سلام
ساعت نه صبح با یکی از اعضای گروه صحبت کردم و گف همه جوره ازم حمایت میکنه و متاسف شد که گروه زده زیر تصمیمی که قبلا گرفته. یکی دو تا گزینه کاری دیگه هم بهم پیشنهاد داد البته بصورت غیر هیات علمی که اگر قرار باشه تهران بمونم و کاره کارشناسی داشته باشم فک کنم برام مناسب باشه.
.
اگه بخام با خودم روراست باشم مشکل اصلیه من در حال حاضر اینه که مقاله نویسیم ضعیفه و باید تقویتش کنم! درسته مشکلات شغلی و مالی هم دارم ولی قضیه اینجاست که من از چند سال پیش یه هدفی برا زندگیم انتخاب کردم. تصمیم گرفتم که بیام تو مسیر علم و تحصیل. چون مطلوبم بود و هنوزم مطلوبمه و پشیمون نیسم. تو مملکت ما در حوزه علم و دانش به دو صورت میشه پیشرفت کرد و پوزیشن شغلیه خوب بدست اورد و به نون و اب رسید:
١- در روش اول که احتمال موفقیتتون ١٠٠ درصد هست و در دسترس ترین روشه و به نظرم راحت هم هست اینه که کافیه مدرک بگیری و بری قاطیه برادران و خواهرانه بوووووق! میدونین که چی میگم؟ ینی دمبتونو وصل کنین به دمبه ( و.ل.ا.ی.ت. م.د.ا.ر ) ترین عضو هیات علمی دانشگاه و بشین یکی از همون اعضای خاص و خودتونو بکشین بالا.
٢- روش دوم که بیشترین احتماله موفقیتتون درش پنجاه درصده اینه که تبدیل به یه ادمه علمیه قدر بشین! فردی با تعداد مقالات قابل قبول و در ژورنالای سطح بالا. و لازمش اینه که با اساتید قدر علمی در حوزه کاریتون کار کنید. درسته که در این روش احتمال پیشرفتت در کشور پنجاه درصده ولی این خوبی رو داره که اگه تو ایران نتونستی پوزیشنی که شایستش هستی رو بدست بیاری میتونی تلاش کنی برا زندگی تو یه کشور پیشرفته و شانستو اونجا امتحان کنی.
.
خب من از همون اول که اومدم تهران تصمیم خودمو مبنی بر کنار گذاشتنه روش شماره یک گرفتم. دوست نداشتم تبدیل به یه ادم بیسوادی بشم که بخاطره اتصالات به عالم بالا! هیات علمی بشه و پست مدیریت بگیره و عشق و حال کنه. از ادمای اینجوری هم بدم میاد. ززززز هم یکی از هموناست!
لذا تصمیم گرفتم رویکرد دوم رو در پیش بگیرم و تا مرحله زیر نظره یه استاد علمی رفتن و پایان نامه سنگین انجام دادنو خوب اومدم ولی مهم ترین کاری که باس انجام میدادم رو میس کردم! و اون تقویت بنیه مقاله نویسیمه. به همه شمایی که دارین تحصیلات تکمیلیتونو سپری میکنین یه چی بگم: مقاله نویسی ( منظورم مقاله های پدر مادر دار تو ژورنالای درست و حسابیه نه این چرت و پرتای ایرانی و ....) یک فنه! یک مهارته! شما شاید پژوهشگر خوبی باشید و پژوهش خوبی هم انجام داده باشین ولی این ضرورتا شما رو تبدیل به یه مقاله نویس ماهر نمیکنه! من فک میکنم راهه یادگیریه نحوه نگارش مقاله رو یاد گرفتم! چارش یه چیزه: خوندنه مقالات ژورنالای پدر مادر دار اون هم با رویکرده یادگیریه نحوه نگارش مقاله. ینی یه وقتی هست ما مقاله رو میخونیم ببینیم طرف چکار کرده و به چه نتایجی رسیده، این مدل خوندنه مقاله خوبه ولی برا بدرد یادگیریه نحوه نگارش مقاله نمیخوره.برا یادگیری نحوه نگارش مقاله باس از اون بالا از عنوان شرو کنی و بری رو مقدمه و دقت کنی چطور موضوع رو پرورونده و از کجا شروع کرده و به کجا رسیده و چطوره مقدمه رو بسته . با توجه به اهداف مقاله اهمیت موضوع رو چطور روشن کرده و با چه ترتیبه منطقی. و همه این توجه ها و بررسی ها رو تو بقیه بخشهای مقاله هم انجام بدی. و این کارا رو برا حداقل بیست تا مقاله در حوزه کاریه خودت تکرار کنی! فک کنم به مقاله بیستم که رسیدی دیگه اموزش تمومه. نکات لازم رو هم در هر مقاله ای یادداشت کنی. ینی بگی عنوان این بوده و مقدمه اش این موارد رو ذکر کرده و متدش این بخشا رو داشته و نتایجش و در نهایت بحثش رو فلان طور شرو کرده و بهمان طور پیش برده و فیلان طور هم بسته !
