سلام به حضور انور معدود مخاطبانه انگشت شماره عزیزم
البته هر چی کمتر باشین بهتره و این گوشه برا من امن تره چون نمیخام اشنا پاشناهای اون بیرون یه وخ ازینجا سر دربیارن!
واللا!
.
من پریروز در یک حرکت انتحاری بلیط خریدم و دیروز راه افتادم سمت ولایت و امروز نصفه شبم رسیدم وِلی جون
چارشمبه بود که رفدم به یه موسسه تحقیقاتی هم رزومه دادم و اونجام جای خوبیست! اون مرکزی هم که بهم زنگولیده بود رو فعلن نگه داشتم برا وختی که از همه جا ناامید شم! ( اسمشو میزارم مرکز سیاسی !!) و کلن احتمالش خیلی ضعیفه که بخام برم اونجا... جوه سیاسی داره و اصن جوش اکادمیک نیس و با روحیاته من سازگاری نداره... حالا ببینیم چی میشه شایستم یییهوووو هفته دیه نظرم عوض شد! فعلن که ثوباته شخصیت پخصیت یوخ!
پنشمبه صب پاپی زنگولیده بهم سفارشه خوشمزه جاته دیابتی داده! دلم نیومد بگم بهش که فرصت نمیشه برم بگیرم فلذا برنامه ریختم که یه ساعت زودتر از خونه با چمدونام بزنم بیرون و ماشین بگیرم و برم اول خوشمزه جاته پاپی رو بخرم و بریزم تو ساکم بعد از اونجا برم ایسگاه راه آهن. همین که پامو گذاشتم تو ایستگاه اعلام کردن قطارمو! دفه اول بود ایطو میشد همیشه حداقل نیمساعت قبله اعلام اونجام! اینم از این.
.
با بالتازار دو تا کاره جدی رو شرو کردیم که در هر دو منافع اصلیه کار قراره متوجه اوشون بشه ولی خوبیش اینه که بالتازار برام تبدیل میشه به یه فردی که میتونم از ریکامندیشن هاش استف کنم! همین موسسه ای که بردم رزومه دادم رو بالتازار با رییسش دوسته و گف ریکامندت میکنم بهش! البته منفعت غیر مادیه این دو تا پروژه هم اینه که یکم سواد پوادم ارتقا می یابه!
.
گفتم یه مجله ای منو کرده ادیتور؟! خوبه با همین ادبیاتی که اینجا برا شوماها مینبیسم مغاله های اونارم ادیت کنم؟ هم ؟ چطوره ؟
جیک ثانیه دره بدبختا رو تخته میکنن
اینم وقتمو میگیره ولی خب یه درامد اندکی از قبلش داره و اسمم هم میره تو یه ژورناله نسبتن خوبه البته فارسی . بلخره اینجور فعالیتها رو هم باس کرد دیه! فقط حواسم به زبانم باس باشه! و به مقاله های خودم
.
صبحی یه کلیپی از سیبل جان(خاننده ترکی) دیدم تو گوشیه خاهر بزرگه و برگشتم بش گفدم برنامه بریزیم ترکیه بریم و کنسرتای اینارم بریم ببینیم! خاهر وسطی از اون ور گف اول برو سر کار یکم پول دربیار بعد به فکر خرج کردن باش! ووووی این حرفش بهم استرس وارد کرد...البته کاملن راس میگه ولی خب مگه دسته منه؟! درسته من اگه میخاستم تو ولایت باشم الان چهار ماه بود که حقوق میگرفدم ولی خب موقعیته شغلیه بالاتری میخام
میخام در بطن ماجراها باشم و با ادمای بزرگ در ارتباط و حشر و نشر باشم...بیام ولایت از این خبرا نیس و کارای خرده ریز میدن دستم! درسته میشه ارتباطم رو با ادمایی مث بالتازار و ... حفظ کنم ولی بودن در محلی که این ادما توش هستن و همکار شدن با این ادما یه چیز دیگس...مگه نه؟!
.
راستی دیدنه عن عن هم رفتماااا! سه شمبه ! وااااااای خدای من چقد این عادم فتنس! چققققددددر مارموز(موزمار؟!) هستش! یکککک قیافه حق به جانبی گرفته بود به خودش که من یک عان فک کردم اونی که جلوی کارمو گرفته خودمم نه عن عن!
