سلام
وختتون به خیر و خوشی باشه ایشالا . منم بد نیسم . شکر
.
امروز صب شش و ربع برا نماز پاشدم و بعدم خابیدم تا هفت و دوباره برخاسته و صبونه خورده و رفتم به دان برسم. پنیره صباح بخرین! خیلی دوس دارم! قبلا همش پگاه و اینا میخریدم. ولی صباح واقعن عالیه. البته تو ولایت که همش محلی میخوریم . از اونجام که میام معمولا توی اذوقه هام پنیر هم میارم.
خلاصه که هشت و ربع اینا بود که انگشت رو زدم و رفتم بالا و یه راست نشستم رو گزارش( دیشب اصن دیگه نیگاشم نکردم!) تا حد خوبی پیش بردمش . طرفای نه و نیم پاشدم و برا خودم چای اوردم. یه آبدارچی داریم ! ( البته دو تا ابدارچی داریم!) که خیلی پرروئه. البته اون یکی هم اندازه این پررو هس ولی تفاوتش با این پررویه شماره یک اینه که عذب نیس! ( اذب؟ عزب؟؟!) کلا مردک توهم داره! حس شیشمم بهم میگه که گاهی سودای دخترای گروه رو در سر میپرورونه ! واقعن اینجور ادما احمقن! با خودش چی فکر میکنه واقعن؟؟! به نظره من که قطعا یه تختش کمه! حالا نمیخام تحقیرش کنم ولی عادم باس حد و حدود خودشو بدونه دیگه...خلاصه چاییمو ریختم و اومدم پایین و دوباره مشغول شدم تا 11.
یه سیب برده بودم با خودم! امروز یه جورایی معذب میخوردمش! با خودم گفتم نکنه بوش باعث شه کسی هوس کنه. البته که سیب چیزه خاصی نیس ولی ممکنه یکی اون لحظه دلش بخاد و خب تو کیفش نباشه! بهرحال خوردمش ! با چایی دوم! اون وسط مسطام نت گردی میکردم.
.
طرفای یک و ربع پاشدم رفتم نهار. تو اسانسور یه دختر و پسری سوار شدن که تازه ازدواج کردن و از یه گروهه دیگن. نمیدونم دانشجوی ارشدن یا دکترا. به قیافشون میخوره ارشد باشن. اون روزی تو سایت که بودم یکی دو نفر بهشون تبریک گفتن و منم از اونجا فمیدم که مزدوج شدن! تو سایت خیلی تابلو بود و نمیشد وراندازشون کنم
ولی امروز تو اسانسور حسابی دیدشون زدم. اغا اینا اصن بهم نمیومدن! دخدره درشت بود! پسره ریز نقش. من واقعن نمیفهمم پسرای ریزنقش چه اصراری دارن که دختره درشت بگیرن؟! مورده اولی نیس که میبینماااا...این دفه چندمه میبینم که یه پسره ریز رفده یه دختر درشت گرفده! دخدره خوب بودا مشکلی نداش ولی خب به هم نمیومدن! ینی قد و هیکلشون بهم نمیخورد. اون دخدره باس زنه یه پسره چارشونه هیکلی میشد! اون پسره هم باس میزف یه ریزه میزشو میجورید! ( معیارای ازدواج ملیو حال میکنین؟!
) حالا ایشالا که خوشبخ بشن ولی بهرحال پسره ریز بود
.
نهارشم زرششک پلو با مرغ بود و سوپ ور میشل! خوردم و یه تیکه گوشت هم اوردم و سر راه دادم به یه مامان پیشی! تا دو و نیم تو سایت کار کردم و بعدش پیش بسوی خونه. ( واااای الان دارم سوپمو که گرم کردمو میخورم و توشم پودر زنجیبیل ریختم خعلی خوشمزس جاتون سبز
) رسیدم خونه و بازم بغضو شدم! فک کنم سر جریانه دیروز صب پای پله های دانشکده این جوری شدم و طول میکشه تا روحم التیام پیدا کنه
عینه چی نشستم عررر زدم و الانم پلکام پووووفففف کردن! البته خوبم! گریه حالمو خوب میکنه! دیگه دیدم نتونسم بخابم و پاشدم و یکم چرخیدم و یکم رو گزارششم کار کردم و دو تا خرمالو و یکم عاجیل هم قبله سوپم خوردم! یکمم با خاهری حرفیدیم و همین! بیاین این پایین یکم عسک ببینیم دلمون واشه
:
این همونیه که شادی جون گفته بود تعیین جنسیتش کنم که در نهایت نتونسم ینی موقعیتش پیش نیومد!
