خب عرضم به حضور انورتون که زندگی مجردی انواع
مختلف داره که یکی از اونها زندگیه خوابگاهیه... بنده هم سابقه زندگی در خوابگاه
های دانشگاه های دولتی رو داشتم و هم دو سالی در خوابگاه خودگردان زندگی کردم.
خوابگاه خودگردانی که من توش بودم همه رقم دختر توش بود! دانشجو، شاغل ، پشت
کنکوری و ... اما خوابگاه های دولتی که من درشون ساکن بودم همه خوابگاه های مربوط
به دانشگاه های علوم پزشکی بودن و خب ساکنینشون هم طبعن همه دانشجوهای این دانشگاه
ها بودن حالا از رشته های مختلف مثل مامایی و پرستاری و کتابداری پزشکی و علوم ازمایشگاهی
و پزشکی و ارشد و دکتراهای رشته های پزشکی و رزیدنت و اینا . البته در دانشگاه
هایی که من بودم مقاطع دکترا و ارشد خابگاشون جدا بود از بچه های کارشناسی و خب
کاملا هم منطقی بود چون هم سن بچه های ارشد و دکترا بالاتره و هم دغدغه هاشون
متفاوته... و خلاصه این پاراگراف این میشه که قطعن خابگاه های دولتی رو به خودگردانهای خصوصی که همه رقم ادم توش هس ترجیح میدم. به نظره من اگر ساکنین خابگاه همه یکدست باشن خیلی خیلی بهتره تا اینکه از دانشگاه های مختلف و مقاطع مختلف و ... یکدست بودن خوبه خلاصه قبول کنین دیه
حوصله ندارم دلیل بشمرم! حالا خاستینم بگید تا بشمرم!
بنده هم مثل هر دانشجوی دولتیه دیگه ای 4 سال
دوران کارشناسیم و دو سال و نیم ارشدمو در خابگاه دانشجویی دولتی گذروندم. خب همونطور که میدونیم این سن
، یه سن حساسه(فک کن ملی مثلا بیست سالش بوده عیییی الاااااهی مووووش بودماااا!!
)
و به حساسیتش زمانی اضافه می شه که اولین تجربه دوری از خونواده رو داری و مخصوصا
اگر شهری رو قبول بشی که خیلی از خانوادت دور باشی و عملا امکان زود به زود
دیدنشون برات میسر نباشه. خب این خیلی سخته واقعا برا یه جوون ... هم داری یه مقطع
تحصیلی متفاوت از دبیرستان رو تجربه می کنی، همزمان از خونوادت دوری، همزمان مدل
زندگیت عوض شده و از خونه دنج و گرم و نرمت که همه لی لی به لالات میذاشتن پاشدی
اومدی تو خابگاه های با اتاقای 5-6 نفره و همزمان زندگی اجتماعی جدیدی رو داری
اغاز میکنی و مباحث مربوط به اداپته شدن با دانشگاه و جو دانشگاه و اوووووه خلاصه کلی
تغییر مود زندگی رو داری با هم تجربه می کنی و این خودبخود فشار زیادی رو روی تو
وارد می یاره و تا به این وضع عادت کنی واقعا سخت و طاقت فرساست.
.
از یه مثال خیلی کوچیک شروع می کنم: فرض کن عادت داری شبا زود بخابی و از بد روزگار افتادی تو اتاقی که بقیه 5 نفر تا قبل یک شب و حتی بعضا دیده شده 2-3 شب خاب ندارن! یا فرض کن عادت داری لامپ بالا سرت موقع خوابیدن خاموش باشه و این در حالیه که هم اتاقیت صبح امتحان داره!یا عادت داری ظهر بخابی و این در حالیه که بقیه عادت ندارن بخابن یا مراعات لازم رو نمیکنن. بعدم ادم چقدر عاخه میتونه انتظار مراعات داشته باشه؟؟ یا مثلا فرض کن تو خیلی رو تمیزی حساسی و کافیه یه نفر! بله فقط یه نفر از اون پنج شش نفر هم اتاقیت ، شلخته باشه...تجربم میگه هاااا ! ینی اگه فقط یه نفر کثیف کار باشه خودبخود رو بقیه هم اثر می ذاره و اتاق همیشه یه جریان رو به کثیفی رو طی میکنه!
.