بوخودا ! عیننننه نقل و نباااات هم دروغ میگه هاااا.... بش گفتم امیدم بعد خدا به شماس! خدایا منو ببخش ولی مجبور شدم اینو بگم! راسدشو بخای خدا جون امیدم فغط به خودته ولی مجبور شدم چنین جمله وزینی رو تحویله عن عن بدم برا اجرای فریضه خریزاسیون! هر چند که به نظرم این خر نمیشه! انقدر که دلش سفت و سخت و سیاهه! والا ! خر شدن هم حتی توفیق میخاد !! حالا باس ببینیم دیگه! ببینیم این دیدار چه نتیجه ای خاهد داد.
.
اون روزی با دوستم( همون که میخاس داداششو قالبه من کنه) صوبت کردم - فک کنم یه شمبه شب بود- چنان مخمو زد که خودمم توش موندم! قبلش حتی یک درصد هم به این فک نمیکردم که برم مرکز تحقیقاته سیاسی درخاس بدم ولی اون شب دخدره تو نیمساعت این رو اون روم کرد! قبلش خاهر بزرگه کلی توی پیامای بازرگانیش تبلیغه دادنه درخاست به اون مرکزو کرده بودا ولی تو کتم نرفته بود. اما این دوستم طوری مجابم کرد که با خودم گفدم همین فردا برم درخاس بدم! میگف به فکر خودت باش فغط! تو میخای تهران بمونی و اون مرکز سیاسی هم این امکانو برات فراهم میکنه! میگف خیلی بهتر از رفتن به شهره الفه و بری اونجا اوضاعه اب و هواییش ناجور اذیتت میکنه. بش گفدم میترسم برم اونجا و رییسه اون مرکز سیاسی که همه معتقدن روانیه ! اذیتم کنه...برگشته میگه میدونی ملی، تو یه شخصیتی داری که ادم اگه بخادم نمیتونه اذیتت کنه
خلاصه اینکه گف فکرای احمقانه نکن و برو عینه ادم درخاست بده بهشون ... حالام رایم برا مرکز سیاسی نه منفیه نه مثبت ولی خب فعلا اقدامی نکردم....
.
دیدین هوا خنک شده؟ تهران بارونی بود و وِلی جون هم خنکه و باد میاد. شماها چطورین؟ احوالاتتون خوبه؟ ایشالا که خوب باشین و بهترتر هم بشین 
ایه رو حال کردین؟! 
حالم خعلی خراب و ک ......ه ! این اصطلاحو همیشه الف بکار میبره...مثلا طرف قیافش ک .... ه یا اوضاعم یا حالا هر چیم! خلاصه از این اصطلاحه وزین زیاد استفاده میکنه!
.
اتفاقه جدید الان اینه که یکی دیشب همین موقه ها زنگید و دعوت به کارم کرد که برم مرکز تحقیقاتشون. به عنوانه هیئته پژوهشی. تو همین تهرون! البته این حرکت یه حرکته بسیار دور از ذهن و غیر نرمالیه تو این بیداده بی شغلی و شمام فک نکنین من چقدر کارم درسته که همچین اتفاغی برام افداده! و هر قدر هم کارم درست باشه تو مملکته ما هیچ وقت ازین اتفاغا نمی افته ! قضیه رو نمیخام کامل توضیحش بدم ولی خولاصش اینه که رییسه این مرکز خواسته در حق من لطف بکنه! بنا به دلایلی! البته فک کنم نیتش این باشه! شایدم نیتش اینه که منو بکشونه تو مرکزش و اونجا تا میتونه حاله منو بگیره! هر دو صورته خوش بینانه بدبینانشو گفدم!
.
نمیدونم چه تصمیمی باس بگیرم! فغط اینکه پس فردا میرم عن عن رو ببینم...این دیگه اخرین تیریه که میخام بزنم ..., و امیدی هم ندارم به هدف بخوره ولی خب تیره زدنی رو باس زد 
خاهرا میگن برو مرکز مربوطه و منفی فک نکن. مامی میگه من زیاد دیدم مثبت نیس ( اینجا بود که به تشابه شخصیتیه خودم و مامی بیش از پیش پی بردم! البته در برخی موارد) و پاپی هم که طفلی طبق معمول اخرین نفریه که قراره از قضیه خبردار بشه و هنو بیخبره!
.
چشام درده! دیروز روز سیزدهمه ختم سوره واقعه بو د و امشب شبه چهاردم و اخرین شب.... از خدا خواستم که کمکم کنه بهترین تصمیمو بگیرم!
دعام کنین
قوبونه همتون!
اینو ندا جون کامنت داده بود خیلی خوشم اومد گفتم پستش کنم! مِرسوکْ ندا :**
تا به حال شده است که با یک پرسش نامربوط از دهان یک آشنای دور یا حتی نزدیک، انقدر غمگین شوی که نتوانی تا چند دقیقه خودت را جمع و جور کنی؟!
