ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

منه رژیمیه موتاد!

موتاد شدم

به اینستاگرام!

تا سرحد مرگ میشینم اینستا گردی میکنم....مبارکه واقعا

باید ترکش کنم....بایدددددددددد

.

از دیرو رژیمم رو شرو کردم و کالری شماری میکنم ...همه سعیمو میکنم که دوباره لاغر شم. الان 56 کیلوئم...باید بشم 50 و نی قلیون...دعا بفرمایین!

.

نمیدونسم شمبه تعطیله! خوب شد...هر چی بیشتر خونه باشم بهتره...از این جامعه که پره وحشی و دریده هس دور از جونتون

.

امسال فک کنم ترشی نگیرم....ترشی برا چیمونه تو این کرونا....از طرفی ترشی اشتهای ادمم زیاد میکنه و هی به هوای ترشی غذا بیشتر میخوری...چه کاریه!

.

مستاصلم یکم...نمیدونم کارامو چطور پیش ببرم...کارای مگا پروژمه منظورم...احساس میکنم یکم مخم خابیده...شاید تاثیره همون اعتیاد به اینستا باشه که مسخ شدم!

.

چرا من امروز انقد یه خطی یه خطی نوشتم؟!!!!



مصاحبمو داشتم!

خب دو روزی که نبودم برا این بود که دیروز جلسه مصاحبه گزینش بود

جلسه عبارت بود از : دو تا آخوند، یه لباس شخصی، یه خانومه چادری!

سوالاشونم خیلی کلی بود مثلا اینکه عایا شما تلاش میکنید ارمانهای انقلاب رو حفظ کنید؟ من عاخه میخام بدونم ایا کسی پیدا میشه که به این سوال جوابه منفی بده؟! مثلا بگه نههه من تلاش نمیکنم عارمانها رو حفظ کنم! البته که خوبه که سوالا رو تخصصی نپرسیدن و از جهتی به نفعه ماست.

یه رقیب دارم که قدره و  بچه متصله....منتها کارشناسه مربوطه میگف که این اصن رقیبه شما نیست و فرایند جذبش فرق داره و قراره تبریز بگیرنش(طرف الانم قراردادی هس تو تبریز) ...خلاصه اگه این یارو موی دماغ نشه فرایند جذبم درست پیش میره.

.

دیروز یه کت مشکی هم خریدن. جنس نازک. برا پاییز. 330 تومن.

.

پریروز عصر ساعت هفت و نیمم یهو با بزرگه تصمیم گرفتیم بریم مانتو شلوار مشکی بخریم که من نخوام طوسی بپوشم. 320 هم اون رف تو پاچم . ولی خوب شد خریدمش. بالاخره جلسه گزینش بود دیه.

.

فری قبلی هم زنگید بهم پریروز و گف به یه نفر سپرده که هوامو داشته باشن...دستش درد نکنه دیه...هوامو داره...قوبونش و بوس به کلش

.

حسود زیاد دارم بچچااا...چرا؟! خااااک تو سره بدبختشون....خااااک....بزار حسودی کنن! والا!

شمبه شروعه هفتس

سلام

صب ساعت هفت بیدار شدم

بیس دقه قبلش البته بیدار شده بودم و یه دور ساعت رو دیدم و دیدم که بیس دقه مونده به هفت خوشال شدم...شیکمم هم اساسی نفخ بود و همراه با نفخ دوباره خوابیدم

ساعت زنگولید و بیداریدم و مارشی و دوقلوهاشم داشتن از گشنگی میمردن و تو حیات میومیو راه انداخته بودن. دیه تخم گذاشتم ابپز شه و بزرگه هم رف که هم انگشتشو بزنه و موقه برگشت بربری بگیره.

منم تا اون بیاد مانتو شلوارمو اتو زدم و پنیر و تخما رو گذاشتم تو ظرف و نایلونه غذامون و نفری یه دونم گردو شکوندم و گذاشتم تو هر بسته! برا گربه ها هم نون و ماست تلیت کردم. بردم غذای اونا رو دادم و ازون ورم خاهری اومد و رف نونا رو جابجا کرد و برا هر کدوممون هم نون ورداشت و اورد پایین. دو تا تیکه بزرگ برا من نون گذاشته! خوبه همین دیشب تصمیمیدیم که رژیم بگیریم!

.