برخی مشکلات اخلاقی رو هم میشه شاهدش بود در خابگاه ها، با وجودیکه در دولتی ها واقعا نظارت وجود داره و جو بچه ها هم معمولا بچه مثبتیه! خود
من زمانی که ترم 1 و 2 بودم دو تا هم اتاقی داشتیم که واقعن مورد دار بودن! اینطور
بگم که همیشه من اینا رو تو بقل هم میدیدم و راستشو بخاین ازشون متنفر بودم بخاطر
اینکه نمیتونسم در مخیلم هضم کنم این چیا رو!! البته جلو روی ماها که کاری نمیکردن حتی الامکان ولی
نمیدونم چرا فکر میکردن بقیه خرن و نمیفهمن که اینا دارن چکار میکنن! چی بگم
واللا! جالبه که الان هر دوشون هم ازدواج کردن! نمیدونم اسم این ناهنجاری رو چی
بزارم ! خب اینا بهم تمایل داشتن و من اون موقعها اینطور فکر میکردم که اینا
احتمالا دیگه تمایلی به جنس مخالف ندارن! چی بگممم خدایاااا توبه!
مواردی بودند از بچه ها که اتفاقن بچه های عاقل و درسخونی هم بودن – بالخره دانشگاه دولتی بود و یکی از دانشگاه های مادر و بچه ها با رتبه های خوب قبول شده بودن- ولی بخاطر نشست و برخاست با برخی دختر شیطونا اونا هم از راه بدر میشدن. با وجودیکه در خابگاه های ما واقعا رو بچه ها نظارت داشتن ول بازم موردایی داشتیم که مثلا پنجشمبه ها صب تا عصر میرفتن بیرون با ارایشای انچنانی و برگشتنی هم معلوم بود که از بساط لهو و لعب دارن برمیگردن! حالا اینا رو کمیته انضباطی واینا هم میکشیدن ولی بهرحال به نظره من یه جوون واقعا باید عاقل باشه که نخاد پاش کشیده بشه به این بساطا و تربیت خونوادگیش واقعا باید تو اینجور مواقع جواب بده!
.
از دیگر معایب زندگی خابگاهی اینه که اگه شما
بخای درس بخونی واقعن اسایش خونه رو نداری و تموم عمره دانشجوییت رو باید تو سالن
مطالعه بگذرونی! باید شانس بیاری و سالن مطالعه خابگاتون جای مناسبی باشه و اسایش
داشته باشه. یادمه سالن مطالعه دوران کارشناسیه من یه چیزه مفتضحی بود! میزای بزرگ
چوبی که دورش پر از صندلی های چوبی بود که سیبامون لواشک میشد از بس که رو اینا
مینشستیم و بعد فک کن میخای تمرکز کنی! کجا؟! سر یه میزی که شیش نفر دیگه هم سرش
نشستن! بعد اونوقت اشپرخونه هم دیفال به دیفاله اتاق مطالعه بود
و همیشه سر و صدای
بچه ها به راه! ینی واقعا گاهی من اعصابم به هم میریخت ! اما در دوران ارشد اولاا که سالن مطالعه در یک جای دنج بود و یک سالن بود با تهویه مناسب و میزای تک نفره از اینا که دیواره دارن و میتونی بری توشون و هیشکیو نبینی و مهم تر از همه دیگه سیبامون در خطر تبدیل به لواشک نبود
چرا؟ چون صندلیاش از این صندلی چرمی نرمولک چرخونکیا بود!!
عاره داداچ!
.
تازه من همش دارم در مورد مصائب و مشکلات زندگی در خابگاه صحبت میکنم و از دلتنگی برای خانواده یا اینکه دوس داشته باشی تعطیلی جمعه ها کنارشون باشی یا مریض و سرماخورده ای و دوس داری مادری خاهری باشه که نازت رو بکشه، اخلاقت از لحاظ مذهبی یا سیاسی یا حالا هر چی با یکی دو نفر از هم اتاقیات نسازه و ... از همه اینا فاکتور گرفتم دیگه!!
حالا باز در دوران ارشد اوضاع بهتر شد. چون هم
من به زندگی خابگاهی عادت کرده بودم و هم اینکه از ترم سه به بعد ما رو بردن
خابگاهی که اتاقاش دو نفره بود و انصافا خیلی خوش بحالمون بود تو اون خابگاه!
.
و اما من همش بدی هاشو گفتم! راستش اگه الان خوده
من بچه ای داشته باشم و مث خودم هم بچه نسبتن عاقلی باشه!!- حالا یه کمم خل وضع
بود طوری نی!!- با وجود زجر فراوانی که در خابگاه ها کشیدم ولی بازم میفرستادمش
خابگاه و براش خونه نمیگرفتم!
چرا؟ چون برا یه جوونه 18-19 ساله زوده که بخاد خونه
مجردی داشته باشه !واللا! چه غلطا!! ولی دور از شوخی چون زندگی در خابگاه یه حسن
بسیاااار بزرگی داره و اونم اینه که ادمو ابدیده میکنه. در موقعیتهای مختلف تنهایی
و خودت باس گلیم خودتو از اب بکشی بیرون و همه اینا تمرینای خوبیه برا بزرگ شدن یه
نوجوونی که تا دیروز تو اغوش خونوادش بوده... یاد میگیره که استانه تحملش رو بالا
ببره و بتونه تطبیق کردنه خودشو با محیطش یاد بگیره! یاد بگیره که چطور با بقیه که
دیگه خونوادش نیستن و یه مشت غریبه هستن تا کنه و رفتار کنه...یاد میگیره که از
دوستی با ادمای نادرست خودداری کنه، دور بودن و تحمل دلتنگی از عزیزانشو یاد میگیره...و خلاصه زندگی در خابگاه ها با تمام سختی هاش
یه حسن بزرگ داره و اونم یاد گرفتنه این جور چیزاس! ملتفتین که؟!
