سلام بر بروبچز مجازی
خوبین خوشین سلومتین؟ امیدوارم باشین!
منم عی!
.
قبل از هر چیز بگم که من امروز رسما فارغ التحصیل شدم. اون فرمه هس که توش پر از جای امضاس! همه رو بردم امضاهاشو گرفدم و تمام!
.
حالا بریم از اولش! صب ساعت شش و ربع پاشیدم و بعد نماز ظرفای شام دیشبمو شستیدم! خب خاهری از ولایت دسپخته خودشو برام اورده بود و چه کاره بجا و نیکویی هم انجام داده بود چون دیگه من از امروز ممنوع الورود بودم به سلف! البته ممنوع الغذا بگیم بهتره! خلاصه بین اذوقه هایی که برام اوردن یه ظرفه ماست پر از قرمه سبزی هم بود . اندازه مثلا 5 وعده قرمه سبزی! من دیروز طی یک ابتکار ویجه قرمه سبزی پلو درست کردم! بدین سان که اول برنج رو گذاشتم مث کته بپزه و وختی نیم پز شد ابکش کردم و با قرمه سبزی که گذاشته بودم یخ زدایی بشه قاطوندم! و مابقیه پخته برنج در واقه با عاب قرمه سبزی انجام شد. کلن مدله قرمه سبزی پختنه خاهره من اینطوریه که قرمه سبزیش با قرمه سبزی ای که عینه عادمیزاد باشه فرق فوکوله! سبزیهاش درشت خرد شدن! توش رب گوجه ریخته شده! زیاد ابکی نیست و پرگوشته! فلذا این ایده به ذهنم رسید که با پلو قاطیش کنم که خیلیم خوشمزه شد پلوش! دیشبم یه بشقاب پر با پیاز و ترشی زدم رف! بقیشم گذاشتم برا نهار امروز و البته ناهاره فردا!
صب صبونه نخوردم چون ساعته هشت دفاعه یکی از بچه ها بود و داشتم میرفتم اونجا! اولش فقط 7 نفر دانشجو بودیم ولی اخرای دفاعش 5-6 نفر دیگه هم اومدن. خو دفاعه من شلوخ تر بود و تا جایی که شمردم 35 نفر بودن. حالا یادم نیس با 4 تا استاد شدن 35 نفر یا بدونه 4 تا استاد! فک کنم اونموقه که شمردمشون استادا رو خارج کردم از شمارش! القصه! دفاعه بدی نبود ولی من ماله خودمو بیشترتر دوس داشتم.
یکی از همکلاسیا به تازگی مزدوج شده و با شوهرش اومده بود. که برا دفاعه منم بودش. اونام نشستن پیشه من. اغاش خیلی هواشو داشت و مثلا سینی ابجوش که میاوردن اول برا خانومش ورمیداشت یا نارنگی پوست که کند به خانومشم داد و رفتارایی از این دست. این رفتارا برا من خیلی مهمه و بعده بوقی بلخره یه شوهری رو دیدم که در یک جلسه رسمی از این رفتارها بکنه! عاخه شوهرها تو محیطهای دانشگاه های دولتی ببخشین خیلی عینه الاغ رفتار میکنند!! ( وختی زن و شوهری جفتشون یه جا استادن یا دانشجوئن منظورمه! شوهره اصن محله زنش نمیده! حتی گاهی میبینی زن و شوهر تو یه جلسه ای هستن ولی یه جوری با هم رفتار میکنن انگار هفت پشت غریبه ان!
) ولی خب صبحی ها خوب بودن . البته این نکته هم قابله ذکره که اینا تازه دو ماهه عقدیدن و شاید اگه دو سال بگذره اینام مدلشون عوض شه ولی خب امیده عان دارم که عوض نشه.
.
منم برا دفاع نارنگیمو خوردم با یه موز و یه لیوان ابجوش. و به عنوانه یه ملیه شکم نچران! کافی میکس و شیرینی هامو لب نزدم
. بعد جلسه به پسره تبریک گفتم و یه یا علی گفدم و رفدم سراغه گرفتنه امضاها. جالبه که در عرض یه ساعت تماااام امضاها رو از ساختمونا و طبقات مختلف گرفدم و فقط موند دو تا امضای اخری که برا معاونت اموزشی و معاونت دانشجوی بود. اموزشی رو که عاخره همه باس میرفدم چون یه نسخه دستی صحافی شده باس بهشون میدادم و صحافی هامم 12 به بعد اماده بودن. اغا من پامو که گذاشتم تو دانشجویی تازه دردسرام شروع شد. یادتونه یه وام گرفته بودم برا دوستم؟ خب ضامنشم شده بودم دیه! همون نارفیقه ها! چن روز پیش من بابته این قضیه ابراز نگرانیمو کردم و این دروغگو به من گفت نهههههه من پرسیدم و هیچ مشکلی پیش نمیاد و میتونی فارغ التحصیل شی! ینی این عادم عینه اب خوردن دروغ میبنده به خیکه عادم! خیلی راحت دروغ میگه و برخی صفات حسنه دیگه ای هم داره که بیخیال ولش کن به حرمت اون رفاقت (یکطرفه از جانبه خودم!!!) که دارم باهاش دیه قضیه رو وا نمیکنم بیشتر از این! خلاصه رفتم و گفدن 5 تا قسط 100 تومنی وامه خودتو باس بدی و چون ضامنش هم شدی باس قسطای اونم بدی!!
تا فرمتو امضا کنیم! هیچی دیه یک ملیون کارت کشیدم و بهشم زنگیدم و یه جوریم صوبت کردم که به حسابم بریزه. پررو برگشته میگه باشه باشه تو بریز من هر ماه به جا دانشگاه میریزم به حسابه تو!