اینم خریدای پنشمبس که برا خودمه:
اینم خریدایی که برا خاهری کردم: ( اون کوچولوئه اشانتیونه که گذاشتم برا خاهری)
اینم سرم موی روغن ارگانه و قهوه ای ها هم مکمل غذایی و اون یکیا هم برا پرفکتایله برا ناخن و مو . میبینین که دخدره خوبی بودم و روزی یکی از مکملا رو خوردم. یه ماه باس بخورمشون. بعده یه ماه هم پرفکتایلا رو شرو میکنم. نمیخام همزمان بخورمشون. اون قهوه ایا یه دونه از جا کپسولیاش به طور مادرزادی خالی بود 
خب اینم از این. خانومه هم بهم گفته چارشمبه برم شهرسان. امیدورام دوباره نندازه هفته بعد! شب خوبی رو برا همه شما عزیزانم ارزو دارم. خوب و خوش باشین.
.
.
شادی نوشت: شادی جون عزیزم میشه لطفا هر وقت که وقت کردی یه چک بکنی برام که ببینی مث قبله؟ من یه مداخلاتی کردم میخام ببینم اثر داشته یا نه. هر وخت فرصت کردی ها ، اگرم حوصله نداشتی که هیچی. ممنونم ازت
(احتمالن تو اولی اوکی نباشه ولی بعدیاش باس اوکی شده باشن)
سلام. امیدوارم خوب باشین دوس جونا. منم بد نیستم شکر
.
امروز صبح بیدار شدم شش و ربع و تا شش و نیم مبال و نماز و بعدم تا هفت دراز کشیدم تو جام و کامنتای قشنگ شما رو تایید کردم و چقدرم بهم چسبیدن
ممنونم که با کامنتاتون بهم انرژی میدین
.
صبونه تخم ابپز و پنیر با بربری و یه فنجون چای خوردم و زدم بیرون سمته دان. دقیقن هشت بود که رسیدم. وختی داشتم از پله ها میرفتم بالا از پشته شیشه دیدم که اغای متاهل داره میاد. سرمو انداختم پایین و داشتم اماده میشدم که بهش سلام بدم . در شیشه ای که وا شد و رفتم تو سالن دیدم وا! نیستش! ینی یه جوری غیب شده بود که فک کردم توهم زدم که از پایین پله ها دیدمش! باور کنین فک کردم توهم زدم! بعد دیگه انگشتمو که زدم برگشتم دیدم از در خارج شد! به طرز تابلویی ازم فرار کرد که سلامش ندم! فک کنم منو که دیده بود دارم میام از پله ها بالا راهشو کج کرده بود سمته دستگاهه واکس! نمیدونم شایدم اتفاقی راشو کج کرده ! نمیدونم چرا ولی خیلی ناراحت شدم. یکم بهم برخورد!
بگذریم!
.
نشستم تو سایت در حالیکه یکم یغض کرده بودم. شروع کردم به تکمیل گزارشه طرحه اون یکی استادم. کار گزارشم امروز ددلاینش بود. ینی طبق برنامم امروز باس تموم می شد که نشده. حالا تا وخته خواب باز روش کار میکنم.
از اون ورم تو هینه بینه کارام پاشدم رفتم تو وبلاگ اقای بز کوهی و اونم توپید بهم که کنکاش نکن!
اینم دومین ضد حال امروزم بود! من اصن قصدم کنکاش نبود! اونم میتونس با ادبیاته بهتری تذکر بده! بهرحال! بز کوهیه دیگه چکارش کنم!
یه معذرت خاستم ازش حالا!
بعدن ترشم که باز اشتباه کردم و شور حسینی گرفتم بابته حق و حقوق زنان و که بعد دو سه تا کامنتی که دادم خدا شاهده یه سردردی اومد سراغم که نگو! ینی هی من به خودم میگم نرم این ور اون ور شور بگیرم بازم پشته دستمو داغ نمیکنم!