اما این یاد گرفتنها تا یه جایی جواب میده.
هممون میدونیم که هر چه سنمون بالاتر میره دلمون بیشتر خلوت خودمون رو میخاد. مثلا
الان منه 34 ساله دیگه همه درسامو که اون بالا گفتمو یاد گرفتم و واقعن دیگه
اعصابه تحمله پنج نفر دیگه رو در شعاع سه
متری خودم ندارم!!
البته اینم بگما که من بشدت عاشق تنهاییم و با تنهاییه خودم حال
میکنم اما خب در مبحث زندگی مجردی باب دومش که میشه زندگی در خونه مجردی
در مورد
معایب و محاسنش بعدنها صوبت خاهم کرد و روشنگری خواهم نمود...کی؟!! هر وخ حوصلش
بیاد و حسش باشه عزیزانمممم
حالا بازم اگه چیزی به ذهنم رسید بهتون میگم در
مورد این باب و همین زیر اضافش میکنم و بهتونم خبر میدم که بیاین بوخونین...حالا
دیه اگه شبه که برین لالا بخابین و خابای خوب خوب ببینین و اگه روزه که برین برسین
به کاراتون ..عااااافففررریین
سلام و دو صد سلام خذذذذمته همه سرورای خودم
.
خب بزارین از دیروز عصر شرو کنم! پنج لوپ لوپمو خاموشیدمو و یهو دیدم همکاره قدیمیم تو محل کاره قبلیم (من یه محل کار نداشتم الانم که بیکارم !) بهم داره میزنگه. گوشی رو برنداشتم! و پنج مین بعد خودم بش زنگیدم چون دستم بند بود! دیگه حرفیدیم تا پنج و بیست و رفتم پایین انگشتو زدمو و راهی خونه شدم. قبلشم لوپ لوپو گذاشتم تو کمدم. ولی امروز باس ببرمش خونه چون عاخره هفته باس کارامو در منزل بینجامم! بعله داشتم میگفتم .رسیدم خونه و یه دوش سریع السیر گرفتم و تا غروب نکرده خوشبختانه تونستم نماز ظهر و عصرمو بخونم. البته نمیدونم ظهرم مقبول میوفته یا نه حوصله هم ندارم برم چک کنم. فعلن شرایطم متاسفانه اینطوریه که نمازای ظهر و عصرم یکم در حقشون جفا میشه. این از این.
.
موسیقی گوشیدم و میوه خوردم و دو تا نماز دیگمم خوندمو با خاهری صحبتیدمو اومدم که برا خودم یه شام مختصری تهیه کنم و بسییییووووور هوسه گوجه پنیر کرده بودم. اغا چشمتون روز بد نبینه! یه گوجه برداشتم و اون ساقه سبز روشو که کندم یه کرمه قهوه ایه راه راه از توش اویزون شد و بهم سلام داد!! عه عه عه متنفررررم از اینکه کرم ببینم تو میوه و سبزیجات...دیگه گوجه هه رو کمپلت انداختم دور و گوجه رو بیخیال شدم و یه خیار و یکم پنیر و یه پیاله ماست اوردم با یه دست نون بربری(کف دست نه ها! دسته کامل!) خوردم . البته با پیش زمینه تصویر کرم در ذهن
فچ کنم تا چن روز نتونم گوجه بخورم. حداقل خام خام!
.
بعدشم نه بود که رفتم تو رختخابم و تا ده تو نت گشتم و تا ده و نیم هم به دعوته الف جونی رفتم اسکایپ و در تاریکی باهاش صحبتیدم و بعدش دیه خابیدم تا 2ونیم شب !! بیدار شدم دیدم دو و نیمه! جیش میش هم نداشتم نگین که لابد جیش داشته که بیدار شده! دیگه تا دوباره خابم ببره فک کنم یه ساعتی طول کشید و بعد با صدای الارم گوشیم بیداریدم و نمازیدم و دیه نخابیدم. مانتو طوسیمو ک دیروز شسته بودم اتوییدم و صبونه هم نخوردم چون نون نداشتم-یادم باشه برگشتنی نون بگیرم!- دیگه پیرایش و پیش بسوی دان . دیدم تو باقچه یه ظرف یه بار مصرفه و یکی از پیشیای محلمون مماخشو چسپونده به ظرفه و داره بوش میکنه!