راستی چرا مردم از هم اینهمه سئوال می پرسند؟
چرا مثلا می پرسند :روی صورتت جوش در آورده ای؟
چرا اینهمه لاغر شده ای؟
رنگت چرا این همه پریده؟!
اینها سئوال های تلخ خالی کننده ای هستند...
و بدتر از اینها اینکه بپرسی
فلانی کجاست؟ چند تا بچه داری؟ چرا بچه دار نشدی؟ چرا بچه ات اینهمه چاق است؟ چرا خانه ات این همه قدیمی است؟ خانهء قدیمت بهتر نبود؟
چرا از یکدیگر سئوال هایی می کنیم که ممکن است هم را مجروح کنیم؟!
چرا از هم نمی پرسیم که این روسری چه قدر به تو می آید از کجا خریدی اش...
یا چرا به هم نمی گوییم چه قدر چشمانت برق می زند...
چه قدر این رنگ مو به تو می آید...
چه قدر در کنارت از گذشته آرام ترم....
چه قدر دلتنگ بوده ام و چه خوب که بعد از این همه وقت دوباره دیدمت...
به موهای سفیدی که از حاشیه روسری دوستمان بیرون آمده چه کار داریم...
اگر بخواهد خودش درباره اش با ما حرف می زند...
به لکی که پیشانی اش بر داشته...
به لایه های چربی ای که ممکن است بر بدنش افزوده شده باشد...
یا به چین و چروک های صورتش....
این عبارت، چه قدر عبارت بی رحمانه ست و بی رحمانه تر اینکه از زبان یک دوست شنیده شود:
چه قدر خراب شده ای!!!
خراب شده ای یعنی چه؟!
یعنی اتفاقی ناگواری خستگی هایی بیشمار بر پشت و شانه های دوستمان، آشنایمان یا عزیزمان وارد آمده است و حالا که ما بعد مدت ها او را دیده ایم با گفتن این عبارت باید حتما به او بفهمانیم که تو خراب شده ای و من این را از پوستت، از صورتت، از لاغری ات و از گودی پای چشمانت فهمیده ام!! و من پتک محکم تری بر سرت فرو خواهم آورد تا تو خراب تر ازین که هستی شوی...
اصلا چرا از هم سئوال می کنیم.... چرا می پرسیم : این مدت که نبودی کجا بودی؟
یا چرا با طعنه می گوییم این همه مدت با کی بودی که یاد ما نمی کردی..!
چرا کلمات و جملاتمان را نمی سنجیم!
ممکن است واقعا کسی با یک جمله ی سادهء ما زخمی تر از آنچه هست شود..
اصلا به ما چه مربوط که دوستمان چرا ماشینش را فروخته!
چرا بچه هایش را به فلان مدرسه گذاشته!
چرا خانه اش را عوض کرده!
چرا از کارش بیرون آمده است!
مگر نه اینکه اگرخودش بخواهد به ما خواهد گفت... کمی درنگ کنیم در ابتدای دیدارها و هم دیگر را با سئوالهای عجولانه نیازاریم.
بگذاریم دوستمان نفسی تازه کند...
بگذاریم آشنایمان در کنارمان یک فنجان چای بنوشد بدون نگرانی، بدون دلهره، بدون اندوه...
او را به یاد لکه های صورتش، کج بودن قدم هایش و خالی های اطرافش نیاندازیم!
قطعا چیزهایی از زندگی اش کاسته شده است که حالا سعی می کند با ارتباط، با سلام های دوباره آنها را التیام دهد.
از کسی سراغی از متعلقات غایبش نپرسیم...
اگر باشد...
اگر هنوز در محدوده ی زندگی اش حاضر باشد، خودش یا نامش به میان خواهد آمد.
کمی صبور باشیم...
کمی صبور در ابتدای دیدارها، وهمدیگر را با سئوالهای تاریک و غمگین کننده نیازاریم!
دکتر احمد حلت
( همه موارد بکنار ، مورد سفیدی ریشه های مومو که چن وخ پیش از مقنعم زده بود بیرون و یه بی فرهنگ به روم اورد رو هنو یادم هس!! یا قضیه لاغر شدنمو که یه بی فرهنگه دیگه روزی ده بار هم اگر میدید منو باپرروییه هر چه تمام ازم دلیلشو میپرسید و بعدم میگفت حتمن تو یه چیزیت شده!!!! )
فرفری موهاش بیان وسط 
نه نه قبلش برین اینو دانلود کنین: با نو جان از امیر عباس گلاب 
فرفری موهای غزل خوانه من بپرررین بقلممم بینم
هوس کردم برم موهای وز خورده چن رنگمو فرفری بکنم 
.