.
ظهری رفتم نهارمو خوردم طرفای یک و ده مین اینا. به اشپز کوپوله که میگم کمتر بکش یه جوری نیگام میکنه انگار بهش برمیخوره
خیلی بامزس! بخش هیجان انگیزه ناهاره امروز یه ژله کوچولو بود که با غذا دادن
. دیگه خوردم و اومدم بالا سردردم داشتم بند و بساطمو جم کردم و پیش به سوی خونه. رسیدم و یکم اشک فشانی کردم و بعدم خوابم برد تاااا 4و نیم. پاشدم نمازمو خوندمو ظرفای صبونه رو شستمو چای دمیدم و یکمم عاجیل خوردم.
هااا برگشتنی هم پودر لباسشویی خریدم و قارچ و پودر سوپ! یه دونه هویچ پلاسیده داشتم و محضه خاطره اون هویچ ، قارچ و سوپ رو خریدم! خلاصه عصری سوپ جو بار گذاشتم و هر چی هم دستم اومد توش ریختم که خوشمزه بشه
سوپم حاویه پودر سوپ، پیاز، هویچ، جو ، رب، قارچ ، گوجه و زرشک هسدش! اب مرغ نداره برا همین زیاد لذیذ نشده ولی میشه اسمشو گذاشت سوپ!
.
عاخیش نمازامم خوندم خیالم راحته. فردا میخام بزنگم به خانوم مسئول شهرستانیه. ببینم با مدیر قرار بود صوبت کنه کرد یا نه. از استاد راهنما هم فعلا خبری نیس. چقدر امروز بد گذشت! بهتر که گذشت! فردا روزه خوبی خواهد بود به امید خدا. دوس جونای خودم بیاین بخله ملی
سلامن علیکم و رحمه الله!
خوب موبین؟ منم خوبم و مهمتر اینکه تمیسم
خونه زندگیمم تمیسه 
.
اغا من دو شبه خابه بد میدیدم! اینو بگم اول از همه. فک کنم چارشمبه شب بود که با یکی از دوسام حرفم شد توی تلگرام. یه موضوعی بود که از حوصله خارجه و البته این دوستم پسر تشیف داره و همیشه خیلی راحت باهاش دعوا میکنم چون میدونم مهربونه و بش برنمیخوره
ولی خب این بار از دسم ناراحت شد! دیگه همون چارشمبه شب خابشو دیدم ! پنشمبه شبم که خابیدم باز تا صب خابه بد دیدم! ینی فقط استرس هاااا. یه بار خاب دیدم که جلسه دفاعمه و یه ربع مونده تا دفاعم شرو بشه و من هنوز پاور پوینتامو نساختم!! جلسه دفاع هم نمیدونم چرا قرار بود تو پذیراییه خونمون برگزار بشه! لابد چون میز 12 نفریه بیضی توش داریم
بعد من هی حرص میخوردم و میگفتم خدایا من چطوری تو یه ربع پاور بسازم؟!!اونم پاور دفاع!! بعد استاد راهنمامم عوض شده بود و یه استاده چلغوزه زپرتی داریم که نمیدونم چرا اونو جایگزین کرده بودن!! ینی خابش خیلی چرت بود! بعد بیدار شدم و دوباره خابیدم و این دفعه هم باز خواب بد دیدم! عهههه یادم رف چی بود خابش. یادم بودااااا.... عی بابا فک کنم خوابه دعوا با یکی از خاهرا بود! خلاصه اونم توش پره حرص و جوش بود.
دیگه صبح که نه بود پاشدم سریع یه تکست دادم به اقا دوسته و گفتم منو ببخش و تو نیتت خیر بوده و من الکی ناراحت شدم و اینا که اونم گف نه ملی جون ( همین جوری صدام میکنه ها پررو! یه جون میزاره اخره اسمم!) تو هم منو ببخش وخلاصه که کدورتا رفع شد. پاشدم تا صبونه بخورم و چای و اینا شد ده. ده استارته تمیس کردنو زدم.
.