اینو میگه در حالیکه میدونه من تا حداقل 5-6 ماهه اینده هیچ درامدی ندارم و بیکارم!! منم بی رودروایسی گفدم من هیچ پولی تو حسابم نمونده چون فقط پونصدتای خودم نبوده و دو تا پونصدتا رو ازم گرفدن! یه جوری صوبت کردم که ینی در اسرع وخت پولمو بهم برگردون. میدونین چرا این کارو کردم؟! چون هفته گذشته برگشته میگه من 25 اسفند قراره با فلانی برم کیش! اتفاقن از عمد ازش پرسیدم که هزینش چقد میشه؟! برگشته میگه مهم نیس فوقش قصدامو یه ماه عقب میندازم. یا همین خانوم چپ و راست میره برا خودش مانتو و کفش و کیف میخره! خب بنظرتون ادمی که بی پوله یه همچین خرجایی میکنه؟! ینی انقدر که این برا خودش خرید میکنه واللا من برا خودم خرید نمیکنم! من بدم میاد که بازیچه واقع بشم. اگر مطمئن بودم که واقعن نیاز داره بهش یه دو ماه فرصت میدادم که خرد خرد این یه ملیونو برگردونه ولی کسی که برا قبل عیدش برنامه سفر کیش میزاره فک نمیکنم زیاد در تنگنای مالی باشه! ضمن اینکه نارفیقیش بارها و بارها بهم ثابت شده. بگذریم!
.
تازه قسمت صندوق رفاهی هم که رفتم بعد قضیه وامه بهم گفدن از دوره ارشدتم 400 تومن بدهکاری! 400 تومن هم اونجا پیاده شدم و دیه خلاص! رفدم که صحافی هامو از یارو بگیرم دیدم گند زده به فهرست مطالبم! شماره صفحاتم کج و کوله افتاده بودن ... به زنیکه دیروز میگم بزار خودم پرینت بگیرم میگه نه تو برو خودم انجام میدم. خلاصه که یه نسخه کج و کوله رو بردم دادم اموزش ولی سه تای دیگشو برگردوندم و قراره 4 صفحه فهرست مطالبو نمیدونم چه جوری دوباره از رو برام بچسبونه! اینم از این.
.
وای انقدر که این ور اون ور رفتم امروز برا امضا گیری و اینا دیه سرم داش گیج میرف. چای هم که نخورده بودم دیه بدتر! فک کنم طرفای یک و نیم بود که اخرین امضای فرم رو گرفتم و تحویلش دادم اموزش و دیه تبدیل شدم به یه خانم دکتر بیکار! برگشتنی یه دونه چیپسه پیاز و جعفری از اق رضا خریدم بعلاوه یه فیلم که توش امین تارخ بازی کرده با شهاب حسینی که فیلمه خیلی چرتیه و نصف بیشترشم تا الان ندیدم! برا نهارمم قرمه سبزی پلو خوردم و از سه خابیدم تخت تا شش و ربع! بعدم پاشدم اماده شدم برم انتشاراتیه چشمه که ظاهرن این دور و برهاس ولی خب پیداش نکردم!! البته این دفتره مرکزیشونه و اصن نمیدونم ایا میشه به صورت غیر عمده ازشون کتاب گرفت یا نه. خلاصه الکی رفتم بیرون و سردم شد و برگشتم ! می ترسیدم سرما بخورم چون لرز کرده بودم بیرون و برا همی دیه تا رسیدم چپیدم کنار بخاری و فیلمه رو نصفشو دیدم. بعدم چیپسمو خوردم با ماست و یه دونه پورتاقال. طرفای هشت و نیم اینا بود فک کنم که دیدم دخدره اسی(همسایمون که معرفه حضورتونه!) داره نعره میکشه! واااااااای یک کولی بازی دراورد و انقدر توهین کرد به زنه مدیر ساختمونمون که نگو. نمیدونم دعوا دقیقن سر چی بود ولی هر چی که بود این اسی بدجور توهین و داد و بیداد راه انداخته بود. بعدن ترش مدیر ساختمونمون اومد دمه دره اسی به حمایت از زنش و نیمساعتی هم داد و بیداد دم دره اسی اینا بود و اخرشم به جایی نرسید. زنک اسی ورداشته بود زنگیده بود به مالک و اونم پاشده بود با زنش اومده بود اینجا و زنشو فرساده بود که با مدیر ساختمون بحرفه و خودشم اینجا واساده بود به لاسیدن با اسی! همشم داش طرفه اسی رو می گرفت مرتیکه الدنگ. معلومه خودشم از مستاجرش بدتره چون یه ادمه درست و با شخصیت خونشو ور نمیداره بده به یه همچین ادمه بی ابرویی. اصن از وجنات و سکنات اسی معلومه که یه ریگی به کفششه و خب صابخونه هه هم لنگه خودشه که براش مهم نبوده دیگه لابد! اینم از این.
.
فردا رزومه و درخواستمو دیگه نهایی می کنم و سه شمبه میرم با رییس بزرگ یه دور دیگه صوبت میکنم و دیه رزومه و درخاستو تحویله گروهه مربوطه میدم و اینم تموم میشه. تا ببینیم اخره این تیکه از قصه زندگیه ملی به کجا ختم میشه. اگه این موقعیت شغلی برام جور بشه که یه موفقیت بزرگی برام محسوب میشه. یه موفقیتی خیلی بزرگتر از قبولی تو مقطعه پی اچ دی که سال 91 اتفاغ افتاد. خدایا ینی میشه که بشه؟! البته در صورت اوکی شدنه این مساله زندگیه من وارد فاز جدید و چالشیه خودش خودش خواهد شد و در عینه حال بسیار هم دلپذیر خواهد بود برام. ینی یه حال اساسی بهم داده خواهد شد
و اگر نشه هم یه حال گیریه اساسی اتفاغ خواهد افتاد....ولی من دلم روشنه به اینده...به دو سه ماه دیگه....من به معجزه خدا ایمان دارم و میدونم که بازم معجزش رو خواهم دید و با تمام وجودد ازش بهره مند خواهم شد.
.
مرسی از شما که خزعبلاته یه ملیه سردردویه نسبتن امیدوار به عاینده رو خوندین


هفته پیش انقدر حالم بد بود که فک نمیکردم حالا حالاها خوب بشم! ولی شکر خدا خوبم. البته گاهی حسای بد مث یه حمله میان سراغم که سعی میکنم جلوشون وایسم و نذارم حالمو بد کنن.
یادم رف سلام بدم! سلام عچقولام! موعااااااچ :******
پنشمبه به ریلکسیشن و دیدن فیلم لاک قرمز گذش. اولش میخاسم برم خرید که خاهر بزرگه گف وفاته و تعطیله و پشیمونم کرد. برا نهار هم کوفته های خوشمزه خاهر وسطی پز رو که سرخ کرده بود انداختم تو سس و پخت و با سیر ترشی و پیاز و پوره فلفل زدم تو رگ!