خب این چن روزو یه روزشو ذوق مرگ شدم بابته اینکه تو شهر الف اینا قبولم کردن که برم هیاتشون بشم! البته در سطح دانشکده موافغت شده ولی اینطور که بوش میاد اوکی شدنش یه جورایی حتمیه! برام جالبیش این بود که سه شمبه وسط ظهر زنگیدم بهشون و گفدن درخاستتو برفس بعد چارشمبه صب یه دقه به نه بود و من هنو کامل از خاف بیدار نشده بودم که مدیر گروه زنگید و گف مطرح کردیم درخاستتو اوکی شد! ینی برغ از کلم پرید! با این سرعت اونوخ؟!! خب البته میشناسنم و دو سال همکارشون بودم ولی بازم در حقم خیلی خیلی لطف داشتن مث همیشه که انقدر زود اوکی دادن. بعدن که با یکی از همکارا تماسیدم گفدش نیازی به جلسه نبوده و چندین بار تا حالا تو جلسات ذکر خیرت شده و میدونن که نظره همه ما مثبته! خلاصه که این از این.
البته یه جورایی الان شرایط پیچیده تر شده! من اقدام کردم که مثلا تا سه چهار ماهه اینده قضیه این دانشگاه اوکی شه ولی اینطور که بوش میاد تکلیفم تو شهر الف اینا زودتر از ولایت و تهران روشن خاهد شد!
.
فردا قراره برم دان و چندین و چند کار دارم و به همه باس برسم! پس فردام یحتمل باس برم صدارتخانه بابت سوال در مورد پیچیدگی هایی که قراره پیش بیاد( همین که یه نامه از دانشگاهه ولایته الف اینا قراره برسه و از اون ورم من اسمم به عنوانه نیروی ولایتمون تو سبستمه وزارت خونه ثبته و از اون ورم من اولویتم تهرانه که هنو تکلیفم معلوم نیس توش!...خلاصه که قراره این وضعیته شلم شوربا رو به یکی از کارشناسای وزارت که این کاره هس توضیح بدم و ازش بخام راهنماییم کنه. این کارشناسه رو هم استاد مهربونه معرفیش کرد و بهم گف برو بگو استاد مهربونه منو فرستاده!
.
امروز باس بحثه مقاله ای که ماه رمضون زیر دستم بود رو تکمیل کنم که فردا نشونه استاد راهنما بدم و بعد سریع بفرسم ادیت. و استارته مقاله بعدی رو بزنم. دو تا مقاله دیه باس بنبیسم که هر کدوم کار زیاد دارن. حداقل برا من که مغاله نویسیم قوی نیس! خدا کنه اون دو تا مغاله دیه که جاهای خوب فرسادم رد نشن...خدایا هلپ پلیز!
.
به خوده من باشه تا اخره تابسون صبر میکنم که ببینم تکلیفه تهرانم روشن میشه یا نه بعد میرم ولایت یا شهر الف! ولی مامی دیشب میگف یه ماه بیشتر صب نکن دیه! نمیدونم! قرارداده خونه هم که تا 12 شهریوره ولی اگه تا اونموقه تکلیفه تهرانم معلوم نشه و همچنان امیدی باشه باس نگهش دارم خونه هه رو. تا وختی که از تهران کاملا ناامید بشم! تو این مدت دو ماه میخام معلم بگیرم برا زبانم. یا ولایت یا تهران.
.
الف از وختی فمیده برا شهرش اقدام کردم خوشالتره! طفلک
... هر چی که خدا بخاد دیه نمیدونم! سپردم دسته خودش ....
.
با دوستم صوبت کردم و رفته پسره رو دیده. همون که قرار بود بش بزنگم و راضیش کنم بره کیسی که یکی دیه از دوستامون معرفی کرده بود و ببینه. رفته و اصلنم به دلش ننشسته. میگه احساس کردم یه بدبختی مث خودمه
خوشم میاد رفقامم مث خودمن در مقوله ازدواج! حالا حالاها راضی نمیافتن! این دوستم الان دانشجوی دکتراس. از نظره شغلی هم نگرانی نخاهد داش چون رشتش خیلی بهتر از رشته منه اوضاعش. پسره هم تو نیروگاه برق یا نمیدونم چی چی مهندسه برقه. استخدام رسمی هم هس. ولی خب به دل این رفیقمون ننشسته دیگه. دوسته مشترکمون ناراحت شده که این رفیقمون از پسره خوشش نیومده!