وااااااااااااااااای یه چی میگم یه چی میشنوفین . اتاق خاب که بیش ازاندازه کفبث بود. تاره عنکبوت تو طبقه پایینه کمد + سه تا کرم اطراف فرشا + کلی کفاثت تو بالکن عمده مواردی بودن که میشه بهشون اشاره کرد
فرشا رو یه هفت هشت ماهی بود که بلند نکرده بودم یحتمل دلیله اون سه تا کرم این بوده. ابگوشت هم برا نهار بار گذاشتم برا خودش قل قل می کرد . رو لب تاب هم اهنگ عربی گذاشته بودم از این سوزناک با کلاسا!
بالکن رو با دسماله خیس کفشو تمیس کردم! راه اب نداره و نمیشه شستش راحت! بعد سرامیکای اطرافه فرشارو هم با دسماله خیس تمیس کردم و بعدم دو بار جارو دستی کشیدم رو فرشا و بقیه سرامیک لختای جلو اتاقو هم دسمال کشیدم و طبخه پایینه کمد روهم تار عنکبوتاشو زدوده و دسمال کشیدم و ساکامو توش جا دادم دوباره. ینی 2ونیم ساعت یه اتاقه ده متری رو سابیدم. تازه اونم نه کامل!
دیه اومدم حالم جارو زدم و سرامیکاشو تمیس کردم و یه کرم اوچول هم اینجا بود!
دیدم زیادی تقلا میکنه با دسمال کاغذی ورش داشتم و پرش دادم از پنجره بیرون بره به زندگانیه خودش در کوچه ادامه بده! واللا!
.
طرفای دو دیدم ابگوشتم پخته دیگه عنان از کف دادم و نشستم به نهار خوردن و عسکاشم فرسادم برا الف که دهنش عاب بیوفته! بمن میگه شکموی گربه باز
یا فکره خوردنی یا با گربه هایی یا هم درس میخونی!
یکی نیس بگه تو خودت چیکار میکنی! باز من دوتا کاره مفید میکنم! واللا! حالا خوبه خودش شکمو تره. از دسته این مردا! همون بهتر شرشون از سرم کمه! ایش!
.
بعدش بخاری رو روشن کردم و دراز کشیدم جلوش و خابم هم نبرد. هااا قبلشم نت گردی کردم! طرفای پنج پاشدم و یکم کفشامو نظم دادم و سه جفت که یکم کهنه هسن و دیگه نمیپوشمو گذاشتم تو یه پلاستیک که فردا بزارم کنار سطل زباله شاید یکی ورداشت برد. قابل پوشیدنن و موشکولی هم ندارن! دیگه شیش اینا بودکه پریدم دسشویی رو سابیدم و به این واقعیته تلخ پی بردم که پودر لباسشوییم رو به اتمامه! دیگه یکم پودر هم نیگه داشتم برا سابیدنه کف اشپزخونه .
.
اشپزخونه رو هم حسابی شستم و برق انداختم و بعدش دیه نوبته خوده ملی بود که تمیس شه! ملی نیز شسته و سابیده و تمیس کاری شده به بیرونه حمام عودت گردید. الان فقط تو حمومه نیم وجبیه من سگ میزنه و گربه میرقصه! کلی لباس و ملفه و حتی یه دونه کیف که گذاشتم برا شستن بعلاوه رخت اویز فلزیمم باز از بالکن اوردم و گذاشتم حموم که بشورمش. تازه ظرف اشغال کوچولومم همینطور بعلاوه دربه ظرف اشغال بزرگه! همه جمعن و اماده برا شستن...پودر نداشتم گرنه حداقل وسیله ها رو میشستم!
.
اومدم بیرون و پوست صورتمو بخور دادم و بعدم اسکراب مالیدم و بعد به موهامم سرم ارگان که خریدمو زدم و چای دمیدم و با بقیه تارت بدمزه های دیروزی خوردم و یه خرمالو هم روش
بقیه ابگوشتمم فریز کردم برا روزه مبادا! خوب شد این هفته غذا رزرویدم ها! میخاسم رزرو نکنم به این خیال که قراره هر روز ازصب برم شهرسان! اولا که تا سه شمبه خبری نیس و ثانیا که ظاهرا جمع اوری داده که کلید خورد قراره عصرا برم برا جمع اوریه دیتا .البته عصرا برا من بهتره. درسته شب دیروقت میرسم تهران ولی عوضش صبحمو میتونم بشینم دان کارامو بکنم و نهارمو بخورم و بعدش برم شهرسان. اینطوری از وختم بهترتر میتونم استف کنم!