صبح جمعه هم پاشدم و تا شبش یکی رزومم رو ریوایز کردم و ناقصیا رو یادداش کردم و یکیم گزارش طرحی رو ک باس ب مدیر گروه میدادم رو اماده کردم و فایل تزمم نهایی کردم برا اینکه امروز بدم صحافی.
صب امروز شش و ربع نمازمو خوانیده و خابیدم تا هشت. بعدنش صبونه تخم ابپز و پنیر خوریده و کافی میکس هم نوشیده و اومدم سمت دان. ی جعبه لوز زعفرونی هم باقی مونده بود ک اوردم برا تشکر بدم به رییس سابکمیته که اگه یادتون باشه خارج از جلسه مدارکمو بررسی کرد و باعث شد بتونم جلسه دفاع بزارم. اغا من صب که رسیدم دان کارت بانکیمو گذاشتم تو جیبم تا از بوفه چنتا کیک بخرم بدم ب منشیه این یکی گروه و ابدارچیا( همه پذیرایی هایی ک هفته پیش گذاشه بودم بعد از دفاع تو یخچال رو منشی گروه خودمون تنهایی کوفته کرده بود) هیچی دیگه جعبه شیرینیه رییس ساب کمیته رو دادم و تشکرات هم کردم و ارزوی موفقیتمو گرفتم و رفتم بوفه و ی جعبه چنتایی کیک عسلی به قیمت هف تومن خریدم و کارتم کشیدم و یادمه کارتم گرفتم ازشون و اومدم شیرینیا رو تحویل منشیه این یکی گروه دادم. در همین حین و بین پیامک برام اومد ک : ملی بدو برو هزینه موبیتو بپرداز که داریم قط میکنیم خطتو!!
سریع دوییدم پایین که قبض موبی رو بپردازم ... اغا من هر چی سوراخ سومبه داشتم و نداشتم گشتم اما اگر شما کارت بانکیه منو پیدا کردین که منم پیدا کردم ! :/ هر جایی که فکرشو بکنین گشتم و نبود ، همه جاهایی که در طول نیمساعته گذشته رفته بودم رو رفتم و نبود! گم شد صورتیه پر پولم! به همی راحتی. حالا باز خوبه بانک تقریبن نزدیکه و رفدم کارتمو باطل کردم و ی جدیدشو بهم دادن... چک کردم چیزیم ازش کم نشده بود! برگشتم و یه فرمی بود ک باس بزاریم داخل پایانه صحافی شده ، عاخرین امضای اون فرمو گرفتم و خانوم صحافیه بهم گف برو دو بیا. دیه منم پاشدم رفتم بازارچه پارک لاله و از دیروز ی تصمیم یهویی گرفته بودم ک تم سفره هفسینم امسال سبد حصیری باشه! رفتم و دو سه مدل سبد خریدم از بازارچه و یه اینه هم که قابش حصیری بود خریدم و راضی ام ازشون :)))) برا تولد خاهر وسطی هم که فرداس ی ماگه خوشگل خریدم . عاخه از ماگای من ک تو خونه مصرف میکنم خیلی خوشش اومده بود. و دیه برگشتم دان، اینم خرید سفره هفسینمون! ها شمعم گرفتم . چهار تا بلند و ده تا وارمری. برا تو سفره.
.
الانم بدوئم برم نهارمو بخورم و بعدم برم سراغه خانوم صحافیه. ب امید خدا فردا تحویلم میده و میتونم امضاهای فرم تسویه حسابمو جم کنم و نسخه ها رو تحویل بدم.
.
مباظبات بکنین از خودتون و اسفندو حسابی نفس بکشین... ٩٦ تو راهه :)))))
سلام
زندگی مث یه فیلم با دور تند میمونه وختی برمیگردی و گذشته ها رو مرور میکنی ... پست جمعه گذشته اون زیره با عنوان " خوشگلاسیون..." بخونینش :)))) اونجایی که ارایشگره اسممو خوند دیگه مجبور شدم پست رو نیمه کاره رها کنم .
درست نوشتم تاریخو؟!
سلام بر همه شما دوستای خوب و عزیز و دوس داشتنیم...ینی ها! الاهی که همه درد و بلاتون بشه تریلی بیاد از رو برخی مثلا رفقای عالم واقع رد شه!! واللا!
اون شب با وجودیکه چشمام داشت میترکید ولی براتون نوشتم شرح روز دفاع رو. صبحش که کامنتاتونو خوندم حالم خیلی بهتر شد. صبحش که پاشدم به خودم گفتم ملی بیخیال دنیا دو روزه. این بیچاره خاهریا هم سه روز از کارشون زدن و اومدن تهرون. خاهر وسطی دفه اولشه اومده تهرون. خاهر بزرگه ایننننههمه هزینه کرده. دیروز صبحم که باعث ناراحتی و گریش شدی. بسه دیگه دس بردار! بخند و اوکی باش. از قیافه دربیا. هفت و اینا بود که صب بخیره خنده الو به خاهرام دادم و فک کنم فمیدن که حالم بهتره. نون نداشتیم و رفدم که نون بگیرم. از اونجا اول راهو کج کردم و رفتم نیکو صفت و اش شله قلمکار و حلیم خریدم و بعدم اومدم سنگک گرفتم. چهل دقه ای طول کشید تا برسم خونه. هشت اینا بود که سفره رو پهنیدم و حلیم و اشو زدیم و خیلی دوس داشتن. منم حسابی ناپرهیزی کردم و خوردم طوریکه بعد صبونه دیدم نمیتونم تکون بخورم و رفتم تو اتاق یکم بخابم و گفدم وختی اماده شدین بگین تا بلند شم و سریع بلباسم و بریم. نزدیک ده بود که از خونه زدیم بیرون و اول رفتیم سمت میدون انقلاب و چنتا تقویم 96 خاهر بزرگه خرید. برا منم خرید. بعد رفتیم هفت تیر و اول از دو تا مغازه که لباسای نخی داشتن برا مامی چهار تا بلوز راحتی تو خونه ای خریدیم و یه دامن. البته مغازه هاش شیک نبودن ولی خب لباس نخی سایز بزرگاش جنسش خوب بود و قبلنم ازشون خریدم. رفتیم سمت مانتویی ها و من کاملا خوش اخلاخ بودم و کمک خاهریا میکردم که مانتو شلوار