حالا انگار چون این رفیقمون 32 سالشه باس حتمن الا بلا جواب مثبت میداد به پسره! البته دوسته مشترکمون میگه پسر پسره خوبیه! ولی خب رفیقه ما هم دختره بدی نیس و دختر خیلی خوبیه! ولی پسره به دلش ننشسته خوب مگه زوریه! منم اصصصصصن سعی نکردم که به این رفیقم تبلیغ کنم پسره رو! بش گفدم اگه به دلت ننشسته ولش کن. واللا! مرد جماعت چی چیه که تازه نخاد به دل هم بشینه!
یه چی یادم افداد! بزارین یه داستانه واقعنی براتون بتعریفم:
یه دختره ای بود مث خودم سن بالا ! و اتفاقا از اینا که خیلی هم موفق بود تو تحصیل و کار و غیره. مدرس دانشگاه بود...نه از این حق التدریسیا هاااا. هیات علمیه رسمی! ینی ها! ای خاااااااااااااااک! ... ولی خب اسیره فرهنگه زشت و پلید جامعمون بود مبنی بر اینکه زنه بدونه شوهر قله قاف رو هم فتح کنه مفت نمی ارزه و این چرندیات! ینی میخاست شوهر کنه نه به این دلیل که دلش واقعن تشکیله خونواده میخاسته! به این دلیل که در مسابقه شوهر کردن بتونه جزو مردودین نباشه!
اخرشم خودشو بدبخ کرد خاک بر سر! خدایا خدایا منو ببخشاااا منو ببخش ...شایدم واقعن شرایط ناجوری داشته که فغط با شوهر کردن میتونسته اون شرایط و مشکلاتو رفع و رجوع کنه ولی خب خودتم میبینی که اگه واقعا اونجور هم بود الان از چاله در اومده و به چاه افتاده! و اینکه عایا یه استاده دانشکاه واقعن شعورش نمیکشیده که بدونه با این مدل ازدواج صرفا داره خودشو بدبخ میکنه؟! و هر مشکلی هم داشته باشه با این مدل ازدواج صرفا داره مشکلی رو به مشکلاته قبلیش اضافه میکنه؟! پس بحثه حل مشکل و اینا نبوده و صرفا اسیره فرهنگ زشته جامعه بوده. میخاس به هر طریق شوهر کنه که یه وخ بی شوهر و بی بچه نمونه! نیدونم شاید چشم و هم چشمی داشته با فک و فامیل و دوست و اشنا! با شایدم از لحاظ ارضای غرایز و اینا خیلی بهش فشار میومده! شوخی نمیکنما جدی گفدم این اخریو... ما زنا خیلی بدبختیم
!
خولاصش کنم داستانو که حتی حلقه سر عقدشم دختره خودش برا خودش خرید!!! پسره هی سر میدوندش! یه وختایی یه خرجایی براش میکردا ولی خب در قیاس با نرم جامعه تقریبن میشه گف که پسره هیچ غلطی براش نکرد. خانواده پسره هم هییییچ غلطی نکردن. تازه بابای پسره انتظار داش دختره بیاد خرجشونم بده! دختره مث من تو یه شهره غیر از شهره پدریش زندگی میکرد و اونجا برا خودش یه واحد نسبتا خوب اجاره کرده بود و بعد ازدواج دسته پسره رو گرفت برد تو خونش! حالا نه که فک کنین پسره یلل تلل و بیکار بودا! نه اونم یه درامدی داش ولی خب میدید دختره صرفا فغط یه سه نقطه ( همون شوهر
!!) میخاسته دیگه دلیلی نمیدید بخاد وظایفی رو که به عنوانه یه همسر بر عهده شه رو انجام بده. به نظره من پیشه خودش فک میکرده همینکه اومده دختره در حال ترشیدگی رو هم گرفته خیلی لطف در حقش کرده. حالا اون موقه ها که اول اولاشون بود دختره طفلک ذوق میکرد که یکی هس که بهش محبت میکنه - خب دختره از اینایی بود که معتقد بود دوس پسر حرامه و فقط شوهر حلاله! - اخرشم همین تفکراته پوسیدش کار دستش داد! - عاره داشتم میگفتم دو سه سال اول با محبته شوهرش صرفا سیراب میشد ولی بعدش که این چیز میزام براش تکراری شد تازه فهمید با دسته خودش چه خاکی تو سره خودش ریخته! میدونین هم از دستش حرصم میگیره هم دلم براش میسوزه
اینکه چرا یه دختر انقدر باید در معذوریات قرار بگیره و امکان ارضای غرایزش براش فراهم نباشه که بخاد این مدلی ازدواج کنه. ینی عملا داره تو زندگیش به پسره باج میده ! اینکه چرا به یه دختر تو جامعه ما انقدر فشار بیاد که صرفا بدلیل اینکه جلو دوست و اشنا کم نیاره ازدواج کنه اونم وختی واقعن کیس مناسبی برا ازدواج وجود نداره براش! چرا سرک کشیدن تو زندگی های دیگران یکی از اجزای مسلمه زندگیه ما ایرانی هاست؟ چرا دور و بری هامونو راحت نمیزاریم و همش انگول میکنیم تو زندگیشون؟! چرا سرمون گرمه بدبختی های خودمون نیس و همش داریم تو زندکی های دیگران کنکاش و دخالت میکنیم؟ به ما چه ربطی داره که فلانی چرا ازد نکرد؟ بهمانی چرا بچه نداره؟ بیساری چرا طلاق گرفت؟ و و و و .... ولی از همه اینها بگذریم باز هم من فکر میکنم این دختره قصمون خودش از همه مقصرتره بابته تمام قضایایی که سرش اومده. درسته قربانیه تفکراته زشته جامعمونه ولی میتونس قربانی نباشه. همیشه سخته خلاف جهت اب شنا کردن ولی شدنیه! خودش خودشو حیف کرد!