من همه این کارا رو دو سال پیش انجام باس میدادم نه که الان تازه به یادش بیوفتم! خب خبط کردم قبول! ها راستی ما هممون زبانامون ضعیفه ولی اگر فکر میکنین که یادگیری مقاله نویسی به زبان انگلیسی رو باید تا زمانیکه مدرک زبانی چیزی بگیرین به تعویق بندازین کاملا در اشتباهین! این دو تا ربطی بهم ندارن! شما میتونین جملات بسیار شکسته بسته رو حتی شده از رو گوگل ترنسلیت به انگلیسی بنویسید و نهایتا بعد تهیه مقالتون به انگلیسی از روش نسخه فارسیشو بنویسین و بعد هر دو نسخه رو بدین دست ادیتور تا مقاله انگلیسیتونو براتون ادیت کنه. و نکته دیگه اینکه معمولا ادیتورها با لغات تخصصیه رشته شخص شما اشنا نیستن و تهیه مقاله توسط خودتون به زبانه انگلیسی( هرچند دست و پا شکسته) خوبیه بزرگش اینه که کلمات دری وری بجا کلمات تخصصی توش بکار نرفته! فقط مقالتون نیاز به ادیت انشایی از نظر درست کردن انشای جملات خواهد داش!
.
نکته بعدی که باید یاد اور بشم به خودم موردی بود که دیروز یهو یادم افتاد. من از سال ٨٧ تا اواسط ٩٤ تبدیل به یه دختره توپوله شیکمو شده بودم! که سیری نداشت ! و هیچ رقمه حاضر نبود دست از شکمو بازیهاش برداره! ولی در طی یک تصمیم انتحاری و البته با صبر و حوصله در طول کمتر از یکسال بعدش استایلمو تبدیل کردم به استایلی که دوس دارم! پس اراده نمرده! نفس میکشه هنوز و شاید یک مقدار فقط خواب رفته. حوصله هم باید کرد! صبوری صبوری صبوری لازمه و کار یه شب دو شب نیس ولی خب باس بجنبم! یادگیریه نگارش مقاله رو میگم! و همچنین زبان! اگه خدا بخاد امروز عصر میشینم رو بحث مقاله سومم که قبل دفا استاد نذاش سابمیت کنم و گف بحثش کار داره! همزمان پروسه بیس تا مقاله رو هم برا بادگیری نگارش هر چه بهتر مقاله شرو کنم.
شاید ارتقای خودم به روش شماره ٢ ، حداقل دو سال زمان ببره. ینی تا بخاد حداقل ٤ تا مقاله توپ با مسیولیت خودم چاپ بشه و مدرک زبانمو بگیرم. ولی بطور حتم این دو هدف(زبان و تقویت مقالات) اهداف دو سال اینده من هستن! این وسط ممکنه اتفاقات مختلفی بیوفته، ممکنه هیات ع اینجا بشم یا نه برگردم ولایت یا نه بمونم تهران و کارشناس بشم. اما هر اتفاقی که بیوفته جهته فعالیت های من برا رسیدن به این دو هدف خواهد بود. باشد که رستگار شویم!