و پالتو انتخاب کنن. نفری یه پالتو ورداشتن و خاهر بزرگه هم مانتو شلوار ورداشت و یه روسری برا مامی و دو تا روسری هم کادویی برا دوساش. دیه طرفای 1 بود که برگشتیم خونه و خریدا رو گذاشتیم و پیاده برگشتیم سمت دانشگاه و اول با سردر دانشگاه تهران کلی ازشون عکس و سلفی گرفتم و بعد رفتیم دان و با سردر دانمون هم عکسیدیم. حالا این وسط طناز خانوم( پیشی خوشگله دانمون) هی میومد لم میداد کنار پای ما که عکسش بیوفته!) خلاصه که هر جو بود عکسامونو گرفتیم و بعدم رفتیم سیکا و سفارش دادیم و قرار بود خاهریا حساب کنن چون نهار دیروزشو من مهمون کرده بودم ( دیروزش خودم رفتم دان و خاهرا رو فرسادم سپهسالار کفش بخرن و طرفای دو و نیم بهشون ملحق شدم و تو یه رستورانی همونجا (رستوران بازارچه) مهمونشون کردم برا نهار ولی خب قیافم نزار بود و حالم ناخوش-قبل گذاشتنه پست قبلی بود)
سفارشو دادیم و حواسمونم نبود و چهار تا سینی سفارش شد!! یکی یکی خوردیمشون ولی دیه جا برا سالاد سزار و یکی دیگه از بشقابای مرغ سوخاری نموند و اتفاقن بهترم شد . همونا رو گذاشتم برا شامشون که تو قطار بخورن و فقط یکم از سالاد سزار رو برداشتم برا خودم. خوردیم و برگشتیم خونه و فک کنم بیس مین به پنج بود. دیگه تا اینا بخان ساکا و خریداشونو جم کنن منم براشون فلاسک چای گذاشتم و تو سبدشون شامشونو گذاشتم. بقیه اش و حلیمم گذاشتم که ببرن برا مامی. زیاد گرفته بودم خب! ی نون گاتا هم برا مامی گذاشتم. چنتا دونه موز و نارنگی هم براشون گذاشتم که تو راه بخورن - چنتا هم بیشتر گذاشتم که ببرن به عنوانه میوه دفا برا مامی
. دیه عصری اژانس گرفتن و منم از پنجره پشت سرشون اب ریختم و رفتن که رفتن. تا رفتن منم نشستم یکم گریه کردم و به خدا جون گفتم لابد بنده خوبی نبودم که هممممه چی اوکی شد جز همون عکسی که با هر بار نگاه کردن بهش قرار بوده یاده خاطره روزه دفاعم بیوفتم! همینجوری اشکولی فرشا و موکتمو شامپو فرش کشیدم . بعدم یکمم به این خاطر گریه کردم که هیشکی دوسم نداره و هیچ دوسی ندارمو وتنها دوسمم فقط به فکر فیگورای خودش تو عکس بود! نکرد بهم بگه یه دور اون عکسا رو چک کن ببین خوب افتادیم یا نه! دیگه برا چی گریه کردم؟!! هاا یکمم برا این گریه کردم که الف فقط شب دفا یه پیام تلگرامی فرساد که همه چی ردیفه و منم گفدم ها و اونم گف موفق میشی نترس و بعدشم دیه هیچی نپرسید! یکمم برا اغای متاهل گریه کردم که برا جلسم نیومد البته نمیتونست هم بیاد چون با توجه به اینکه برا یه گروهه دیگس حضورش خیلی تابلو و عجیب غریب میشد! ولی میتونست یه تکست بده با توجه به اینکه دعوتش کرده بودم و نتیجه کار رو بپرسه و بگه مبارکه!
دیگه گریه هامو که کردم پاشدم یکم اهنگ گوش کردم و حاله خودمو بهتر کردم و سرامیکارو سابوندم و حموم رفتم و اومدم غش کردم یه کناری! نمازم نخوندم متاسفانه ! ولی خب امروز صب خوندم
. بعد با الف اسکایپیدم و کاملن هم دپرس بودم و یکم سعی کرد بخندونتم که موفق نشد و اونم حوصلش سر رفت و گذاشت رفت. موندم خودم و بعد یکم دیه یه موز و یه نارنگی خوردم و لالا.
.
صبحم شش و نیم بیداریم و نماز خوندم و اقای اوقات شرعی هم نبود که ببینم طلوع گذشته یا نه. بعدم تا هفت و نیم خابیدم و لباس پوشیدم و صبونه نخورده اومدم دان که اخرین امضای صورتجلسه دفاعمم بگیرم و گرفتم . یه هات چاکلت بعنوان صبونه نوشیدم و یکم با همون رفیق نارفیقه برا اسلایداش کلنجا رفتم و خوشبختانه بیخیاله پرزی شد. خب وختی پاور رو درست و حسابی بلد نیس برا چی پرزی بخاد بسازه؟! سختی های راهشو گفتم و اونم پشیمون شد از پرزی.
.
برا قضیه شغلم پریروز صب رفتم پیشه رییس و گف درخاستتو بده و یحتمل جلسه اردیبهشت ماهه. خب طبیعیه دیه چون عملا تا اخر فروردین بخاطر نوروز جلسه ملسه نمیزارن. حالا کارایی که باس بکنم ایناس:
- فایل تزمو یه اصلاح نهایی بکنم و صحافی کنم و برم سراغ گرفتن امضاهای تسویه حسابم.
- رزومم رو یه ریوایزی بکنم و نامه درخواستمو بنویسم که یحتمل شمبه تحویلش بدم. قبل تحویل با رییس هماهنگ کنم که نگه چرا قبل تسویه داری نامه درخواست میدی.
- از گروه و از خود رییس یه پیگیری بکنم ببینم در سطح سازمان قرار هس ازم مصاحبه بگیرن یا نه؟ نامم رو مستقیم میفرستن بالا دست؟!
- پیگیر باشم ببینم استادم هفته دیگه میادش که بخام در مورد مقاله های بعد ازش یه کانسالتی بگیرم
-گزارش طرحی رو برا مدیر گوه اماده کنم تا شمبه
اینا عمده کارهان. یه سری کارا هم برا خوشیه دله خودم میخام بکنم مثلا موهامو ببرم مرتب کنم. یکم خرید لباس کنم برا عیدم...همین.
.