از سوپریه محلمون آق رضا یه دونه شیر گرفتم برا پیشی و یه دونه هم کیک کشمشی برا صبونه خودم. شیر رو ریختم برا پیشی و دوساش و خودمم دیه هفت و نیم دان انگشت و زدم و اومدم بالا.
.
خب سایت ساعت هش باز میشه و نیمساعتی رو دو تا ماگ چای خوردم که ابدارچی جونمون دم کرده بود با کیکم. چرخیدم تو نت و کامنتامو جوابیدم. هشتم اومدم سایت و دیدم خدماتیا دارن تمیسش میکنن. بهم گفدن بیرون باش تمیسش کنیم بعد بیا. خلاصه که نزدیک چل دقه فقط معطلم کردن و مجبور شدم بشینم تو سالن...بی برنامه ها
.
تا 1و ربع هم رو مقالم کاریدم و دو سه جایی که باید میزنگیدم زنگیدم و همین. باباجان هم به حسابم پول واریزیده عاخ جون! البته در یک سال اخیر من تمام پولای واریزیه باباجانو پس انداز کردم و خرج نکردم ولی فک کنم دیگه از این ماه به بعد مجبورم بخشیشو بخرجم خو اجارم قراره بالا بره و استرس تمدید قرارداد که هفته ایندس افتاده ب جونم... بچه ها جون دعا کنین اجارم رو از هفتصدتا بیشتر نبنده ...البته این یه چیزیه در حد معجزه و قانونیش بر مبنای نرخ تورم و پول پیشی که قراره بهم برگردونه میشه 820 تا. تازه این در صورتیه که نظرش عوض نشده باشه و همون مقداری از پول پیش رو که عاخرین بار توافق کردیم بخاد برم گردونه. میترسم یهو بگه نظرم عوض شد و پول بیشتری رو میخام برت گردونم
....
.
نهار جاتون خالی ماهی بود با برنج...بابا خب باس سبزی پلو بپزن نه برنج سفیید خالی...زیتونم داشت! بهرحال خوشمزه بود دسشون درد نکنه. برا پخت همین هم خودم کلی باید هزینه و زمان صرف میکردم
.
الانم برم به بقیه مقالم برسم. هنوز تو متدم و خیلی ساده دارم مینویسمش. ینی حس میکنم کارم سادس! باید یکم بچرخم تو مقاله ها و یکم قلمبه سلمبگیه کارمو بیشتر جلوه بدم! کاری که اصن بلدش نیسم!
.
راسدی دوسدانه وبلاگ دار من جدیدن به یه کشفی فایق اومدم که میخام شما رو هم در جریانش قرار بدم! البته شایسی شما هم قبلن این قضیه رو کشفیدین ! حالا بهرحال قضیه از این قراره که وختی یه وبلاگی مث وبلاگ من روزانه نویسی باشه یکی از راهکارهای افزایش بازدید این هست که شمو به عنوانه مدیر وبلاگ یه این بهونه که وخت ندارین و رییس جمهور یا ماونه وزیر هسدین
کامنتارو دیر تایید بفرمویین . عاخه کامنت گذارا به نظره من به دو دسده تقسیم میشن: 1- کامنتگذارایی که کامنتو میزارن و بعد براشون مهم نی صاب وبلاگ چی جواب میده و دیگه برنمیگردن ببینن جوابشون چی بوده 2- کامنت گذارایی که کامنتو میزارن و براشون مهمه که صاب وبلاگ چ پاسخی میده و به نوعی یه تعامل دو طرفه میدونن و سر میزنن تا پاسخ کامنتشونو ببینن و البته من خودم نیز جزو همین دسته عسدم
و لذا وختی کامنتا رو دیر تایید میکنین اون دسته دوم کامنت گذارا روزی چنبار به هوای دیدنه پاسخ میان و میرن و تعداد بازدیدها به دین سان! زیرپوستی افزایش می یابددد .... حالو البته من نمیخام از این طرفند استف کنم چون خعلی نامردیه خداییش
از طرفیم من تعداد بازدیدام برام اهمیتی نداره و اینجا حکم دفتر خاطراتمو برام داره و البته دوستای خیلی خوبی که با خوندنه کامنتاشون خدا میدونه که چقدر خوشال میشم .
البته اینم بگم ممکنه بعضیا واقعن سرشون شلوخ باشه و نرسن به تایید کامنت ولی قبول دارین کسی که هر روز یا حداقل یه روز در میون وبلاگشو عاپ میکنه قطعن اینقدر وقت داره که کامنتارو هم تایید کنه؟! نداره؟ داره؟! عارههههه؟؟! نهههه؟ باعععشه! (به تقلید از طغرل برنامه بفرمویین شووووم!)
.