سلام
الان بیکارم از صبح تا شب و کلی زمان دارم که بپردازم به خوندن مقالات و یادگیری نگارش هر چه بهتره مقالاتم تا شانس چاپشونو تو ژورنالای معتبرتر بالا ببرم....انقدر وقت دارم که بتونم بشینم روزی حداقل 2-3 ساعت زبان بخونم.... میدونم که ایندم هم در گرو پیشرفته مقالات و زبانمه ....ولی ولی ولی .....ملی طلسم شده! دقیقا تو یه طلسمی گرفتار شدم و با اینکه عواقب منفی این به بطالت گذروندن کاملا جلوی چشمامه اما بازم نمیدونم چرا تکونی به خودم نمیدم. عملا از روز شنبه میتونستم برنامه ریزی کنم و پیش برم ولی تا امروز که پنجشنبه هست هیییییچ تکونی به خودم ندادم. همش دارم یا وبلاگ میخونم یا تو اینستا میچرخم یا موزیک میگوشم و در کنارش هم استرس کارهامو دارم. البته این اولین باری نیست که به این حالت دچار شدم ولی خب ایندفه واقعا جای خجالت داره برا من! یادم افتاد که چایی ریختم برا خودم نیمساعت پیش و گذاشتم رو اپن ولی مشغوله اینستا گردی شدم ! برم تازش کنم و بیارمش! خدایا خداوندا من که ظاهرا غیرتمو از دست دادم ولی لطفا خودت راه راست و به سمت من کج فرما!
.
دیروز در یک حرکت انتحاری سه دست مانتو شلوار اداری و یه سوئیشرت و یه شلوار جین رو تا کردم و گذاشتم تو پلاستیک و بردم گذاشتم دم ظرف اشغالی. مانتو شلوارا ظاهرشون تازس ولی انقدر پوشیدمشون که جنسشون خراب شده! ینی پارچشون دیگه نویی و تازگی رو نداره. ظاهرش نوئه تا حدودی و ضایع نیست ولی توش احساس راحتی نمیشه کرد! گفتم الکی تو کمد جا اشغال نکنن. شلوار جین رو هم که هم کهنه شده بود و هم کاملا گشاد رو پوشیدمش و دیدم بیریخت وایمیسه. گفدم بزارم دم اشغالی شاید به درد یکی بخوره و ورشون داره بپوشه. الکی نگهشون دارم که چی؟!
دو روزه دارم کوفته میخورم! کوفته های خواهر پزی که از قبل از دفاعم طبخ شده و فریز شده و تا الان مونده تو فریزر! دیگه چاره ای ندارم! میدونم نباس بخورمشون ولی الان وخته این پاستوریزه بازی ها نیس! حیفه! قبل عید که داشتم میرفتم ولایت میخاسم برشون گردونم و تو روزای خونه تکونی گرمشون کنم و بخوریم ولی خب با خودم گفدم بزارمشون برا روزه مبادای بعد از عید که دوران فقر قراره اغاز بشه ! چطوره اسمشونو بزاریم کوفته های مبادا! هممم؟ چهار تا دیگه دارم ازشون! امروزم قراره شوید کته با ماهی بخورم. ماهیشم باز خاهری برام گرفت و شست و فریز کردم که بیارم تهران. چه دورانه فقره لاکچری ای دارم من!
تا باشه از این دوران فقرا و روز مباداها! واللا!
.
احساس می کنم خودمو باختم و این تمبلی ها ناشی از خودباختگیه! نگرانه یکی از مقالاتیم که اکسپتشو گرفتم. گفته بودن فروردین چاپش میکنن ولی خبری نشده! نکنه سرمون کلاه رفته؟! نکنه اجازه چاپ ندارن دیگه؟! اخه از این پاب مد پولی ها بود. این دو تا مقاله اکسپتی اگه چاپ بشه من یکم خیالم راحت میشه! ناسلامتی بر پایه همین دو تا من دفاع کردم و فک کن یهو لایسنسه اینارم ازشون بگیرن! چه فضاحتی به بار میاد! ولی نه ! اینها نگرانیای بیخودیه! ایشالا که طوری نی! ترس از اینده شغلی و اینکه هیچ جا من و همتایانمو به عنوان هیات علمی نمیخان منو باز میبازونه از خودم! جز ولایته خودم که اونم باز در هاله ای از ابهامه که منو بخان باز یا نه! و اصلا خوده همین رفتن به ولایت و اونجا استارته کار رو زدن باز منو میترسونه و میبازونه. یه چیزی دره گوشی بگم؟! برخی ها هستن که اصن دوس ندارن من اینجا باشم و اون شغلی که گفدمو بدست بیارم...ینی یه جورایی چشمه دیدنه منو ندارن و اگه این شغلو بدست نیارم یه جورایی دشمن شاد هم میشم! حسابی هم دشمن شاد میشم ! ینی خیط میشم و دماغ سوخته! البته بگما من کاری به کارشون ندارم اونا خودشون به صورته خودجوش چشم دیدنه منو ندارن ! ولی بعده اینکه این حس میاد سراغم به خدا جون میگم عب نداره اگر صلاحم هر چی که هست همونو به سرم بیار! حتی اگه دشمن شاد بشم هم مهم نس مهم اینه که در نهایت از تصویر نهایی پازلم راضی باشم. پس من تن میدم به اونچه که خودت میخای! فقط بهم اراده تلاشو بده همین.