منشی های سازمان من نمیفهمم چکاره ان که برگشتن بهم میگن اینجا شانسی نداری ها! به فلانی هم قبل تو قول داده بودن ولی نگرفتنش! یکی نیس بگه اول مجال بدین این کار بشه. وختی شد...اگررر شد ! بعدش شرو کنین به ترکیدن! واللا !
.
دوستای خوبم مرسی از همه کسایی که بهم کامنت دادن. تک تک هر کدوم از جملاتی که برام نوشته بودیندر جهت خوب شدن احوالم خیلی کمک کننده بود. از دوستای غیر مجازکی هم الف و سومی و همین رفیق نارفیقه و یکی دیگشون فقط تلاش کردن که حالم بهتر شه.. اون دوسم بود که داداشش بهم گیر داده بود؟! قضیه عکسا رو ک بهش گفتم برگشته میگه مگه تو رویدادی مهم تر از این هم تو زندگیت داشتی که اینطور سهل انگاری کردی؟! ته دلم گفتم خب عاره راس میگی من میتونم با زنه اون داداشه تو شدن یه رویداده فوقه مهمه دیگه ای تو زندگیم رقم بزنم و حسابی هم از خودم در کنار تو و اون داداشه عتیقت بعکسم و اینطوری از یه رویداده دیگم عکس داشته باشم
یکی دیگه از اونایی هم که زخم به دلم زد به جای اروم کردنم همونی بود که رفتم برا جلسه پیش دفاعش خرید کردم! یادتونه که؟! عاره اینطوریه!
بازم مرسی از محبتاتون و خیلی دوستون دارم. الان سرم درده ولی بزودی میام بهتون سر میزنم و دلم برا وبلاگاتون تن شده. بوس بوس هزار تا برا همتون .
.
پینوشت: غلطای املایی رو اصلاح نمیکنم و عصر اصلاح میکنم الان یه کاری پیش اومد. ببخشید دیگه...بووووووووووس
سلام
امروز یک روز بعد دفاعمه و من تو جام دراز کشیدم خسته و کوفته!
روز قبل دفاع خاهرا رسیدن طرفای شش صبح. من تا خوده ٤ بیدار بودم و باپرزی اسلاید میساختم. دیگه اومدن و منم تا هشت دوباره خابیدم همراهشون و بعد پاشدیم صبونه زدیم و طرفای ١١ رفتیم سمت گل فروشی. دو تا سبد گل یکی کوچیک برا استادم و یکی بزرگ برا خودم سفارش دادیم و دسته خاهر بزرگه درد نکنه برام حساب کرد. ی کاکتوس هم خاهر وسطی اشانتیون گرفت! قرار شد فرداش ک روزه دفاعمه بریم و گلها رو تحویل بگیریم قبل ١١
بعدش رفتیم سمت میوه فروشی و هشتاد تا موز و هشتاد تا نارنگی خریدیم و همه رو هم دسچین کردم. یه دربست گرفتیم و میوه ها رو با زحمت اوردیم تا خونه و گذاشتم تو حموم که خنک تره!
بعدش رفتیم سه تایی سمت دان که من اسلایدامو امتحان کنم. تو خوده سالن سمینار کلاس برگزار بود و الکی ی ساعتم نشستیم منتظر ولی کلاسه تموم نشد لذا من رفتم رو کامهای سایتمون امتحان کردم و اسلایدا موردی نداشتن. نهارم از سلف قبلش گرفتم و ریختم تو ظرفایی که با خودم عاوردع بودم . غذاها بدست وودر حالیکه چشای من از خستگی داش زق زق میکرد راه افتادیم سمت میدون انقلاب تا از ایران فیلم پایه کوچولو برا دوربینمون بخریم. که اونم نداشت و دیگه بیخیالش شدیم و تا رسیدیم خونه و نهار خوردیم شد پنج و نیم اینا. من ی قرص سردرد خوردم و یکم دراز کشیدم و فک کنم نیمساعتی هم خابم برد و بعد پاشدم رو اسلایدام. اول دو دور تمرین کردم و تایم گرفتم و همزمان ایراداتی ک میدیدم رو برطرف میکردم و برطرف کردن ایرادا هم مصیبته تو پرزی . چون اول باس فایل تبدیل ب پی دی اف بشه و بعدش اپلود بشه تو سایت پرزی . ی سری نکاتم مطالعه کردم و خاهر بزرگه هم هی بهم میرسید دسش درد نکنه. دیگه فک کنم نزدیک دو بود ک فایل نهایی پرزیم رو دانلود کردم و گرفتم خابیدم. تازه خابم برده بود ک ساعت شد هفت و پاشدم!! ی حمومه قبل دفاع رفتم و حالم سر جاش اومد و بعدش موهامو سشوار زدم و صبونه خوردیم و من یه نیمساعتی اسلایدای اخریمو تمرین کردم و نارنگی هایی ک خاهری شسته بود رو خشک کردیم و ریختیم تو دو تا نایلون و موزا رو ک تو جعبه داده بود رو هم توی دو تا پلاستیک گذاشتمو حاضر شدیم. ارایش نکردم و وسایلمو و داشتم تا قبل دفا ارایش کنم چون میدونسم ک قراره کلی دوندگی کنم. ( برا لحظه لحظه دفاع برنامه ریزی کرده بودم ، اینکه کی بویم چکار کنیم ، چ ساعتی چ کاری و.... همه رو نوشته بودم رو وایتبردم... برا همه چی برنامه گذاشته بودم الا عکسه بعد جلسه که با اساتیدم قرار بود بگیرم!)
اژانس گرفتم و همه وسایلو که شیش تا نایلون بزرگ بود خودم بردم پایین و ماشین اومد و رفتیم دسته گلا رو که فوق العاده شده بودن رو گرفتیمو پیش ب سوی دان.