.
امشب میخام دستامم روغن زیتون مال کنم تا صبح! بدین سان که روغن زیتون خالصمو میزنم به دسام و دسکش پلاستیکی میپوشم و تا صب دسام عینه مخمل میشه
البته این دفه مخمل نمیشه! جمبه درمانی داره! از صب با شوینده کار کردم!
.
وای خیلی حف زدم نه؟ برم دیه. مرسی دوس جونا که میاین بهم سر میزنین. قوبونتون برم 

سلام و دو صد صد سلام .... چطور مطورین؟! من؟! عی بد نیسم! ینی خوبم شکر!
.
دیروز چشام درد میکرد و دیگه نخاستم زیاد جلو لوپ لوپ بشینم. دیروز رفتم شهرسان و برگشتنی طرفای ساعت یک. یکککک طوفانی شد بیا و ببین( حالا شایدم قبلشم طوفان بود ولی من اونموقه از سازمان زدم بیرون خو!). منم همش فکرم مونده بود پیشه پنجره اشپزخونم که صبحی وازش کردم هوای فرش بیاد تو و یادم رفده بود ببندمش... غرغرو داره غر میزنه برم یه سوسیس بدمش و بیام.... خب اومدم! غرغرش قطع شد! پدسسسسوخته عینه طلبکارا میو میکنه!
دیگه از فکر پنجره اشپزخونه اومدم بیرون و رفتم دان و بیشتر هم بخاطره نهار رفتم چون حاله کار کردن نداشتم. اول رفتم سلف و غذا هم شنیسل مرغ بود با گوجه و خیار شور وسوپ و یه دونم سس گوجه! دو سومه شنیسلو خوردم. بزرگ بود شنیسلش و یک سومشم گذاشتم تو یه پلاستیک وتو کیفم( اینجور مواقع یکم خجالت میکشم و با خودم میگم الان دور و بری ها فک میکنن برا خودم برداشتم و با خودشون میگن این دخدره چه گداس! خبر ندارن که من گاهی غذامو با پیشمولا شر می کنم! ولی بعدش با خودم دوباره میگم بیخیال بابا هر کی هر چی میخاد فک کنه! و دوباره به این ایمان می ارم که "همیشه قضیه همون چیزی که به نظرمی رسه نیس"!!) یاد یه فیلمی افتادم که خیلی دوس داشتم. لیلا حاتمی و علی مصفا هم توش بازی کردن به نام "چیزهایی هست که نمیدانیم" خیلی پیامش قشنگه...خیلی ...نه فقط در مسایل عشقی و عاطفی بلکه در تمام مسایل واقعن این صادقه و همیشه بایس قبل قضاوت اینو بگیم به خودمون: چیزهایی هست که نمیدانیم!!
.
کجا بودم؟! هاااا نهارمو خوردمو سهم پیشمولکارم برداشتم و زدم به چاک! شما نمیدونین چقدرررر هر روز دور ریزه غذا هست تو این سلف. سه تا سطل زباله گذاشتن که بچه ها ظرفای غذاشونو اونجا خالی میکنن و بعد میزارن رو میز کناری برا شستشو. ینی هر دفعه که غذاهایی مث شنیسل یا زرشک پلو یا کباب و ... هست نمیدونین چقدر غذای مفید دور ریخته میشه. به نظره من اگه هر کس واقعن به اندازه ای که سیر میشه بگه براش غذا بریزن شاید حداقل 25درصد اون همه غذایی که میپزن باقی بمونه و بتونن ببرن برا فقرا. یا با همین دور ریزها میدونین چقدرر سگ وگربه خیابونی گشنه سیر میشن؟ من دو سال پیش با مسئوله سلف که یه زنه جوون و فوق العاده با سطح فکر و شعوره پایینه !! صوبت کردم - ظاهرش خیلی هم امروزیه و کلی هم به خودش میرسه ولی .... - بش گفتم عایا من میتونم یه سطل مخصوص تهیه کنم و بزارم اینجا تا بچه ها تیکه های گوشتی که نمیخورن رو تو اون سطل بریزن؟ درواقع برنامم این بود که یه پیامه حمایت از حیوانات رو یه کاغذ چاپ کنم و بزنم به دیوار و زیرشم سطله رو بزارم و هفته ای حداقل دو روز که غذاهای با دور ریزه مناسب تو سلف میدن، خودم سطل رو بزارم و خودمم برم اخره وخت برش دارم. برنامم این بود که گوشتا رو بیارم برا گربه های محلمون- اونموقه تو یه خابگاهی بودم که کلی گربه بدبخت تو محلش بود. ولی زنک قبول نکرد !