یکم سردرد خفیف دارم ...برم ب کارام برسم.. دوستون دارم عزیزانم
سلام دوم رو در ششم مهر ماه تقدیمتون میکنم...
.
اغا صبح دقیقا نیمساعت قبل اینکه راه بیوفتم سمته اون وره شهر به یه مقاله تووووپ برخوردم دال بر اینکه اون اماره هه که تو پست قبل گفتم لازم نیس خیلیم بزرگ باشه و طبیعیه که مقدارش کم باشه...1400 تا هم مقاله هه سایتیشن داشت و لذا مقاله معتبری بحساب میاد ضمن اینکه نویسندش هم یکی از صاحبنظر های این حیطه در دنیاس...خیلی خوشال شدم و یکم امیدوار شدم به مدلم
.
تو راه که میرفتم زنگیدم به اون دوسم که نهارمو برام بگیره.... خوابگاشون پنج دقه کمتر فاصله داره با دانشکده...این دوستم کدومه؟ همونی که براش وام گرفتم یه هفته پیش!! بهش گفتم کجای میگه خابگاه ...میگم خب پس هیچی میخاستم بگم اگه دانی که نهارمو برام بگیر....برگشته میگه واااای نهههه چه بدددد من دان نیسممممم کاش بودمممم برات میگرفتم...تو دلم گفتم ای سگگگگگ تو روحت عامو فقط 3 دقه راهه تا اینجا. به قرعانه مجید قسم من اگه حتی قرار بود یه ساعت تو راه باشم میومدم و غذاشو میگرفتم براش به خاطره الطافی که همیشه بهم داره! اینم از این! ولش کن بابا... کلا یه جا یه چیزه خوب شنیدم و اونم اینکه اگه میخای در حق دیگران کاره خوب انجام بدی با این پیش فرض انجام بده که قرار نیس قدر کاراتو بدونه! و جبران مبران هم قرار نیست بکنه ...حالا با این اوصاف اگه دلت واقعا میخاد کمکش کن ولی اگه انتظار جبران داری و اگه جبران نکنه ناراحت میشی پس کلا بیخیاله کمک به دیگران شو! من تز اول رو اجرا میکنم ...کمک بدون انتظار جبران! اینطوری بهترتره
.
به بابامم صبح بعد اینکه برا شما پست گذاشتم زنگیدم و سر یه قضیه ای کلی حرصمو در اورد. البته جالبه که به روش نیاوردم و اون که حرف میزد و خاطره تعریف میکرد در مورد یه موضوعی منم این ور میخندیدم بهش و مثلا با اون خاطره هه حال میکردم ولی به محضی که گوشی رو گذاشتم زمین حرص و جوشی خوردم که نگوووو!!! بابت همون چیزا و خاطراتی که بابام از یه عده تعریف میکرد...فک کنم اثره همین حرص و جوش یهویی بود که تونستم مشکل مدلمو در کمتر از دو ساعت بعدش حل کنم ....
.
از دان رفتم انقلاب و سوار ماشینای تجریش شدم و پیش بسوی فلان جا!! وااای تو ماشین حالم بد شد...بد ماشینم من...و خوبه که قرص ضد تهوع داشتم همونحا تو ماشین خوردم و خوب شد که سریع خوردم چون مطمئنن تا مقصد دووم نمیاوردم ولی قرصه رفت چسبید به دره سولاخه معدم!!! دیگه دوباره تاکسی عوض کردم و رسیدم دان مربوطه و تازه 11ونیم بود. تو اون نیمساعت رفتم یه چای از بوفشون گرفتم با یه دونه شوکول - مخفف شوکولات !!- و خوردم و اونجا قشنک این چاییه محل چسبوندنه قرص رو که قبل از ورود به معده بود میسوزوند!! خوب شد نمردمااا! چقدم گرون بوووود یه دونه شوکوله فزرتی با یه چای کیسه ای عاخه 800 تومن؟؟؟!!! دانشگاه دولتیه ها نه فک کنین ازاد مازاده برا همین گرونه! واللا تو بوفه دان خودمون یه همچین چیزی بیشتر از 500 نمیشه دیگه! ایش!
.
