسات. بهر روی نشستم و یهو دیده عه رییسه دانمونم اونجاست! انقدره حس بدی بهم دس داد که نگو. گفدم الان با خودش میگه این دختره بی اطلاعه من پاشده اومده جلسه! خب من سره این پروژم زیاد این ور و اون ور میرم و بصورت افتخاری جلساته محتلفو دعوتم میکنن و منم پامیشم میرم. اوایل تو سامانه تردد ثبت میکردم ولی الان چهار پنج ماهه اصن این ور اون ور رفدنمو در طول ساعات اداری ثبت نمیکنم و البته اشتباهه بزرگی کردم قبول دارم! ولی این دلیل نمیشه که رییسه دان تا این حد ناراحت بشه که!!
دیروز برگشته به خانوم دکتری که همکارمه و تو پروژه باهام همکاری میکنه و بسیار هم ادمه کلفتیه! گفده این خودسر میره جلسه ها رو بمن نمیگه و یهو میبینم اومده نشسته تو جلسه و فیلان و بیسار!
تازه من تو همون جلسه به محضی که دیدم رییسم اونجاس سریع یه یادداشت نوشتم و دادم دستش که اغا من نمیدونسم شما هم در این جلسه هسین و خیلی عذر می خام و قراره رو فلان موضو من صوبت کنم. اونم بعده یه ربع اینا یه جوری که انگار حرصش دراومده و ناراحته رو کرد بمن و با حرکاته عجیب غریب دست و کج و کوله کردنه قیافش فهموند که صحبت نکنم در جلسه!!!
بعد شما ببین من چقدرررر با این عادم احساسه غریبی دارم که با اینکه صندلی کنارش خالی بود ولی نشستم این ورتر و کنارش ننشستم!
موقعیت دقیقن اینجوری بود: صندلی رییسم--یه صندلیه خالی-- خانم معاون شهردار-- من!!
ینی من ترجیح دادم بشینم کناره خانم ماونه که برام غریبه تره تا رییسه خودم! دسته خودم نبودا کاملا غیر عمدی و نااگاهانه کشیده شدم به سمته صندلیه دورتر.
.
بعده جلسه هم اصن بمن رو نداد و سرشو انداخت عینه گااااو رفت و اصن نگفت که بیا راننده دمه دره و اینا! خب اون جلسه باز یه جلسه بین بخشی بود به این معنا که از شش هفت تا ارگان مختلف بودن و قطعا این رفتارها رو میبینن!
کلا این اقا منو ادم حساب نمیکنه و بارها هم شده که جلسه هیات علمی تو ماونت اموزشیه خودمون بوده و تنها هیات علمیه موجود در بخش ستار هم منم دیه! نکرده بگه من راننده داره منو میبره بیا تو هم ! کسر شانش میشه انگار فقط به این خاطر که من مدیر یا معاون نیستم! در حالیکه منم مثه خودش هیات علمی هسم و این رفتار اصن صحیح نیس.
.
خلاصه که یه نفر بهم میگفت این از جانبه تو احساس خطر میکنه!! واقعن خنده داره!! ینی فک میکنه من میخام رییس دانشکده بشم؟!!!! و برا همین یه همچین پروژه ای رو راه انداختم تا خدمو بکنم تو چشم مسئولان شهر؟! خب واقعیت اینه که من از رییسه دانشکده شدن خیلیم خوشم میاد ولی صد در صد اینو مطمئنم که به هیچ عنوان با این هدفی که اینا فک میکنن این پروژه رو شروع نکردم ! کلا همه اونایی که تو جبهه رییسن همینطور فک میکنن...تخم و ترکش و همه اونایی که بهشون الکی الکی پست و حق مدیریت میده همینجوری فکر می کنن...ولی میدونی چیه؟ گوره بابای همشون!
عاااره
.
دوشنبه و سه شمبه و چارشمبه و امروز رو وقت اداری کامل در حال جرخیدن دوره شهر و سازمانای مختلف بودم برا گرفدنه امار عملکرداشون. ظهرا هم سه و نیم اینا بزرگه میومد سراغم که بریم خونه. نهارو خونه میخوردم و تا هفت میخابیدم و بعدم نماز و یکم بازی با گربه حیاطیمون(مارشملو) و خیلی تمبلانه رفع ایرادای پایان نامه خاهرم که استادش ازش گرفته و دوازده و نیم و یک اینام میخوابیدم.
.
خیلی تمبلانه کار علمی انجام میدم و احساس میکنم قوته بدنم کم شده. ینی انرژی ندارم و احساس ضعف میکنم. در حالیکه زیاد هم میخورم ! قشنگ از 51 رسیدم به 53 و چون شیرین جات و چربیجات زیاد میخورم صورتمم جوش جوشی شده! باید بگردم دمباله قرص ویتامین و این چیا. یا علف ملفه انرژی زا! شما چیزی سراغ ندارین که دم نوش ممنوش وار باشه و چاق نکنه و انرژی بده؟
.