.
میبینین اوضاعه مملکتو؟! یه ادمه 35 ساله که از سن بیست سالگیش در حاله مطالعس و تحقیق و الان تو این مقطع زمانی برا رسیدن به یه شغل قراردادی باید هزار بار خودشو ببازه و جم کنه و ببازه و جم کنه که عایا قراره این شغل رو بدست بیاره یا نه! تازه بعد بدست اوردنش باید باز خودشو بکشه تا این شغل قراردادی تبدیل به یه شغل امن بشه براش! و اگه نشه باس به مهاجرت فک کنه و تازه اون ور عاب هم که حلوا خیرات نمیکنن قطعا! یه ادمه 35 ساله که هیچی از خودش نداره! و هنوز به هیچکدوم از خواسته های مادیش نرسیده! خدایا داشته ها و نداشته هاتو شکر ...این راهی بوده که خودم انتخاب کردم و تا تهش هم باس با انرژی برم ولی خب در حال حاضر دشارژ شدم! خدا کمک کنه که دوباره انرژیمو بدست بیارم و امید و انگیزمو!
.
خب اینو میدونم که برای شروع هر راهه سختی باس استارتشو زد فقط و من همین استارتو سنگینیم میاد که بزنم! ولی باس بزنم هر چه سریعتر...داره دیر میشه! یک هفته تا تصمیم نهایی گروه وقت دارم و میخام از این یک هفتم به خوبی استفاده کنم. مهم نیس قراره چه اتفاقی بیوفته. مقابله با حجم اندوهی که قراره از تصمیم احتمالی گروه بهم هجوم بیاره رو میزارم برا وقتی که هجوم اورد! فعلا که چیزی نشده! پس حداقل از این یک هفتم به خوبی استفاده کنم. هوا هم که خوبه! میتونم پنجره اتاغمو باز بزارم و در حال تنفسه اکسیژنه تازه کارای علمیمو پیش ببرم. الانم میخام اول برم سراغه مقاله مدیرگروه و یه دور بخونمش و تا شب تکلیفشو برا یه ژورناله سطح متوسط تعیین کنم و سابمیتش کنم. باشد که پذیرش گیرد! یکمم شاید زبان خوندم. امروز برنامه اینه. به یاریه خدا جون
.
ملی وقتی اوضاعش استیبل بشه دوباره تبدیل میشه به همون ملیه شاد و مهیج قبلی ! براش دعا کنید تا خدا بهترین ها رو پیش روش قرار بده...منم برای همه شماها دعا میکنم 
سلام. در حال شستن البسه داشتم به اون خانم مسنه تو قطار فک میکردم! همون که ب خودش اجازه میداد در مورد من و زندگیم نظر بده ، همون که بهم گف دکترات فایده نداره وقتی که ازدواج نکردی!
میدونین من فک میکنم یکی از ویژگی های یه جامعه عقب مونده اینه که ملت از دست هم آسایش نداشته باشن ! ینی به هر طرف که سرتو بر میگردونی با یه موجودی طرفی که چارچشمی داره تو رو و زندگیتو میپاد تا سر از کارت در بیاره و به همین هم اکتفا نمیکنه و در ادامه به خودش اجازه میده که در مورد خصوصی ترین مسایل زندگیت بپرسه، جستجو کنه، نظر بده و قضاوت کنه و اگه پاش بیوفته تصمیم هم برات بگیره حتی!
ای کاش بتونیم تمرین کنیم که سرمون تو زندگیه خودمون باشه! پای دیدگاه های خودمون وایسیم و بر اساس دیدگاه های خودمون زندگیه شخصه خودمون رو بسازیم و یا بعبارتی واضح تر اگر بخام بگم : انتظار نداشته باشیم که دیگری هم زندگیش و تصمیماتش بر مبنای دیدگاه های ما باشه! هر کسی مختاره که عقاید خودش رو داشته باشه و بر اساس عقاید خودش زندگیشو بکنه و تا جایی هم پیش بره که لطمه ای به دور و بری هاش وارد نکنه، همین!