اونجا هم کلی وسایل رو با همکاری خاهرا بردم بالا. تازه میخاسم نفس بکشم که مسیول اتاق سمینار اومد سراغم و گف اینهمهههه چرا پذیرایی اوردی و فلان و بیسار ، باید ی نوع میوه و ی نوع شیرینی و ی نوع نوشیدنی باشه، و من الان جوابه اغای ایکس( مدیر پشتیبانیه دانمون!) رو چی بدم!!! جدی هم حرف میزدا! گفتم خانم فلانی این قانونه یعنی؟ ک دانشجو بر اساس قانون خاصی پذیرایی بیاره؟! اگه قانونه کجا نوشتنش برا من نشونش بده تا من چشم بگم و حرف شما رو اطاعت کنم. اشاره میکنه به سرش زنک و میگه اینجا نوشتن! تو دلم گفتم اون تو که یه مشت پهن گاو و پشگل گوسفند نیس ظاهرن اینجور ک بوش میاد!!!(با عرض معذرت از مخاطبان وبلاگ ) بیچاره خاهرامم حرفای زنکو باورشون شده بود. زنیکه عادتشه میخاد بگه ینی من دارم در حقت لطف میکنم ک اجازه میدم اونجور ک دلت میخاد پذیرایی کنی. خدایا چرا انقدر عادمای مریض الاحوال زیاد شدن؟! خلاصه کلی پاچشو مالیدم و بیخودی بهش گفتم جبران میکنم تا اجازه بده من ب جای ی نوع شیرینی دو نوع ، و به جای ی جور میوه ، دو جور میوه بزارم! وسطه حرفاشم میگه من کلی تلاش کردم که این سالن رو برات نگه دارم! خلاصه اینم ی روش برا جلب هدایای زیر میزی توسط برخی کارمندانه دولته!
طفلک خاهرا نشستن سر وسایل کناره سالن و منم رفتم تو سایت ک تمرین نهاییمو بکنم. از ١٢ تا ١و نیم خوندم و وسطاشم اومدم ب خاهریا ابجوش و کافی دادم و دوباره برنامه ریزی دو ساعته کردیم که تا ساعت ٤ قراره چطور هندل کنیم. یک و نیم رفتم غذا از سلف گرفتم و اوردم سه تاییمون خوردیم. عدس پلو با کشمش بود. دو بود برا خاهری اژانس گرفتم تا بره پاپی رو از هتل ورداره بیاره( نمیفهمم تو اون اوضاع چ اصراری داش خاهر بزرگه که بره سراغ پاپی!!! خب خودش میتونس اژانس بگیره و بیاد) بعدش رفتم ١٥ تا اب معدنی کوچیک از بوفه خریدم و اوردم .
طرفای دو نیم بود که استرس بعدی وارد شد! قرار بود دو و نیم سالن رو بهمون بدن ، دیدم ی مردکی نشسته اون تو و داره پاوراشو نگاه میکنه. از مستخدم میپرسم مگه الان نباس اینجا دسته ما باشه؟! میگه نه! الان ی جلسه دیگه اینجا هس و نمیدونم تا کی طول بکشه. رفتم سراغ مسیول( همون زنه) و بهش اطلاع دادم و اونم گف که نه اینجا الان برا شماست. دوباره برگشتم بالا سره مردک و میگم اغا الان این سالن برا ماست، حالا مگه کوتاه میاد؟!؟ میگه نهههههه .... اخرش مسیول سالن اومد و شوتش کرد بیرون. از حدود ی ربع ب سه دیگه شرو کردیم ب چیدن بشقابا و محتویاتش برا ٥٠ نفر. چنان فشاری لهم وارد شد ک نگو. تو هر بشقاب ی دسمال ب شکل خوشگلی گذاشتم و بعد ی دو سه مدلی چیدم و اخرش ی مدل رو من و خاهر وسطی هر دو تایید کردیم و بر اون اساس چیدیم بشقابا رو. ٤٥ دقه طول کشید و پاپی و خاهر وسطی هم طرفای سه و بیست دقه بهمون ملحق شدن . اون وسط یکی از دانشجوهایی که همون دیروز از رو رفتاراش فمیدم مشکل روانی داره! اومده بود و هی داش تعریفه منو میکرد واسه بابام و هی خودشیرینی پشته خودشیرینی! عاخرشم زبونی دو تا پذیرایی خاست و ورداشت برد کوفته کنه!! ینی تو اون موقعیت من میخاستم خفش کنم! حتی نکرد تو چیدنه دو تا بشقاب کمک کنه ! سه و چل دقه اینا بود ک پریدم دسشوری و ی عابی ب صورتم زدم و شرو کردم ارایش. فرصت نشد دوربینی رو ک خاهر اورده بود رو شخصن چک کنم ، فرصت نشد ک برا برنامه عکاسیه بعد از اعلام نمرمم برنامه ریزی کنم... :((((((
ارابشمو ک کردم و پنج مین به ٤ اومدم دیدم رفیقه نارفیقم تازه سر و کلش پیدا شد. کسی که تا حالا کلی کمکش کردم نقدی و غیر نقدی! و ملی وقت براش گذاشتم! تازه با نهایت پررویی قبل و بعد دفام ازم قول گرفته ک کمکش کنم، بیستم دفاعشه... یه عادم چقدر میتونه پرتوقع باشه واقعن؟!؟!
ولی با همه اینا از دیدنش ذوق کردم... تا برم فرمای لازم رو ک روز قبل کپی کرده بودمو بچینم جلو صندلیه اساتید و وویس ریکوردرمو اماده کنم استادم اومد. خیلی محترمه. بابامو از دور دید و گف پدرتونه گفتم بله. سریع رفت جلو و باهاش سلام علیک کرد و احترام کرد . یه پارچه اقاست استادم. دیگه یکی از داورا اومد و بعد استادم گف فلان داورت نمیاد و اون یکی داورمم همون روز بهم زنگیده بود ک نمیاد و نمرشو اعلام کرده بود به همین داوری ک استادم گف قرار نیس بیاد! استادم گف برو دفتره اغای دکتر فلان ( داور چهارمم) و ببین هس بگو من اومدم ! سریع از طبقه ١ رفتم تا ٤ با اسانسور و حالا تو اون هیر و ویری مگه اسانسور میومد؟!؟ شایدم زمان برا من دیر میگذشت. دم اسانسور مشاورمو دیدم با یکی از اساتید ک داشتن میرفتن برا جلسم. رفتم دم در اغای دکتر فلانی و دیدم قفله درش. برگشتنی تو اسانسور اغای متاهل رو دیدم و دروغه چهارشمبش برملا شد!! اخه چارشمبه بعد حدود سه ماه دیدمش و سلام علک کردیم و ی جورایی من افتادم دمبالش که سلام علیکمون کشدار بشه و کدورتاش برطرف بشه ؛) و تا گف چ خبر گفتم دارم دفا میکنم و دعوتش کردم و گف من اون روز دو تا چهار جلسه ای هسم و فک نکنم برسم. حالا دیروز قبل ٤ تو اسانسور دیدمش و گف دفا کردی؟ گفدم نه الانه دفاعم! اونم در جوابم گف ما ی حلسه ای داریم ... منم نذاشتم ادامه بده و گفدم اشکال نداره خوشال میشدم بیاین و دعا کنین خوب پیش بره و زدم از اسانسور بیرون. تا رسیدم سالن و ب استادم خبر دادم گف پس شرو کنیم! وای چنتا نفس عمیق کشیدم یواشکی ، عاخه راه رفته بودم قبلش خو. ولی دسته استادمم درد نکنه شروع جلسه رو که اعلام کرد ی چنتایی جمله هم در مورد روال جلسه گفت و من همزمان با اینکه داشتم کشف میکردم که چرا وویس ریکوردرم روشن نمیشه فرصت کردم تنفسمو تنظیم کنم! یکی از باطریهاشو چپکی زده بودم که درستش کردم :////
با نام و یاد خدا رو گفتم و مسب اجازه از اساتید و حضار و شرو کردم. خیلی خوب و روون گفتم و ها راستی ی دوستمم از ی گروهه دیگه اومده بود و همون اول قبل اومدنه استادم ی کادو که روسری بود بهم داد! تنها کادوی غیر خانوادگیه دفاعم! و ی اتفاقه دیگه هم افتاد چن دقه بعد اومدنه استادم و قبل شروع جلسم! اونو اخر میگم!