پیش مشاورمم یه ربع بیشتر نبودم و دلیلی هم نمیدیدم که باشم! واللا ! اینم توی دلمو خالی کرد و گف من اگه داورت بودم به این قضیه گیر میدادم ! ولی بعدش که بقیه تحلیلامو دید یکم نرم شد و گف همین تحلیلا رو بزن تو مقالت و ایشالا مشکلی پیش نمیاد. میگه تو کلا اصول اقتصادسنجی رو بردی زیر سوال!!! خو من نبردمممم ! من منبع دارم بابته صوبتام اونم منابعی که هر کدوم بیش از 1000 تا سایتیشن دارن... اخرشم بهم گفت بهت تبریک میگم و خیلی تلاشگر هسی...گف دانشجوهای دکترای خودمون اینقدر که تو میری دنباله این چیزا اونا نمیرن با وجودیکه رشته شون ایجاب میکنه. ها یه چیزم بگم. برگشته میگه ژورنالی که میخای مقاله رو بفرسی پولیه؟ میگم عاره اگه بخایم open access باشه مقالمون باس 7 ملیون بسولفیم! پرر روووو پرررر رو برگشته میگه وااای خیلی گرونه مگه اینکه خوده استاد راهنمات بخاد هزینشو بده حالا این یعنی چی؟ یعنی اینکه این خانوم با این حرفش بهم فهموند که نمیخاد حتی یه قرون بابت چاپ مقاله پول بده و سهیم شه....ببین چقدر یه عادم میتونه پر رو باشه. اسمش میخاد بره تو مقاله ای که تو یه ژورناله با ایمپکت بالا میخاد چاپ بشه و این در حالیه که حتی سرجمع یک ساعت هم وقت نذاشته برا این کار. اونوخت حتی نمیخاد هیچ پولی هم بابت چاپ بده...اینا دیگه کین خدا؟؟؟ اینا رو تو افریدی؟؟؟ یه وخت ندادیش دسته رزیدنتات که بیافریننشون؟؟؟!!
من که میگم خودت سرت شلوخ بوده دادیش دسته دانشجوهات! اونام که بلد نبودن و گند زدن! وااللا! اگه بخایم عادلانه حساب کنیم و عینه عادم رفتار کنیم این خانم حداقل یه ملیون باس از هزینه مقاله رو بده.
.
برگشتم و یک و نیم دان بودم. رفتم نهار خوشمزمم خوردم جاتون خالی و چسبید! بعدم اومدم بالا و رفتم پیشه مشاورم که اینجاس و اونم در جریان سرچای صبحم و صوبتای اون یکی مشاورم گذاشتم. اونم موقعی که داشتم میومدم بیرون بهم گفت بهت تبریک میگم بابت پشتکارت و اینکه خودت ایرادات رو کشف میکنی و راه حلهاشونو هم میگردی پیدا میکنی و این جای تحسین داره ( آیکونه ملی که خیلییییی ذوق کرده ) منم محض پاچه مالی برگشتم گفتم خاهش میکنم استاد من دارم درس پس میدمممم
(عاره جونه عمه های مشورات!!!) اونم برگش گف خاهش میکنم و اینا و من در کنارت دارم چیز یاد میگیرم...خولاصه که بسی خرسندیم الان!!! (ایکونه ملیه خرسند!) فقط مونده استاد راهنمام که نتایجو ببینه و اوکی رو بده که اگه نده ملی نابوده رسمن.....برام دعا کنین بچه ها....دعا کنین راهنمام اولا زودتر جوابمو بده و باهام قرار اسکایپ بزاره و ثانیا مدلمو که دید ایراد و اشکالی پیدا نکنه از توش
وگرنه واقعن به فنا میرم رسمن.
.
وووای چقده نوشتم ...نصفه شیر کاکایو دیروزیه تو یخچاله یه ساعت دیه میرم گرمش میکنم میخورمششش...دو تا میوه عاورده بودم که صب قبل رفتن به اون سر شهر دادمش به یکی از مستخدما...گفتم هم تو کیفم له نشه هم کالری زیادی وارد بدن نکنم....
.
از فردا رو مقالم دوباره کار میکنم. قرار بود شنبه متدشو ببندم ولی نبستم و از شنبه به این ور هم مقاله رو گذاشتم کنار. از فردا میوفتم روش تمام وقت . دیگه کاری ندارم راهنمام کی نتایجه این فازو میبینه. بر مبنای همین نتایجی که خودم تحلیل کردم مقالمو میبندم. خدایا کمکککککک بازم کمککککک. ..
.
دوس جونیا بپرین بقله ملی یه بوس بدین بهش!! موووووآآآآآآآآآآآآآآآآآآچ برا همتون...ابدار تازه خنک! بای بای فعلن
سلام. صبتون بخیر
.
دیروز پنج و نیم خونه بودم و مانتو شلوار سرمه ای و طوسیمو جفتشو خیسوندم و با پا رفتم روشون! دو تا مانتو شستم دو تا شلوار و دو تا مقنعه! بعدم حمام سریع السیر و پریدم بیرون. دو تا شلیل خوردم و چای! گوجه و خیار و خیارشور خرد کردم و قاطوندم و یه دونهه سیب دمنی هم گذاشتم ابپز شه رفتم نمازامو خوندم و یکم تو نت چرخیدم و موزیک گوشیدم و مانتو شلوار قهویه با یه مقنعه مشکی رو اتو زدم تا سیب دمنیه پخت و بعد پوره فلفل تند بهش مالوندم و با سالاد و یه پیاله ماست خوردم رف پی کارش! با خاهر بزرگه و باباجان صحبت کردم و بابام گف حاله قلبش بد بوده شب قبلش و مجبور شده بره درمونگاه... ولی خب دیشب خوب بود....