حالا چشاتونو ببندین و تصور کنین یه لحظه یک جامعه ای رو که هر کس داره زندگیه خودشو میکنه و کاری ب کاره بقیه ادما نداره و براش مهم نیس که بقیه چطور زندگی میکنن . تصور کنین که بدون پدیده ای به نام " ترس از حرف مردم" دارین تصمیم میگیرین و زندگی میکنین، بدون " ترس از حرف مردم" لباس میپوشید، غذا میخورین، تعامل میکنید، شغلتونو انتخاب میکنین و .... باز هم تاکید میکنم که منظوره من زندگیه هرج و مرج امیز و بی قید و بند نیست، منظورم تصویر کردن جامعه ای مدنی و با دیسیپلین هست که مردمانی با چنین ویژگی رو در خودش جا داده.
کاش به این حقیقت هممون برسیم که هر انچه که ٩٩ درصد انسانهای زمین فکر میکنن درسته ضرورتا درست نیست! زمانیکه گالیله گف زمین میچرخه بقیه میگفتن این یارو لابد مجنونه!
کاش به عقاید هم و شیوه و سبک زندگی هم احترام بزاریم و اینو قبول کنیم که تا زمانی که افراد دور و بر من خطری و مزاحمتی برای من ندارن من حق ندارم به رفتار ، کردار، عملکرد و .... اونها اعتراض کنم!
---------------
خب دیگه از منبر بیام پایین! خخخخخخ وااااای بروبچز من حسابی تمبل شدم و گشادیت بر من عارض گشته! از صب فقط دو صفه مغاله خوندم همین و بس! موهامم رنگولیدم البته فقط ریشه ها شو که اونام رنگ نگرفتن و یک در میون سفید موندن! حالا دفه دیگه رفدم حموم دوباره یه ترایه دیگه میکنم! فردا باس برم دان و دو نفر دیگه رو هم ببینم و ی سر دوباره برم پیش استاد مهربونه و ازش یه چیزی بخام!
الانم از بس اش خوردم دارم میترکم! دیدین غذا یه شبانه روز بمونه تو یخچال خوشمزه تر میشه؟!؟ فک کنم ب این دلیله که تو این فرصت شیره وجودیه عناصر داخل غذا کاملا میاد بیرون و میپاچه تو غذا!
پاشم برم یکم بخسبم و بعدم نمازمو بخونم و یکم مطالعه بنمویم! دو تا هم کتاب خوندم که چنگی ب دلم نزد هیچکدوم: تهران در بعد از ظهر و خنکای سپیده دم سفر
خب دیه تا درودی دیگر درود و دو صد بدرود و ماچ و اینا!!
سلام بچه های عزیزم!!!
چطور مطورین؟ خوبین خوشین سلامتین؟ با بهار چه میکنین؟ هوا در تهران که عالیه. البته یکم گرفته هست ولی در کل خوبه. ولایتمون سرد بود خب.
.
جمعه صبح طرفای پنج و نیم رسیدم خونم. شب قبلش تو قطار با یه خانوم مسن که مشخص بود اهل روستاس و یه خانومه دیگه و دختر کوچولوش هم کوپه بودم. خانومه روزه بود و موقع افطار کردنش ازش خاستم برا شغلم دعا کنه. اون یکی خانمه خیلی رو مخ بود. البته ادم مفرح و با مزه ای بود در کل ولی گیر داده بود به تجرد من! میگفت دکتری؟! چه فایده ! مامان نشدی که!
منم بر خلاف همیشه حسابی نطقم باز شده بود و عقاید وزینم رو در مورد تجرد و ازدواج و فلان و بیسار براشون بیان کردم! اونام تا تونستن ازدواج رو تبلیغ و تشویق کردن! همین خانوم مسنه یه پسری داش که براش دمباله زن بود! خانومه مغرور هم بود و مستقیم خاستگاری نمیکرد! البته خب یه جورایی با وجود نهایت بیشعوریش اینو میتونست بفهمه که شکل و ظاهرمون اصن بهم نمیاد! شاید برا همین مستقیم خاستگاری نکرد ازم! میگماااا فک کنم اگه من بخام ازدباج کنم دو ماه باس وخت بزارم و یه ده دوازده باری با قطار سفر کنم ولایت و برگردم تهران بلخره از این همه مورد یه درست و درمونش شاید جور شه و ملیتون متاهل بشه
!!! خلاصه که قطار ظاهرا خوب جاییه برا شوهر یابی!