راه افتادیم سمته دانه من و اول من انگشت زدم و بعدم رفتیم بانک که من یه پولی رو بزنم به حسابه وسطی. ازونجام رفتیم دو تا منطقه ای که صبح ها کارگرا وایمیسن و 5 بسته ماسک رو دادیم رفت. خیلی خوب شد. بعضیاشون بلافاصله زدن. حالا قراره یه روز در میون بریم سراغشون.

.

مدیریت زمان رو باید تقویت کنم و واقعا نمیدونم اینهمه کاره نیمه کاره رو چ جوری میشه تموم کرد. کاش اجی مجی میکردم و یهو همشون از تو لیست خطه انجام شد میخوردن. موضوع اینه که تو خونه خوب کار نمیکنم. نمیدونم جریان چیه واقعا. راحت نیستم، میز درست ندارم، یا چی.

خونه که البته اونی که من میخوام نیست و توش اونقدر راحت نیستم. تنها جایی که توش راحتم تختمه! ولی به این چیا نیس اینا همش بهونس....کسی ک بخاد کار کنه میکنه.

.

خیلی سرد شده از فردا کت بافتمو میپوشم. کتم نیستا...چی میگین بهش؟ استین کیمونوها ...پانچو از سال 94 دارمش...کاش میشد بریم خرید! میشه ها ولی اینجا بازارش خوب نیس و تنوع نداره جنسا و اونجوری ک باید شیک نیستن...تبریزم که فرصت نمیکنیم بریم...تازه خطرناکم هس...مرگ کرونایی از تعداد مرگهای طبیعی در روز پیشی گرفته! البته اگه عاخره این هفته دعوتمون کنن مصاحبه گزینش یحتمل بشه رفت و خرید هم کرد.

.

خب دیگه من برم که باید امروز یه سری مدارک بارگذاری کنم. دیروز زنیکه دیوونه که اسمه خودشو گذاشته مدیره پایش (در حالیکه یه کارشناس بیش نیس) نامه زده بهم و رونوشت هم زده به رییس که 80 درصد از بارگذاریهات مونده...خب عوضی فرصت بارگذاری تا بیستمه...تو چرا هجدهم همچین نامه ای به من زدی؟ نهایت تلاششو  داره که منو ناکارامد جلوه بده. حالا بزار برم بارگذاری هارو بکنم. بعدش یه جوابه دندون شیکن بهش میدم که بتمرگه سرجاش. رییسم رونوشت میکنم! والا. موندیم دسته یه مشت عوضیه مریضه روانی...بدبختن چقدر واقعن ...دلم براش میسوزه....خب باابا جان مشکل روحی داری برو بخاب تیمارستان...ماها چه گناهی کردیم که تو رو بایس تحمل کنیم؟؟

.

خو دیه خونه خودتونو کفیث نکنین و صرفا برا شفای عاجله این دوستمون دست به دعا بردارین منم برم به کارم برسم....فعلا بای

شجریان هم رف :/

سلام

مهم ترین اتفاق دیروز و امروز همین بود دیه...خدا رحمتش کنه . خوش بحالش که خوب زندگی کرد و سربلند بود همیشه...

چهارشمبه ساعت سه و نیم بعد دو ساعت دوندگی رسیدم خونه و تا نهار بخورم و اینا شد 5 و نیم و رفتیم با خاهری هزار تا دونه ماسکه دیگه از یه خیر گرفتیم و بعد برگشت من یه راست نشستم ماسکا رو 5 تا 5 تا بزارم تو زیپ کیپ  و بزرگه هم رف مامانو بشوره

تا ساعت سه شب مشغول بودم و از 88 بسته فقط 25 تا رو نتونستم ماسکاشو دسته بندی کنم که البته اونام خودشون ده تا ده تا داخل نایلون بودم. حین بسته بندی هم دستامو با الکل هی ضدعفونی میکردم و البته اصولا باید ماسکم میزدم که نزده بودم! ولی خب عطسه و سرفه نکردم حینه کار! کسی هم پیشم نبود باهاش حرف بزنم که بخاد دراپلتام بیوفته رو ماسکا! البته وسطاش بزرگه هم کمکم کرد و دستشم درد نکنه.

.

شبو خابیدم رو مبل (از کرونا به این ور حموم میکنم و بعد میرم تو اتاقمون! نا نداشتم دیه اون شب!) انقدر خسته بودم که صب ساعت هشت که گوشیم الارم زد تو همون حالت که شب خوابیده بودم چشامو باز کردم! رفدم حموم و صبونه خوردیم و با عجله با خاهری سه کارتن ماسکو گذاشیم تو ماشین و رفدیم سمته فری...قراره مون یه رب به ده بود.