.
طرفای 11 گرفتم خابیدم و دیکه صدای اذانو نشنیدم البته طرفای سه و نیم فک کنم یه دور بیدار شدم و ساعتو نیگا کردم. هیچ وقت اینطوری نبوده نمیدونم چرا نیمه شبا بیدار میشم. شاید از غصه یا استرسه. صب 5:45 پاشدم و تا مبال برم و بیام تو دقه اخر نمازم قضا نشد خوشبختانه! البته فک کنم!! بعدش دیه نخابیدم. تا صبونه بخورم و ظرف بشورم و اینا دیگه هفت و بیس زدم از خونه بیرون. همین که اومدم بیرون دیدم یه چیزی کمی جلوتر وسطه کوچس... خدا خدا کردم بچه گربه ای چیزی نباشه...جلوتر که رفتم دیدم یه کبوتره که ماشین از روش گذشته بود و کلش پکیده بود
معلوم بود تازه هم این اتفاغ براش افتاده چون محلمون گربه زیاد داره و قطعا میان جنازشو میبرن بخورن...خیلی ناراحت شدم
عاخه چطور ممکنه یه کبوترو ماشینن بزنه؟؟؟؟ مگه میشه همچین چیزی؟؟!! وسطه کوچه بود.... گفتم لابد از همون کبوتراس که صبا میاد دم پنجره اشپزخونه! عاخه چندین خونه اون ورتر که من فغط پشت بومشونو از دور میبینم یه کفتر باز فک کنم زندگی میکنه! و من از دور کفتراشو میبینم که زیاد رفت و امد دارن تو اون پشته بومه...البته پشت بومش بلنده و نمیدونم شایدم طرف کفتر باز نیست و فقط کبوترا میرن میشینن اونجا چون بلندتره...خلاصه که من همیشه ارزن میریزم رو تاقچه پنجره اشپزخونم. قبلنا اون کفتر کوچولو ها - فک کنم اسم صحیحشون قمری باشه- میومدن میخوردن ولی بعدها این کفتر بزرگترا فمیدن و دیگه نمیزان اون قمری ها بیان دونه خوری! خودشون میان و کلی هم با هم دعوا میکنن و کاکل همو میکشن سر ارزن! خلاصه که فک کنم از همین کفترا بود که صب دیدم له شده بود
.
دیگه یه صدقه دادم که صبحم با دیدن جنازه یه کفتر شرو شده و راهمو ادامه دادم تا دانشگاه. جلو دانشگاهم که شلوغ بود و ایین دانشجویان جدیدالورود دانشگاه تهران بود. چه خبرم بود. سایتم که هشت باز میشه یکم نشستم تا مسئول سایت اومد و اومدم بساط کردم. ده و نیم هم باس راه بیوفتم برم پیش مشاور اون وریم! خانم دوره! نهارمم که قیمه هس میگم دوسم بگیره بزاره برام تو یخچال تا برگشتنی بخورم چون فک نمیکنم تا قبل 2 برسم...اینم از این
.
خدا کنه با دیدن نتایج تحلیلم این مشاورم حرفای رضایت بخشی بزنه. یه رقمی تو مدلم باید بالا باشه که نیست و من نمیدونم عایا این بدلیل ماهیته داده هامه یا بدلیل غلط بودنه مدلم! بقیه تستها نشون میدن که مدلم درسته ولی همین یه اماره میگه اون طور که باید مدله ملی محکم نیست...پناه بر خدا ببینیم چی میگه.
.
دیشب یکی از نمکدونای شیشه ایمم که توش پاپریکا پر کرده بودمو دسم خرد و شیکوندمش عب نداره لابد قضا بلا بوده!
.
فعلا بای بای بچه ها جون. دوستون دارم
سلام ...وختتون به خبر و خوشی
.
دیروز تا پنج که دان بودم و بعدش راه افتادم رفتم خونه و نصف باقی مونده براونیم رو خوردم . بعدشم یه نصف گوجه خوردم!! یهو هوس کردم خو...نمک زدم و خوردم! بعدش چن تیکه لباس شستم و حمامه غیر سریع السیر کردم حواسمم بود که عابو زیاد باز نذارم (ایکونه ملی که داره برا ماتریش بای بای میکنه!) چای دم کردم و با دو تا خرما گردویی خوردم و یکم تو نت چرخیدم و ماست و خیار با نون بربری و یکم پنیر و پوره فلفل !! خوردم و نمازامم مدل پکیجی خوندم! خب تو نماز خونه دان دلم نمیکشه برم نماز ظهر و عصرمو بخونم و خونه هم که میرسم تا کارامو بکنم اذون میزنه. امان از وسواس! میتونم یه تیکه پارچه ای چیزی ببرم بندازم زیرم هااا ولی امان تر از حرفه مردم!! اینم از این.