.
نمیدونم چرا ازسلف نمیکنم برم سراغه بقیه روز!!
خب حالا که این همه رو گفتم بزارین دیگه پیامه اخلاقیه مربوطه رو هم بدم و برم بقیه روزو بگم! اغا هوا بس ناجوانمردانه سرده! دیدین که! بیاین جک و جونورای تو کوچه و خیابونو فراموش نکنیم. اونا گناه دارن! زمین که فقط برا ما نیس!سگ و گربه های خیابونی هم اندازه ماها تو این زندگی و شهر و خیابونا سهم دارن. منتها ما ادما با غروره تمام کل شهر رو طوری طراحی کردیم که فقط برا زندگیه خودمون مناسب باشه و به هیشکی غیره خودمون فک نکردیم. پس لااقل کمکشون کنیم که با شرایط سخته زندگی کنار بیان این طفلوکا! دور ریزای غذاهامونو هر روز بریزیم تو یه پلاستیک و صبا که میریم بیرون بزاریمشون دو قدمی سطلای زباله. یا جاهای مشابه . تو همون پلاستیک( که البته درش باز باشه و گره نزنیم) ما بزارین همونجا مطمئن باشین بو میکشن و میان پیداش میکنن و میخورن. اگر مردمه محلتون شعور لازم رو ندارن و انسان نیستن! این کارو دزدکی انجام بدین! چون ممکنه بهتون اعتراض کنن و اعصابتون خرد بشه! یا کمر به قتل و سم کش کردنه این طفلیا ببندن! مواردشو زیاد دیدم که میگم.
.
نهارومو که خوردم رفتم دان و تا 2ونیم اینا نشستم و یکم نت گردی کردم و بعد اومدم خونه. توی دان هم شنیسل رو بین سه تا داداشا تقسیم کردم و دولوپی خوردن. نمیدونم دوس دخدرشون کجا بود!
رسیدم که خونه مانتو شلوارمو یه راست گذاشتم تو حموم که برا هفته دیه بشورمش. دس و بالمو شستم و خابیدم تا 5 . بعدشم تا شب کاره خاصی نکردم . یه کار مفیدی که کردم این بود که از این سایت دیدن کردم: اینجا راستش یکم در مورد محصولات سایت فیلارمو که قبلا از رو سایت نگارا دیده بودم بدبین شدم. اخه یه بار بهشون زنگیدم و پرسیدم که ایا فروشگاهی در تهران دارین ؟ چون میخاستم حضوری برم بخرم. که گفتن هیچ فروشگاهی نداریم. یکمم تو نت در موردش سرچ کردم و یه چیزایی خوندم و یکم بد دل شدم بهشون. خلاصه ترجیحم این بود حضوری برم بخرم برا همین دیروز تو سایت که بودم این وبسایت داروخانه مرکزی جمالزاده رو کشفیدم. - البته بگما با مطالعه سایت فیلارمو واقعا اطلاعات عمومیم بالا رفت و با محصولات مختلف اشنا شدم و از این نظر خیلی خوب بود- خلاصه دیشب یه سری محصولات مو و پوست و دور چشم رو یادداش کردم برا خودم. برا خواهرمم یه لیفتینگ قوی دور چشم میخاستم که اونم یادداش کردم اسمشو.
.
امروز نه پاشدم و صبونه زدم و پیش بسوی داروخونه هه. کلی ازش خرید کردم شامل: کرم دور چشم برا خودم- لیفتینگ دور چشم و لب برا خواهرم- یه کرم پودر برا خودم- یه سرم ارگان برا موهام- یه ضد افتاب برا خودم- یه بسته قرص پرفکتایل و یه بسته قرص ول وومن باز برا خودم. عسکاشونو بزودی میزارم الان هر کاری کردم نشد!