.

خلاصه شو بخام بگم درست نتونستم اونجا توضیح بدم که چکار کنن. خب بابا طرف فری هسدش خیر سرش...یه کارشناس روابط عمومیش پیششه. رییس دان هم کنارش وایساده بود. یه عضو شورا هم همینطور تو جمعمون بود. بین اینهمه مرد یکیشون نتونستت دقیقا بگه چکار کنیم! خودم باید یه توضیحه درست میدادم و تاکید میکردم که برید وایسید تو یه کوچه خلوت  و زنگ درا رو یکی یکی بزنید و ماسکا رو بدید که تجمع نشه.

من فک کردم عقلشون میرسه خب! که نرسیدو رفته بودن وایساده بودن وسطه میدون! حوصله ندارم به ریز بگم ولی در کل خورد تو ذوقم یکم. هم اینکه فرررری یه تشکر خشک و خالی ازمون نکرد یا حداقل نگف نذرتون قبول!! و هم اینکه برگشت اخره کار گفت اینجوری ضررش از نفعش بیشتره! (منظورش تجمع بود) یه مشت بچه سرتق هم دوره فررری رو گرفتن و تجمع کردن و عصبانیش کردن.

ولی خب در کل چنتا دونه عکس گرفتن و رفدن دیه. ما موندیم و سه کارتن ماسک که کمک هم برا پخشش نداشتیم. یه چند جعبه پخشیدیم و خانم دکتر ر منو برگردوند خونه و اینبار با خاهری رفدیم یه چن جایه دیه هم پخشیدیم. دیه عصرش دوباره من رفتم با یه گروهی که غذا پخش میکردن و با اونا یه کارتن رو پخش کردیم. یه کارتن دیه هم الان مونده که قراره از فردا ظهرا کم کم ببریم بپخشیم.

.

حس خوبی نداشتم دیروز صب و خودمو مذمت میکردم که درست مدیریت نکردم. بعدش گفتم ولش بابا گوره بابا همه! مهم نیتمه که خیر بوده و اونایی هم که پخش شد بدونه تجمع به دسته مستحقش رسید. ولی خب باید مدیریت میکردم که جلو فررری هم تجمعات نشه و به زور تاکید میکردم که برن تو یه کوچه خلوت. ازین به بعد باید دقت کنم.

.

اوضا کلا جالب نیست راستش! منظورم رضایتم از وضعیت و زندگیمه...ولی میدونین چیه ...همینه که هس دیه! من فعلا تو این شغلم...تو این شهرم...با همین ادما و با همین اوضا...تنها راه اینه که دیدمو عوض کنم... نگاهمو باید عوض کنم و به هر اتفاقی که میوفته به بعده مثبتش فک کنم یا بهتره اینجور بگم که یه بعد مثبت براش خلق کنم!!! عاره تنها راه همینه فعلا و شاید هم برای همیشه !

یه متنه اوچولوی شونزده مهری

سلام سلام

ساعت ده جلسه دارم و یحتمل تا 11ونیم ایشالا تمومه. ایشالا که خیره. بعدش باید برم سراغ تهیه زیپ کیپ برا ماسکا. هر 5 تا ماسک تو یه زیپ کیپ. یحتمل تا عصر باید بشینم اینا رو اوکی کنم. نمیبرمشون خونه. همنیجا دستامو میشورم و تو اتاقم انجامش میدم. البته به شرطی که 49 تا بسته ماسک برسن!! تو راهن

.

کارامو لیست کردم که یادم نره همین الان. هماهنگی با فررری و ساموندهی عکس و فیلمای تو گوشیم که جا باز شه و الی اخر.

.

یه مقاله رو باید یه ده دوازده ساعتی روش کار کنم و سابمیت کنم بره و یه مقاله دیگه هم باید بحثشو بنویسم. نمیدونم چرا اینجوریه که مقالاته من همش ریجکت میشه! والا مقایسه که میکنم واقعا در قیاس با برخی مقالاتی که از ایران چاپ شده خیلی هم خوبه. نمیدونم چرا اینجوریه. متنفرم از این پروسه مقاله از نوشتنش بگیر تا فرستادنش به ژورنالا و ....

.

برم یه نیمساعتی ساموندهی کنم عکس و فیلما مو بعد برم سر جلسه.

.

مواظب خودتون باشید..هوا سرده...هوای دلاتون گرم