.
چقد فک زدم! جمعه خوبیه نه؟! راستی امروزا روزه کنکوره...کنکوری نداریم اینجا؟ آفرین؟ تو سن و سالت به کنکور میخوره ها! ایشالا که همه کنکوری ها کنکورشونو خوب بدن و راضی باشن از نتیجه. یادش بخیر منم اخرین کنکوری که دادمو یادمه. خاهر بزرگیه مهربون باهام اومد و فک کنم همه مدت دم در بود. یادم نیس ولی مطمئنم اخرشو که اومدم بیرون بودش! تو کنکور ارشدمم همه دو و خورده ای ساعت رو بیرون در منتظر بود....الاهی درد و بلاش به جونم 

سلام
گفدم بیام بخبرم , حرف خیلی دارماااا ولی نمیدوم حال کنم که بنبیسمشون یا نه.
.
صب ساعت هشت پاشدم و اماده شدم و داشتم شرو میکردم به صبونه خوردن که دیدم یه دوسته قدیمی زنگید. همونی که چن ماه پیش میخاس بیاد تهران با دوسش برا کنسرت و چن روز میخاس بمونه پیشه من و من قبولش نکردم به خاطره کارای تزم. برداشتم گوشیو و بعد احوالپرسی گفدش کجای! گفدم یا خدا لابد تهرانه میخاد بیاد خونم باز! ولی خب راسدشو گفدم و گفدم اماده شدم داشتم میرفتم دان. خلاصه که برگش گف برا یه دوسته مشترک یه کیس ازد پیدا کرده و دوس مشترکمون حاضر نیس بیاد با پسره یه قرار بزاریم و همو ببینن و تو نصیحتش کن و اینا. منم گفتم باعشه! بش میزنگم تا از خر شیطون بیاد پایین! قط کردم صبونمو خوردم و چون دو جعبه هم شینیلی همراهم بود یکی برا بالتازار و یکی برا استاد راهنما جون فلذا اجانس گرفدم و رفتم دان. نه و نیم دان بودم و نشستم تو سایت با یوزر پس همکلاسیم وارد شدم و یه چرخی بین فایلام زدم.
.
بطور خلاصه گونه اینکه راهنمامو 12 و نیم دیدم و بهم گف رییس گفته تمام تلاششو میکنه که نظره موافغه اون یارو عنه رو بدست بیاره ولی خب قضیه کلا خطریه و همه چی 50/50 هس چون یارو اغا عنه بدجور لج کرده! راهنمام بهم گف جاهای دیگه رو هم درخاست بده. خلاصه که فعلا بلا تکلیفم!
بالتازار منشیش زنگید و گف دکتر گفته 2 بیا میتونی ؟ گفدم بله میتونم! رفتم ساعت 2 سراغش و قبل اینکه خودم چیزی بگم خودش شرو کرد که خب جایی رفتی درخاست بدی؟ منم گفدم به حرفه شما که گفدین دو هفته ای دس نگه دار من جایی نرفتم برا درخواست! اونم گف خب من فک میکردم بتونم تو این مدت یه کارایی بکنم ولی فرصتش پیش نیومده و یه فردی متاسفانه یه مخالفت هایی کرده و من اخلاغی نیس که بخام بگم دقیقن چه اتفاغی افتاده! ( منظورش به هون اغا عنه بود!) یه چیزی یادم افتاد این وسط یهو
هی دارم میگم عن عن! یاده اسمه واقعیه اغا عنه افتادم و به طرز خیلی جالبی اسمه واقعیش شبیه همین کلمه عنه!