خلاصه خریدامو برداشتم و رفتم به سوی خیابانه طالقانی وولیعصر و اون ورا برا خرید یک فقره ام پی تری. هم میخام باهاش اهنگ بگوشم هم برام مهمه وویس ریکوردرش خوب باشه. رفتم و رفتم و بعد کلی گم و پیدا شدن و دو تا پاساژ دیدن بلخره یه جا یافتم که ام پی تری داشت!! همشون میگفتن برو جمهوری! اغاهه که فمید برام کیفیت ریکوردش مهمه گفدش تو وویس ریکوردر ببر که باهاش اهنگ هم میتونی بگوشی ینی قابلیت امپی تری پلیر هم داره. دیگه بین دوتا مارکی که داشت Lenovo رو ورداشتم.راستش بدونه هیش شناختی ورش داشتم! سونی رو میدونم بهترینشه ولی خب خیلی گرونن. اینم 285 تومن بود. سه بانده بود و اغاهه تعریفشو داد. دیگه منم برش داشتم و پیش به سوی خونه.
.
تو راه باز پرسان پرسان اومدم و کلی عینک فروشی دیدم! عینک لازمم ولی دیگه پولی برام نمونده فعلا! میگم این تهران خیلی با کلان شهرای دیگه فرق داره واقعن! اصن همه جاش به همه جاش راه داره! چرا اینجوری ساختنش خو! هر کاری میکنم یادش بگیرم نمیشه! اصن نمیتونم با خیابوناش ارتباط برقرار کنم! هممممه جاش بهم مربوطه! دیگه اینطوریا!
.
توراه که میومدم برا نهارم برنامه ریختم! صب میخاستم غذا از بیرون بخرم ولی برگشتنی گفدم چه کاریه. تصمیم گرفتم برنج بخرم که تموم کرده بودم. خورش به الوی فریزری هم از هفته پیش داشتم. از شیرینی فروشیه فرانسه هم رفتم که پای سیب بگیرم ولی گوله قیافه تارتای هویچ و البالوشو خوردم! یه تیکه تارت هویچ و یه تیکه تارت البالو خریدم که شد 6000 تومن و الان که با چای ازشون خوردم اصن خوب نبودن! هویچش یکم بهتربود ولی البالو! تارتای شیرینی فروشیه هانس که برا خونه گرفته بودم طعم بهشت میدادن.
از اونجا هم رفتم نون بربری و نون شیرمال خریدم و از سوپر میوه هم گوجه خوشگل!( گوجه هاش خوشگل بودن خو
از این گلخونه ایا! ) و خیار و دو تا فلفل دلمه رنگی و خرمالو خریدم و با دستانی پر ز خرید برگشتم خونه . خریدارو گذاشتم و دوباره رفتم تا از اق رضا برنج بخرم. پنیر هم که تموم کرده بودم خریدم و دیه اومدم خونه. تا کته بپزه خریدامو شستم و خودمو تر و تمیس کردم . بعدم نهار و خواب. قرص مولتی ویتامینمم از امروز استارتشو زدم. تا یه ماه روزی یکی باس بخورم. قبل خواب سردرد بدی هم گرفتم ولی خوشبختانه خوابم برد تا 5. دیگه پاشدم و اول یه بروفن خوردم و بعدم یکم جم و جور و صحبت با خاهر و چای و تارت. الانم که دارم می عاپم و سردرد ندارم خدا رو شکر.
.
برم یکم با این وویس ریکوردرم ور برم ببینم چطوریاس. راسی این باطری میخوره ها! انتظار داشتم مث ام پی تری قبلیم با لب تاب شارژ شه! امیدوارم جنس بدی نباشه.
.
بچه ها جون براتون اخره هفته خوبی رو ارزو میکنم. هوا سردتر شده گرم بپوشین که سرما نخورین. من خودم الان دلم بخل میخاد! اگه بخل دارین که برین توش
اگرم مث من بخل ندارین هم غصه نداره که! شب که میخایم بخافیم خودمون خودمونو بخل میکنیم! تازه خیلی از اینایی رو هم که میبینین بخل دارن بخلاشون پلاستیکیه بدرد نمیخوره! بوخودا ! برم دیه! بای بای جونیا!