اون یکی مشاورمم اواسط نتایج اومد و ب بحث ک رسیدم استادم گف در ٥ دقه تموم کن! البته هنوز وخت داشتما ولی این عجله داشت چون باید بلافاصله میرفت ی جلسه دفاعه دیگه طبقه خودمون. خلاصه خیلی با عجله چنتا از اسلایدای بحثو فقط گفتم و اصن نشد این قسمت رو خوب ارایه بدم. ولی خب هم خودش و هم داور ( از ٤ تا داورم فقط یکی اومد اخر سر و اون یکیا نمره رو اعلام کرده بودن ب استادم با پیامک!) متوجه بودن که من اطاعت امره استادمو کردم و بحثو ناقص گفتم. اخرشم اول از خدا تشکریدم بعد استادم بعد مشاورام بعد داورام و بعد همکارام و بعد پدر و مادر و خاهرام و گفدم امیدوارم سایشون همواره بر سرم باشه. طی ارایم هم خاهرام از دو طرف فیلم میگرفدن دسشون درد نکنه.
داورم از کارم تعریف کرد و چنتا نکته رو گف که برا نود درصدشون جواب داشتم و حتی داشتم یادداشت میکردم جواباشو تا بهش پاسخ بدم. مشاورامم فقط ازم تعریف کردن و از تلاشم گفتن. اخر سر هم راهنمام صوبت کرد ک به طور غیر مستقیم ازم تعریف کرد! ینی از سختی های کارم و اینکه چه عذابایی سر هر مرحله کشیدیم و ... همه رو هم منتسب میکرد به من:)) اخرشم خودش با خنده گف که در واقع الان من دارم از شما تعریف میکنماااا!
بعدش برگشت گف تو جوابه داور رو دادی؟ گفدم نه اگه اجازه بدین بگم. گف بله کوتاه بگو. که خب من گفتم دو حورد رو ولی بعدش استادم گف فک میکنم کافی باشه و خودش برگشت ب داور توضیحاتی رو داد. کلا حرف استادمو گوش میدادمو وختی میگف کافیه منم کات میکردم صوبتامو. چون بهم ثابت شده که هیچ حرف و تصمیمش بی اصول و حساب کتاب نیس. خلاصه اخرش گفت لطفا بیرون باشین و همه رفتیم بیرون و بچه ها بیشتریشون بهم تبریک گفتن و بعدش من رفتم سمت بابام و خاهرام وایسادم و شیرین در حال صحبت بودم که دیدم استادم و بچه ها چنتایی دارن صدام میزنن! ظاهرن چنبار صدام زدن و من نشنیدم! خلاصه دوباره همه رفتیم داخل و استادم گف به اتفاق ارا ما بهت نمره بیست میدیم. خب دو طول یک سال گذشته شاید ١٤-١٥ نفری دفاع کرده باشن ولی فقط سه نفر بیست شدن که یکیشون ملیتون بود :)) همه کف زدن و منم بعدش گفدم اغای دکتر من این دسته گل رو برا شما تهیه دیدم و اونم خندید و تشکرید و گل رو گرفت و جماعت باز کف زدن. دیگه بعدش گفتم وایسیم عکس بگیریم و ب بچه ها هم که البته خیلیشون رفته بودن گفتم وایسین عکس بگیریم. اول من و خونواده و اساتید وایسادیم و یکی با دوربینه خودمون چتتایی عکسید. همین حین استادم گف بهم ک بهتر نیس فلشش رو روشن کنین؟ منم عینه احمقا فقط سکوت کردم. نمیدونم چرا ب این ذهنه واموندم نرسید که گوشیمو بدم که کیفیتش عالیه که با اون بعکسن. حتی باورتون نمیشه اگه بگم که ته دلم موقعی ک دختره داش ازمون میعکسید ی لحظه گفتم نکنه اصن عکسا نمی افتن؟!؟ ولی بازم نکردم ی چک بکنم که اگر چک میکردم میفهمیدم ک کیفیت عکسا ی چیزی در حد افتضاحه :(((((( بعد رفتن اساتید هم خودمون عکسیدیم و فقط همون رفیقه نارفیقم مونده بود. اونم کلی از خودش عکس گرفت. کیفیت عکسا اینطوری بود ک عکسای فاصله نزدیک رو خوب میگرفت ولی فاصله دور رو تار تقریبن. الان من هیچ عکس درستی از دفاعم ندارم. به قول دوستم تنها اتفاق مهم زندگیم :(((( دیشب بابت این قضیه ناراحت نبودم ووچنتا از عکسا رو برا استادم فرسادم. صب دیدم پیام داده که عکسا خیلی بد شدن و من که بهتون گفتم. ( سه روز پیش تو اسکایپ بهم دو بار تاکید کرد که حتمن با بچه ها عکس بگیریم و چون احتمالا برا همیشه داره میره اینو ازم خاسته بود. من اگر دیروز دفاع کردم بخاطره همکاری های خوبه این استادمه وگرنه دفاعم حداقل ٤-٥ ماه دیگه بود! و اینکه برا موقعیت شغلیه احتمالیم هم مدیونشم!) صب که دیدم اینطوری پیام داده دنیا رو سرم خراب شد! عاخه ی سوالی هم ازش پرسیده بودم که اونم اصن جواب نداده بود و با شناختی که ازش دارم این ینی خیلی ناراحته ازم!