.
داشتم میگفتم ! 5 و نیم صبح رسیدم خونه و تا در واحد رو واز کردم با جسد یه سوسک درشت از اون پدر مادر دارای فاضلابی روبرو شدم که به پشت افتاده بود کف موزاییکیه هال! انقدر چندشم شد از تصور اینکه با اون پاهای مشمئز کنندش کل خونه م رو راهپیمایی کرده که خدا میدونه! هیچی دیگه با یه تیکه پلاستیک جسدشو ورداشتم و از پنجره شوتش کردم بیرون. خوبه حالا قبل عید که برم ولایت دهانه تمااااام راه اب های خونه اعم از ظرفشویی و کف اشپزخونه و حموم و حتی دسشویی رو از این پودرهای سوسک کش زده بودم . جووونورن خوب و زورشون به این میرسه که درب راه ابها رو تکون بدن و ازشون بزنن بیرون! دیدم که میگم! این اغا سوسکه هم یحتمل از پشت بوم و از طریق لوله بخاری نفوذ کرده بود تو خونه و و از اون پودرا خورده بود و کلکش کنده شده بود!
هیچی دیگه! بدبختیم شرو شد! با خودم قرار گذاشته بودم فقط سرامیکا رو یه دور دسمال بکشم و بپرم حموم. اماااااااااااااا ...تمااااام ظرفایی که شسته بودم و رو اب چکون گذاشته بودم رو مجبور شدم یه دور دیگه بشورم! سینک رو ضدعفونی کردم! یه ابر ورداشتم و فرشای اتاق و موکت هال رو شامپو فرش کشیدم و موزاییکا رو چن بار چن بار با دسمال تمیس کردم و شیشه پاک کن هم بهشون زدم! کف اشپرخونه رو هم دیدم مجبورم بشورم و لذا قبلش رفدم دسشویی رو هم حسابی شستم و جا شما خالی در این هین و بین چند قطره ای هم اشک افشانی کردم به خاطر بلا تکلیفیم و اینده نامعلومه شغلیم! یکمم صبونه خوردم و وسایلمم جبجا کردم. الان ساکامو باس فقط یه دسمال بکشم و بزارم تو کمئد و کمد لباسامم باس یه سامونی بهشون بدم.
بعدش طرفای ده اینا بود که رفتم حموم و تازه روزه سومه خاله پری هم بود! دیگه نتونستم لباس بشورم.
.
جمعه رو کلا به خواب و استراحت و غصه خوری و نت گردی و فک کردن در مورد حرفایی که صبحش باس به رییس دان ومدیر گروه و بقیه اعضای احتمالی میزدم گذشت. حرفامو یادداش کردم تو یه کاغذ که یادم نره!
شنبه هفت و نیم زدم بیرون و اول رفدم دفتر رییس و یکم منتظر شدم که بیاد و خوشبختانه به حضور پذیرفت منو. منم هممممه حرفامو به همون ترتیبی که ده بار تمرین کرده بودم بهش زدم و اومدم بیرون. رییس طفلک نظرش مثبته و ظاهرا یه تعداد از اعضای بخیل و تنگ نظره گروه دارن موش میدوئونن و جالبه که بهم گف مدیر گروه هم نظرش مثبته! من فک میکردم مدیر نظرش منفی باشه. نمیدونم واللا خدا عالمه! اونطوری که از حرفاش برداشت کردم مدیر گروه جدید نمیخاد بطور مستقل تصمیم بگیره و میخاد برایند نظرات اعضای گروه رو در نظر بگیره و خب اعضای گروه هم به نفعشونه که همکار جدید به صورت یه کارشناس بیاد! چرا؟! خب چون راحت میتونن بزنن تو سرش و ازش بیگاری بکشن. اگر همکار جدید به صورت هیات علمی و همتای خودشون بیاد که نمیتونن کارای خودشونو بندازن گردنش!