دیروز بالتازار پیام داد که 19 و 20 بیا تهران رو کتاب کار کنیم. بهونه اوردم که قصر(قسر؟؟غسر؟قثر؟) در برم چون واقعا وخت ندارم و تا اخره این ماه هم باید گزارش تهیه کنم برای جلسه ای که در استانداری جلو ارزیابای خارجکی خواهیم داشت و هم اینکه مقالم که اورال شده رو باید ده تا اسلاید براش بسازم و امادش کنم( داخل پارانتز مقاله ای که همش یه چکیدس و مقاله ای در کار نیس و باس بشینم غشنگ روش کار کنم!)
دیه دیروز بلیط تهران گرفتم تلفنی و فردا عصر راه میوفتم و دوشمبه صب دوباره اینجام و یحتمل جون ندارم و باید مرخصی بگیرونم اون روزو. از بیست و دوم حساب کنیم من فقط شش روز کامل وخت دارم برا اماده شدن واسه اون دو تا ارائم و این یعنی خااااک تو سرم شد!!! تو رو خدا برام دعا کنین! :(
خواهرم اومد پاشم برم...بوس ب رو همتون ....
سلام
فردا جلسه شورای ترافیکه شهرستانه و امیدورام بخیر بگذره! صورتجلساتی که در ذیل برنامم کردم در طی این چند ماه اصن اجرایی نمیشن! ولی خب زوره خودمو میزنم تا به شکست نرسه...نباید برسه!
.
صب ساعت هفت و ربع بیداریدم و تا حاضر شم و راه بیوفتم شد ده مین به هشت. هر روز موقع ورود تقریبا بیس دقه تا نیمساعتو تاخیر میخورم! همه اینا جم میشن و از مرخصیم کم میشه. خب مرخصیام زیاده -در سال شصت روز- و خیالی نی!
.
دمه در پسرکه مشکیمو دیدم و اون ورم مارشملو (پیشی بچه بی پناهه جدیدا پناه گرفته در حیاتمون!) از لای پاهام پرید تو کوچه! اول با هزار مکافات پسرکه مشکیمو اوردم تو حیات و تا سرش گرمه خوردن بود مارشی رو کردم تو حیاتو درو بستم رو دو تاشون!! یحتمل بعده من مارشی یه دست کتک از تخمه (پسر مشکیم) خورده و بعدم فرار کرده بالای درخته گیلاس!
.
هشت و بیس دقه دانشکده بودم و اول یه سری عکس از مدارکه وسطی گرفتم و فرستادم براش واسه رییسش. بعدم صبونه خوردم. چای و نون و پنیر. جدیدا رو پنیرم یه قاشق سیاه دانه میریزم. میگن خعلی مفیده! بعدن ترشم دو سه جا زنگیدم و دو جا هم رفدم سر زدم و برگشتم نشستم اینجا و دارم براتون می تایپم.
.
یه چنتا نامه باید پیش نویس کنم که فردا ببرم فرمانداری و بعد جلسه بدمش به کارشناسه مربوطه که راست و ریستش کنه. فصل اخره پایانه بزرگه هم مونده که دیگه امروز باید قالشو بکنم و بفرستم بره. ببینم میتونم تا اخره وقت یه کاریش بکنم یا نه. دو تا نامه دیگه هم هست که باید بزنم رییسم امضا کنه برا گرفتنه یه مشت امار و اطلاعات از معاونت بهداشتمون. برا هر چیزی نامه میخان ...هر چیزی...واقعن مسخرس...یک توهمی در سازمان حاکم شده همه مسئولا فک میکنن بقیه میخان ازشون اتو بگیرن و مقامشونو ازشون بگیرن.
.
کتاب خریدم! ینی مجبور شدم بخرم!! یه سری دخترایی هستن که با کوله کتاب میارن تو ادارمون و میفروشن... از یه طرف دلم براشون میسوزه و از طرفی هم کتابو میخرم و وخت نمیکنم بخونم. حالا ایندفه ملت عشق رو کرفتم. گذاشتم رو میز که اگه باز فروشنده کتاب اومد همینو نشونش بدم و بگم هنو اینی که اوندفه خریدمو نخوندم!
.
شیشه های ماشینه ماون اموزشیمونو تو حیاطه معاونت اموزشی شکستن و اسید هم ریختن رو ماشین! تو روزه روشن! میدونم نهایته خباثته ولی حقشه! البته بعیدم نیس ساختگی باشه و کاره خودش...چن وقته داره زور میزنه انتقالی بگیره تبریز و موفق نمیشه! شاید این فیلمو دراورده که این بارم بگه امنیت جانی نداره تا با انتقالیش موافقت کنن....هیچی از این جونور بعید نیست!!
.
دیروز دو تا تاغار کلم پلو پختم ...یه تاغارش برا دیروز و یکی امروز! کلی البالو خوشمزه رو درخته و حیف که فرصت نمیشه بچینمشون...مرباش عالی میشه عااالی... چهار وعده فریز کردم ولی بازم باس فریز کنیم. هم برا البالو پلو وسطه پاییز و زمسون و هم برا چای البالو.
.
دلم این چن روز گرفته بود...الانم ته تهش یه گرفتگی داره...دلیلشو میدونم ...یه زخمه کهنس...یه زخمه بیخوده کهنه 
.
خب برم دیه...مباظب خودتون باشین و اب زیاد بخورین 