گلاب به روتون البته! دیگه تصویب شد! زین پس ایشون رو با واژه سلیس و شایسته و بایسته "عن عن" خطابشون میکنیم! شمام میتونین همینطوری صداش کنین
خلاصه که چکیده صوبتای بالتازار هم این شد که من تلاشمو خاهم کرد که این قضیه کاریت اینجا حل شه! ولی قول نمیدم چون با بد ادمایی طرفیم!
.
حالا "انا همچنان بلا تکلیفون!" فردا میخام بزنگم شهر الف اینا ببینم اوضاعه اونجا چطوره. برا این میخام چن جا دیگه اقدام کنم که یه وخت اگر راهه برگشت به ولایت نبود حداقل بتونم یه جا دیه گیر بیارم! که البته دور از ذهنه که بتونم جایی گیر بیارم برا هیات شدن! همه جا پره داداچ! ظرفیت تکمیله! به ذهنم رسیده که برم ولایت شرو کنم کارمو تا تکلیفم اینجا ملوم شه ولی بحث اینجاس که اگه من امروز شرو به کار کردم توی ولایت، فردا صبحش میارن فضول باشیا میزارن کف دسته اینجائیا و اینجائیا هم دیه منو میزارن کنار! یه بهونه درست و حسابی هم جفت و جور میشه برا عن عن خان برا مخالفت های بیشترش. برا همینه که نمیتونم برم ولایت وگرنه حتی این به ذهنم رسید که برم با رییس ولایتمون صوبت کنم و بش بگم که برم براشون مفت مفت کار کنم و فعلا حکممو نزنن تا تکلیفمو اینجائیا روشن کنن. اگه اینجائیا پذیرفتنم که از ولایت ول میکنم و میام اینجا. اگرم کاره اینجا نشد که در ولایت ادامه میدم و با خیال راحت میگم که حکمه شروع به کارمو بزنن. ولی به همون دلیل که گفدم نمیتونم این کارم بکنم....این ملی عسد همچون خری 51 یا شاید 52 کیلویی وامانده در گل و لای مردابی دهشتناک!
.
شمبه قراره دوباره استاد راهنما جونو ببینم و تا اونموقه هم کلی کار سرم خرابه! امیدوارم بتونم کارا علمیمو تا شمبه راست و ریست کنم.
.
چنتا وبلاگ هس که میبینمشون گاهی. یکی وبلاگ اینک هس! همون که شوهرش رفته سرش هوو عاورده و این اینک هم دقیقن معلوم نیس فازش چیه! از یه ور داره عذاب میکشه به گفته خودش و از اون ورم داره همه تلاششو میکنه که یه وخ به هوو و شوهرش بد نگذره! واللا نمیدونم دقیقا نویسندش داره واقعیت مینویسه یا نه! تو این دنیای وانفسا هرررر چیزی امکان داره و این نتیجه 35 سال زندگیه با عزته ابجی ملیتونه! ینی هررررررر چیزی امکان پذیره ولذا وجود شخصیتای عجیب غریب با شرایط عجیب غریبتره خانمه به اصطلاح اینک هم میتونه بعید نباشه! یه احتمالی هم هس و اونم اینکه این بنده خدا شاید فقط ده درصده داستانه زندگیشو تو وبلاگش میاره و همه بلاهایی که شوهرش سرش میاره و اینا رو نمینویسه و لذا به نظر حرفاش دروغ میان! البته گاهی هم نوع پاسخش به کامنتها و ... کاملا شک برانگیزه و نوع جواب دادنش و ادبیاتش به یه خانومه 40 و خورده ای ساله با چنتا بچه نمیخوره! نمیخام به کسی توهین کنم و اصن قصدم جسارت به کسی نیس ولی اگه بخام صریح بگم شبیه ادمایی جواب میده که ای کیوشون خیلی پایینه!
حالا ممکنه بگین توی خانم دکتر مملکت برا چی میری همچین وبلاگایی میخونی ولی خب باس عرض کنم که برام جالبه! ینی تقریبا میشه گف در حال حاضر تنها تفریح من گشت زدن تو دنیای مجازیه و مخصوصن وبلاگها که به نظر میاد ادمها توش صادق تر باشن و کمتر دروغ بگن. البته قطعا وبلاگ نویسهای دروغگو هم کم نداریم( دور از جونه خودمو دوستام) ولی فضای وبلاگ جوریه که ادم دلیلی برا دروغ نوشتن نداره مگه اینکه واقعا بحرانه شدید روحی داشته باشه! خلاصه که سر دراوردن از جیک و پوک زندگیه ادما و نوع رابطشون و بلاهایی که سرشون میاد و ... همه برام جالبه! برا همین میخونمشون!