بعد رییس اومدم نشستم منتظر برا دیدنه استاد مهربونه. میخاستم از اون هم کامنت بگیرم. یک ساعت و نیم نشستم تو سالن تا اومد. اونم نظرش مطابق منه. میگه اینا هدفشون اینه که مفت بخورن و بخابن و یکی هم باشه که براشون مقاله و پروپوزال بنویسه و کی بهتر از تو! بعد دیدار با استاد مهربونه دوباره یه ساعت منتظر نشستم تا مدیر گروه اومد و اونم گف جلسه دارم و برو دو ساعت دیگه بیا و باز نشستم تا بیاد و حرفامو به ایشونم گفتم! بعدن تر هم رفتم سراغ یه نفر دیگه که از اعضای اون گروهه و باهام اشنایی داره و حرفای اماده شدم رو به ایشونم زدم. در بین اینا یه زنگ زدم به یکی از همکارای دانشگاه ولایت و اونم کامنتش بهم این بود که اگه خیال داری بیای ولایت بجنب تا یه سری مسایلی پبش نیومده!
روز شنبه رو بخام خلاصه کنم باس بگم که از صبح هفت و نیم تا عصر ساعت 4 که رسیدم خونه یا در حال صحبت با یکی بودم یا نشسته بودم تو سالن و داشتم حرفایی که باس به طرفانم میزدم رو تو ذهنم مرور میکردم! روز سنگینی بود کلهم! چن نفر از بچه های دانشجو رو هم تو دانمون دیدم و فک کنم قیافم خیلی غمگین بود چون همشون یه جورایی دلداریم میدادن و میگفتن بسپار بخدا ایشالا درست میشه کارت! معاون اموزشی هم بهم زنگید و تهیه گزارش نهایی یه طرح رو بهم واگذر کرد و منم که دستم زیر سنگشونه قبول کردم!
.
طرفای 4 که رسیدم خونه یکم قرمه سبزی که ازخونه اورده بودم رو گرم کردم و با نون لواش خوردم و بعدشم یکم دراز کشیدم و نت گردی و خبرا رو تو واتس اپ دادم به استادم و خدا عوضش بده با پیامایی که داد مشخص بود که کمکم میکنه. امروزم تا نه و نیم صبح خابیدم و بعدش با سبزی کوهی هایی که از ولایت اوردم اش بار گذاشتم و یکم مطالعه کردم و خرید از اغا رضا و نهار و خواب تا هفت و نیم عصر! خوب لش کردم بعد از دفاعم! باس خودمو جم و جور کنم. اینجوری نمیشه!
فردا هم باس لباسامو بشورم و موهامو که به اندازه یه بند انگشت سفیدیش زده بیرون ریشه گیری کنم و حمام بنمویم! اگه تکلیفم زودتر روشن شه و اولین حقوقم دستم بیاد اولین چیزی که بخرم یه ماشین لباسشوییه! دو سه باری این اواخر دیدم که همسایه طبغه بالایی از بالکنش که دقیقا بالاسره بالکنه منه چادر و پارچه و اینا میتکونه و برا همین دیگه به دلم نیس لباسمو پهن کنم تو بالکن و از اسفند ماه که رخت اویزمو اوردم داخل اتاق دیگه برش نگردوندم بالکن! خودم تو دست که میشورم لباسا ابدار هسن خب! و ابشون میچکه کف اتاق ! حالا درسته کفش رو نایلون پهنیدم ولی بازم یه جوریه! ماشین اگه باشه خشک میکنه میده دستم!
.