یکم خودمو کنترل کردم و خاهر بزرگه هم اومده بود نشسته بود جلوم و هی ابراز ناراحتی میکرد لابت ناراحتیم و من یهو زدم زیر گریه... خاهر بزرگه هم پشت بنه من گریه! وسطی هم تو حموم بود و با تعجب کلشو اورده بود بیرون ک چرا دارین گریه میکنین و از حموم داش دلداریمون میداد. خیلی خیلی ناراحت بودم و الانم هستم. از دست خودم خیلی ناراحتم ک چرا ب ذهنم نرسید برا اطمینان با گوشیه خودم هم بدم یکی عکس بگیره؟!؟ چرا انقدر سهل انگاری کردم برا چیزی ک استادم ازم خاسه بود و برا مهمترین رویدادم؟؟؟ از غصه داشتم میمردم صبح. بعدش پاشدم شال و کلاه کردم و رفتم استادمو دیدم. ازش در مورد دفا پرسیدم عاخه دیروز سرم گرم شد و بعد دفا نتونسم ببینمش. گفتم استاد اگه از عکس فاکتور بگیریم بقیه جلسه چطور بود؟ گف پرزنتت عالی بود. گفتم ببخشید ک عکسا خراب شد ! گف نه بابا من برا خودت گفتم و من چکار ب عکس دارم و برا خودت خاطره هس بهرحال!
.
با حال غصه مند کمی تو دان گشتم و خاهرا رو هم ادرس داده بودم خودشون برن بازار و ظهر شد بهشون زنگیدم و رفتم ملحق شدن بهشون و نهار مهمونشون کردمو سعی کردم حاله خودمو خوب نسون بدم البته موفق نبودم! الانم حالم بده و دلم میخاد بشینم ی دل سیر گریه کنم. نمیدونم چرا حالم خرابه؟ راستش دیروزم قبل اینکه عکسا رو ببینم بازم حالم زیاد خوب نبود یا بهتره بگم خوشحال نبودم . نمیدونم چرا! شاید ب دلم برات شده بوده که قراره با دیدنه عکسا حالم گرفته شه. من برا همه دقایق اون جلسه برنامه ریزی کرده بودم از هفته ها پیش و فقط ب برنامه عکاسیه بعد از جلسه توجه نکرده بودم و گند هم زده شد به همون تیکه کار :(((( ناراحتمممممم
.
ی دل خوری هم از خاهر بزرگه دارم: اغا اینا برا من هر کدومشون ی ربع سکه گرفتن( تو رو خدا نگین وااااای تو چه ناشکری چه فلانی چه بیساری!! ب قرعانه خدا قسم اصن راضی نبودم و همینکه کلی برا گل و میوه و شیرینی و بلیط هزینه کرده بودن از سرمم زیاد بود) حالا اینا چهار تا جعبه سکه رو گذاشته بودن تو ی پلاستیک، صد بار هم بهشون گفتم ک این کادو هاتونو تو خونه بهم بدین و اینجا اصن عرف نیس ک خونواده سر جلسه دفاع کادو بدن!!!! عاخه مگه عقده؟!؟! شما فک کن اینننننهمه فشار از هر نظر رو منه بعداون وخت سره هماهنگ کردمه این چیزام من باس حرص بخورم!! با وجودیکه بیشاز ده بار بهشو ن گفتم ک کادوها رو اونجا رو نکنین ( اونم سکه!!!!) بازم بعد اینکه از ارایشم فارغ شدمو اومدم دیدم چهار تا جعبه رو خاهرم چیده جلو بابام!!! چن نفر از بچه هام اومده بودن! کارد میزدی خونم در نمیومد. خیلی زیر پوستی ب خاهرم گفتم م اینا رو بردار از اینجا ! و اونم عمق ناراحتیمو ١٠ دقه قبل دفاع دید و رضایتداد برشون داره از رو میز. حالا بدترین قسمت ماجرا میدونین چیه؟! اینه که دیشب ک باهاش ی بحث کوچیک کردم سر این قضیه برگشته میگه من اومدم تو دسشویی باهات هماهنگ کردم!!! کلی ب ذهنم فشار اوردم تا اخرش یادم اومد که این خانوم اشاره کرد ب پلاستیکه حاویه چهار تا جعبه و گف عب نداره اینا اینجا جاوی بابا باشن ؟ و منم گفتم نه اسکال نداره( چون اصن تو پلاستیک معلوم نبود ک اون تو چیه) و با این کلک در واقع رضایته منو بخیال خودش گرفته و زده زیر همممممه اون صحبتایی ک من کردم مبنی بر اینکه با دادان این کادوها اونجا حیثیت منو به باد ندین! ینی چی؟!؟ ینی همه حرفای تو کشک و ما همون کاری رو میکنیم که فک میکنیم صحیحه و دوس داریم ! اون ربع سکه ها چهارتاییشون با هم بعلاوه هشت تا قلوه سنگه گنده بخوره تو سره من بمیرم راحت شم :((((( بعد اون وخت اون رفیقم میدونین دیروز چی میگف؟! میگف من فک کردم این چهار تا سکه رو گرفتی برا اساتید ک بهشون بدی :/
ینی شما فک کن چ افتضاحی ب بار میومد اگر من قبل از اومدنه بقیه بچه ها متوجه اون چهار تا جعبه نمیشدم. جماعت همه فک میکردن من اینجا دارم رشوه میدم ب اساتید!!! اون دو سه نفری هم ک بودن یحتمل مث همین رفیقم فک کردن لابد! اینم از اعصاب خوردیه ٥ دقه قبل شروع دفا بود که شرحش رفت
.
خدایا شکرت بابت نمره بیستم بابت تعاریفی ک شد بابت پذیراییه ابرومندانه و پر ذوقی که کردم... بابت ٣٥ نفر ک اومدن.... ولی پس چرا حالم بده؟!؟ آهه کی منو گرفت؟!؟ :((((( هر چی سعی میکنم جلو خاهرام که خب کلی زحمت کشیدن و هزینه کردن اروم باشم نمیتونم.....