سلام. ایشاللا که خوبین....وووی هم احساسه ضعف دارم و هم تمبلیه شدیدی بر من مستولی شده. اصن تقریبن چند روزه که کار مفید انجام ندادم
.
امروز ده مین به هف پاشدم و یه دونه تخم ابپز خوردم با دو تا نون سوخاریه عسل مال شده. حاضر شدم و دیه طرفای هشت و ده اینا بود که انگشت زدم و برگشتم میدون انقلاب که اول برم یه میدونه دیگه و ازونجام برم شهرسان مورد نظر. با سواری چل دقه هس و منم با سواری میرم. بخام با اتوبوس برم زمان رفت و برگشتم سه چهار برابر میشه. خلاصه نه و ده دقه بود که در ارگانه مربوطه بودم در شهرسان مربوطه! پی نامم رو از دبیرخونه گرفتم و مدیرشون ارجاع داده بود به حراست و امور اداری. حراست رو که میدونسم باس ارجاع میداد ولی امور اداری رو اشتبا ارجاع داده بود. در واقع باید ارجاع میداد به یه واحده دیگه که من قراره داده ها رو ازشون بگیرم. خلاصه که رییس امور اداری خودش برام ارجاعه لازم رو از مدیر گرفت و گف برو واحد مربوطه. که رفتم و خانومه که قبلنا باهاش صوبتیده بودم مرخصی بود. گفدم عب نداره برم حراست اول و مدارک لازم رو بدم. رفتم نیمساعتی نشستم و نبودن! اخرش یکی از اتاقه بغلی اومد بیرون و گف خانوم اینا امروز نمیان! گفتم مطمئنین ...گفدن ها! گفدم فردا چی میان؟ گف بله فردا هسن امروزو فغط نیسن. دیگه باز خدا خیرش بده که اومد و بهم گف. برگشتم تهران و 12 دان بودم. سرمم حسابی تو ماشین درد گرفته بود. بخاطره گردنم بود فک کنم. برگشتنی عقب نشستم و صندلی عقبش هم طوری بود که نمیشد سر رو یه جا تکیه داد.
تا رسیدم دان رفتم یه رنگارنگ برا خودم خریدم که بخورم یکم جون بگیرم! با چای کمرنگ! از شانسم چایی هم ته کشیده بود. یادم باشه فردا یه بسته چای کیسه ای بخرم ببرم بزارم تو کمدم برا اینجور مواقع. خلاصه چای و رنگارنگمو خوردم و یه صفحه بیشتر هم فصله دو ننوشتم! یک و ربع رفتم سلف و جاتون سبز قرمه سبزیه چرررررب خوردم. یه اشپزه جدید به جا یکی از اون توپولا اومده که خیلی مودبه. بش گفدم بهم لیمو بزار که مودبانه گف چشم ...عسیسم...بوس براش!
.
برگشتم سایت بعد از نهار و تا دو نیم سایت بودم و یه صفه دیگه هم فصله دو نوشتم( هنر کردم واقعن!) بعدش دیدم نیاز شدید به خواب دارم. پاشدم اومدم سمته خونه و سه و نیم بود که جامو انداختم و خواااااب تا 5 . خوب بود چسبید! تا الانم هیچ کاری جز گوش دادن به موزیک و یکم سرچ الکی انجام ندادم. فک کنم از این قرص تقویت کننده ها و مولتی ویتامین و قرص اهنو این چیا هم باس برا خودم تهیه کنم و بخورم. انرژی ندارم انگار.
.
فردا صب زود باز پامیشم برم اول انگش بزنم و بعدم شهرسان....خدایا استرس اینو دارم که یه وخت داده هامو بهم ندن یا ناقص بدن یا صد سال دیگه بدن....خودت رحمم کن...چه غلطی کردم سه فازش کردما! کاش همون دو فازه میبستم پروپوزالمو...فک کن! الان دیگه تموم شده بود...اه ...خودمو انداختم تو هچل.
.
برم بخابم ....خداااااااااااا دلم نیمخاد پاشم برم دسشویی!!!
..... ولی باس برم که خودمو بقچه پیج کنم که گند نزنم دوباره
...
... شب بخیر بچه ها جونی ....