.
شب قبل از ده خوابیدم! خیلی خوبه اینطوری ادم واقعا رفرش میشه. طرفای سه و نیم بدلایل مبال پا شدم...البته اول پاشدم و یه نیمساعتی تفکرات نمودم و بعدم به این نتیجه رسیدم که بهتره برم دسشویی خلاصه برگشتم و تا خوابم ببره اذان رو هم گفتن. ینی داشت خوابم میبرد که اذان صبح زد و دیگه تو وضعیت خلسه بودم و گذاشتم همون پنج و چل و پنج بخونم. دوباره پاشدم برا اذانو بعدم دوباره خوابیدم تا هفت! چه خوابه چن مرحله ای بوده دیشب!! واللا! این چه وضشه؟ ولی اصن خمیازه نکشیدم امروز و خیلی خوب بود. فک کنم بخاطر همون خواب قبل ده شب باشه! اینم از این
.
صبح راس هشت انگشت زدم و رفتم بساط پهنیدم. دیگه میوه نخوردم. گذاشتم شبا بخورم که شامم رو کمتر میلم بکشه. البته دیشب شام درسته خیلی اقلام متفاوتی خوردم ولی از هر کدوم فغط یکم خوردم.بعله! دیکه تا 11 و نیم کاریدم و بعد به ذهنم خطورید که برم شیر کاکایو بخرم و بزارم تو ماکروویو گرم شه و بخورم رفتم محوطه و برگشتنی اغای متاهل رو دیدم
سلام و لبخند و اونم همینطور . البته که اول من سلام میدم چون اون خیلی سنش بیشتره خو! بعد احساس کردم سرسنگینه...فک کنم ناراحت شده که کلا بیخیالش شدم و دیگه طرفش نمیرم....عوضه اینکه من ناراحت باشم اون ناراحته! نمیدونم شایدم حق داره...شایدم با خودش میگه این دخدره یهو عوض شده و یهو رفت و دیگه پشت سرشم نیگا نکرد...برا همین میگم احتمالا حق داره که ناراحت باشه ازم. لابد فک میکنه از این عادم روانیام که خوشم میاد اول به یکی توجه نشون بدم و بعدم یهو ولش کنم و به ریشش بخندم.... ولی خب دلیل اینکه من یهو بیخیالش شدم این بود که یهو فهمیدم متاهله! همین! دوس ندارم در موردم فکر بد بکنه و فک کنه روانیم! بگذریم...
.
اومدم بالا نصفه شیره رو ریختم تو ماگم و نصفشم گذاشتم تو یخچال که عصری بخورم. عاخه یه دونه شیر کاکایو روش نوشته هر 100 گرمش 70 کالریه و اینم 200 گرم بود. اصول کالری شماری و اینکه چقد کالری در روز باید به بدن برسه رو از سایت نگارا خوندم که لینکش تو پیوندام هس. شیر کاکایوی داغ چسبید و بازم کاریدم تا 1 و نیم و بعدم رفدم سلف . لوبیا پلو بودد با ماست چکیده و اش رشته.
.
دو تا از اونایی که تو سلفن دو تا اقای کوپول و بامزن. یکیشون که عینن شبیه این اشپز کوپولای تو انیمیشناس!...خیلی بامزس بهشون همیشه میگم برنجو نصف بریزین ولی این دستش به کم نمیره! به هر نفر یه ملاقه هم اش میدن بعد این کوپوله یه ملاقه دیگه هم برام اش اضافه ریخت که جبرانه برنجی که کم ریخته بشه
...منم دستشو رد نکردم ولی بعدش پشیمون شدم چون معدم باد کرد! همون یه ملاقه اش بس بود با 11 قاشق لوبیا پلو و ماست . نهارمو خوردم و برگشتم و برگشتنی باز اغای متاهلو دیدم
امروز روز اغای متاهل بود برای ملی
باز سلام و خسته نباشید و لبخند. همین! راستشو اگه بخاین دلم برا اون وختایی که فک میکردم واقعا منو میخاد تنگ شده ! زندگی همینه دیگه ...قصه رسیدنا و نرسیدنا...
.
الانم تو سایت نشستم و دارم براتوون عاپ! میکنم. اه امروز باس مانتو شلوارمم بشورم ، رفته بودم دسشویی کفیث شد! البته بدلیل وسواسیم فک میکنم که کفیثه پس باید شسته بشه و چاره ای هم نیس!
.
بچه ها جون هوا خیلی خوبه برین بگردین و امیدوارم تو گردشاتون بهتون خوش بذگره! دوسدتون دارم هواااارتا ...بوووس برا همه !