.
یه وبلاگ دیگه ای هم بود به اسم ادمها شبیه وبلاگشان نیستند یا یه همچین چیزی. این بنده خدا هم ظاهرا از همسرش جدا شده و اخیرا همسر سابقش بچه دار شده و .... البته من زیاد در جریان زندگیه ایشون نیستم! منظورم اینه که در جریانه محتویات وبلاگشون نیستم و یه کلیتی از داستانشونو میدونم در حد همون دو خطی که نوشتم ! ولی چیزی که خیلی اذیتم کرد این بود که چرا بعد از طلاق در مملکت ما اینهمه صدمه و لطمه روحی روانی وجود داره؟ اغلب این صدمات هم متوجه زنها هست. برا مرد هم هس ولی برا زنا خیلی شدیدتر و طولانی مدت تره . چون معمولا بعد طلاق ، مردها زودتر به زندگی نرم و طبیعیه خودشون برمیگردن اما زنای جامعمون حالا حالا ها بایس با تبعاته منفیه طلاق مبارزه کنن! و برای همینم هست که خیلی بیشتر اذیت میشن. اگر به همون اندازه که برای مردها زمینه فراهم هس که زندگیه عاطفیشونو از نو بسازن برا زنها هم این زمینه فراهم بود قطعا زنها مدت کوتاهی بعد از طلاق میتونستن با ورود فرد جدید به زندگیشون ، اون زخمایی که از طلاق به روح و روانشون خورده رو زودتر التیام بدن ... به جای اینکه درگیره این باشن که مردی که ازش طلاق گرفتم الان در چه حاله و چه کار میکنه و ایا بچه دار شد و نشد و هزار سوال دیگه ، به زندگیه جدیدی که پیش روشون داشتن فکر میکردن ، به پارتنر عاطفیه جدیدشون و .... ولی فک کنم این چیزایی که من الان دارم میگم مناسبه زندگی تو یه مملکته جهان سومی نباشه! ینی حالا حالاها راه داریم تا برسیم به این درجه از عرفان و سلوک! یه مساله دیگه ای هم که البته ربطی به وبلاگ ایشون نداره و یهو چون موضوعش مرتبطه الان به ذهنم رسید اینه: که چرا جامعه و فرهنگ ما طوریه که کسی که با لباس عروس میره خونه بخت باس با کفن از اون تو بیاد بیرون؟!! نه واقعن چرا؟!! چرا وختی دو نفر دیگه دلی در گرو هم ندارن باس به خاطره ابرو و حیثیت و بچه و غیره و ذلک کنار هم دووم بیارن و همو تحمل کنن؟!! البته جامعه ما مث جوامع پیشرفته نیس که مکانیسم های حمایتی از کودکانش بسیار پیشرفته باشه که در مواقعی مث طلاق والدین خیلی هم بکار میاد این مکانیسم ها. ولی خب اخرش که چی؟! ینی میشه ما هم در این کشور یه روزی رو ببینیم که زندگیهای مشترک صرفا بدلیل بچه و مچه و ابرو و حیثیت و چشم و هم چشمی ادامه نداره؟ میشه بشه که نوع برخورد و عملکرد والدین به صورتی باشه که در صورت طلاق ، کمترین صدمه به بچه ها برسه؟! که صرفن نخان زندگی های گل و بلبلشون رو به خاطر (یا همون به بهانه!) بچه ادامه بدن؟!! به نظرم اگر اون سره دنیا تونستن این قضایا رو مدیریت کنن اینجا هم میشه مدیریتش کرد ولی خب هزار سال دیه ایشالا! به عمر من و شما قد نمیده شرمنده!
.
همین دیگه! گفتم یکم غیبته وبلاگای دیگه رو بکنم جو عوض شه! البته غیبت نبود! حسامو نوشتم! امیدوارم تبعات منفی نداشته باشه! برم بخابم تا بیشتر از این وبلاگمو به حاشیه نکشوندم! خخخخخخخخخخ.... به امید عاپه بعدی دوسه تان جان جان 
.
بعدن نوشت از نوعه یادم افتاد نوشت: شیدا یادم انداخت!
اهنگه اکتشافیه امشب هست: mini world از ابجیمون indila به فارسی هم بزنین ایندیلا مینی وورلد میتونین دانلود کنین