دیروز دو بار اقای متاهل رو دیدم و هر دوبار انگار که میخاست بیاد سمتم ولی چون هر بار من با یکی داشتم صوبت میکردم نتونست بیاد! اونم که دیدم باز دلم گرفته تر شد. تصمیم نهایی گروه در اواسط اردیبهشت ماه اعلام خواهد شد! و من الان یکم حالم بهتره! دو سه روزی تا اخر این هفته رو روی کارای عقب موندم کار میکنم و هفته بعد رو میزارم برا لیست کردن بقیه دانشکده ها و مراکزی که میشه رفت و درخواست داد! پاپی به نظر میرسه که خیلی نگرانه. مامی هم نگرانه ها ولی پاپی جنس نگرانیش فرق میکنه! مامی شاید خوشحالتر باشه که من تهران باشم. ینی منطقی تر فک میکنه و دوس داره من یه جای خوب مشغول بکار بشم. ولی نمیدونم پاپی چه اصراری داره که من برگردم به ولایت و اصلا هم متوجه نیست که با این اصرارش چقدر هر بار داره منو اذیت میکنه و زجرم میده
هر بار که میگه برگرد همینجا هزار تا فکر میاد تو سرم...اینکه ایا واقعا دوس داره من در کنارش باشم یا نه اینا همش حرف و حدیثای زنشه ؟! که چشم نداره پیشرفته ماها رو ببینه؟! پاپی دستاش اشکارا میلرزه دیگه! قبلنا دستاش یه وقتایی فقط لرز میگرفت ولی این بار که رفته بودم ولایت دستاش تقریبا همیشه لرز داشت! دلم براش میسوزه و هر چیم که بهش توضیح میدم که شرایط شغلی من در ولایت استیبل نخواهد بود به کتش نمیره! میگه من نگران میشم تو خواب گریه میکنم و .... و حین اینکه همه اینا رو داره میگه من چشم میدوزم به دستاش که داره میلرزه و جیگرم خون میشه
متوجه نیست که داره اذیتم میکنه واقعا؟! هم دلم برا خودم میسوزه هم برا پاپی اینجور مواقع. یکمم تقصیره خودمه! من یه عادمه احساسیم ولی جوری برخورد میکنم که انگار یه تیکه اجرم! نه که بلد نباشم ! غرور یا هر چیزه دیگه ای مانع از ابراز احساساتم میشه ... کاش میتونستم احساساتمو بروز بدم و محبت بیشتری به اطرافیانم بکنم...به خواهرام و مامی و پاپی...
.
ای قصه نویس داستان های قشنگ.... لطفا!
سلام
دیشب بعد حموم برا اینکه حواسم پرت شه یه فیلمی دیدم، کمدی بود خواستم حواسم پرت شه... شب طرفای ١٢ که سرمو گذاشتم رو بالش تازه فمیدم که چه سردردی دارم! کل جمجمم بعلاوه فک بالای صورتم و پس سرم وحشتناک درد میکرد و حتی حالت تهوع هم یکم داشتم ، نمیدونم کی خوابم برد ولی تا خوابم ببره همش میترسیدم سکته مغزی ای چیزی بکنم! احساس میکردم فشار سرم خیلی زیاده، قبلشم دو تا بروفن خوردم و اصن اثر نمیکرد! ولی خوشبختانه خوابم برده بود و صب زنده از خاب بیدار شدم! الانم حس و حالم گریولیه ولی جلو خودمو با هر بدبختی میگیرم که تا شنبه بتونم با سر و وضع غیر پوفی برم و باهاشون صوبت کنم. حرفامو باس یادداش کنم یادم نره. چمدونامو تقریبن بستم و تا تونستم اذوقه ورداشتم! لوبیا و نخود و عدس و نون ! و میوه و برنج و اجیل و گردو! اگه اونجا رام ندن و دانشکاه ولایت مجددن قبولم کنن همشو تا یه ماه دیگه بایس برگردونم اینجا! نمیدونم قراره چی بشه واقعن و حتی حدس هم نمیتونم بزنم که اخره بهار دقیقن قراره کجا باشم! از اینکه دارم ب مهاجرت فک میکنم دلم میگیره و اشک میاد ب چشمم همراه با یه عااالمه ترس از ناشناخته ها! ولی عب نداره همه چی درست میشه
.
صب داشتم فک میکردم وقایع زندگی ، بزرگو کوچیکش، تلخ و شیرینش، همه دونه دونه ، هر کدوم یه تیکه از پازل زندگیه ماست. اینکه هر تیکش و در واقع هر کدوم از این وقایع چقدر بزرگه، چه شکلیه و چه رنگیه اصن مهم نیس ! مهم اون تصویر نهاییه، که نتیجه تمام تیکه های پازلی هس که در کنار هم چیده میشن... شاید برخی از این تیکه ها زشت و بی معنی و بی مفهوم باشن ولی اون تصویر نهایی قطعا یه تصویر مفهوم و منطقی و درست خواهد داشت. از خدا میخام که تصویر نهایی پازل زندگیه هممون یه تصویر زیبا باشه پر از رنگ و نور و قشنگی ... و با معنی .... آمین