سلام دوسی ها.
حاله دلم خوش نیست ولی گفدم بیام یکم عسک بزارم براتون. اول عسکا رو ببینیم بعد گزارش این سه روزو بدم:
این کوله گل گلیمه گرفدمش 80 تومن و حسابی هم جا داره و ظاهرن جنسشم خوب مقاومه :
دوسش دارم و قراره باهاش برم کلاس زبان یا حتی گاهی سره کار! اگه مسافرتی چیزی هم خواستم برم اینو میبرم با خودم. قراره اگه خدا بخاد یه لبتاب هم بگیرم. لوپ لوپه عزیزم رو از ابتدای سال 88 دارم و هنوزم خوبه ولی خب خیلی سنگینه. لبتاب که بگیرم یه کوله رسمی هم برا اون میگیرم.
این هم مانتو شلواره انار گلمه و دوسشون دارم و بهم میان :
این پایینی ها هم ماگاییه که خریدم. اون چهار تا که عینه همن و دو تا گل منگولا رو برا استفاده تو خونه گرفتم و اون سه تا که در دارن رو برا خودم گرفتم واسه محل کارم! چهار تا هم پیاله برا استفاده تو خونه گرفدم. اون ماگ دردار شیشه ایه در واقع برا دمنوش خوردنه. توش صافی داره:
از بین سه تا ماگم اونی که درش صورتیه رو بیشتر دوس دارم! عسکه یه دخدره با موهای ویز شده که نامرتب بسته شون و داره میرقصه... منو یاده خودم میندازه!! پشته ماگه هم نوشته بی مای گرل! این مدل ماگه برا اینه که پسره واسه دخدره بخردش و کادو بده بهش! که مخشو بزنه! اینم از نمای نزدیکتر:
اون گردالی سبزه هم سنجاق سینس! دقیقن طرحش عینه طرحه کوله پشتیمه و از همون مغازه خریدم!
.
اینم مانتو شلوار اداریامن:
و
.
این پایینی هم پیشی کوچولویی بود که قبله اومدن به ولایت باهاش اشنا شدم و امیدوارم الان صحیح و سالم باشه و گشنه نباشه:
این پایین دقیقن وایسیده زیره اگزوز! برا اینکه سایزشو بتونین تصور کنین مقایسش کنین با لوله اگزوزه ماشین که بالا سرشه...دیدین چه اوچولوئه؟!
.
خوب این از عکسا. و اما شرح حاله این روزای زهرماری:
خب سه شمبه صب چیتان پیتان کردم و رفدم پیشه رییسه دانه ولایت! برخوردش خوب بود و تقریبن استقباله خوبی ازم کرد و با روی گشاده و بهم گف نامتو مجدد بده به منشی که روال اداری رو به جریان بندازه و دیگه اول مهر بیا شرو کن کارتو. و اینکه الانم برو پیشه ماون اموزشی و ببین واحدی چیزی میتونن دست و پا کنن بهت بدن یا نه. منم نامه هه رو نوشتم و طفلی خاهری هم معطله من بود دمه در تو ماشینش و منو رسوند سمت ساختمون ماون اموزشی دانشکده هه. رفدم تو و با لبخند تحویلم گرفد و بهش که گفدم از طرف رییس اومدم و قراره کارمو شرو کنم یک کاره برگشت گف عاره من همین الان با رییس صوبت کردم و به اوشونم گفدم که من یه همچین نیرویی رو نمیخام! تو همونی هستی که بما تعهد دادی و بعدش اومدی انصراف دادی و رفتی سراغه دان تهران. یه مشت از این چرت و پرتا گفت و منم با احترام یه پاسخهایی بهش دادم و حتی گفدم که من محرکه انصرافم تماسی بود که خوده شما با من گرفتی! ( بهم پارسال اینموقه ها زنگیده بود و گفده بود ما شنیدیم تهران تو رو گرفته و تکلیفه اینجا رو روشن کن که عایا قراره بیای یا نه! و همین تماسش باعث شد من با وجودیکه از درست شدنه کارم تو تهران مطمئن نبودم بیام ولایت و نامه انصرافمو بنویسم! و .... ) خلاصه منم اصن خودمو از تک و تا ننداختم و اخرین حرفمو با لبخند و محترمانه بهش زدم و گفدم بهرحال من اومده بودم که اینجا در خدمتتون باشم ولی خب رییس شما هستین و هر تصمیمی بگیرین منم تابع خواهم بود!! پاشدم و معذرت خواستم که وقتشو گرفدم و اومدم بیرون!
.
طفلی خاهری هم که اون پایین تو ماشین منتظرم بود تا اینا رو ازم شنید کلی ناراحت شد و خلاصه برگشتیم دوباره سمته رییسه دان! دیه خاهری رو فرستادم بره سراغه کاراش و خودم نشستم منتظر تا جلسه رییس تموم شه و دوباره باهاش صوبت کنم. طرفای یک اینا بود که اذن ورود داد و رفتم داخل و بهش گفدم که ماون چیا گفده. اونم سرش پایین بود و داش گوش میداد. یهو برگش گف من به اوشون حق میدم و براش سوئ تفاهم ایجاد شده و با خودش میگه تو اینجا رو پله کردی و اینجا رو کوچیک فرض کردی و با وجوده تعهدت رفتی سراغه تهران و ...خلاصه کلن اون ادمی که من صب باهاش صوبت کردم نبود و عوض شده بود!!! جالبه وسطه صوبتاشم برگشت گف تو تا حالا دیدی من حرفم عوض شه؟!!! ته دلم گفتم تو همین الانت با یه ساعت پیشت زمین تا اسمون توفیر داره!!! ولی خب اینا رو که نمیتونستم بگم! همینطور گفت و گفت و گفت مبنی بر اینکه ماون حق داره و حالا من یه سوال ازت بپرسم عایا اگه 7-8 ماه دیه کارت تهران درست شه میزاری میری یا میمونی اینجا؟! منم اولش گفدم کاره من فک نکنم تهران درست شه!! اونم گف نه فرض کن درست شه... منم جوابشو ندادم و یه جورایی پیچوندم! خلاصه از حوصلتون خارجه همه چیو بگم. همینقدر بگم که خیلی موارد میتونستم جوابشو بدم ولی دهنمو بستم و فقط نگاش کردم ! اخراش دیگه چشمام داش برق میزد و کم مونده بود اشکولی بشم! خدا رحم کرد که اشکولی نشدم ولی فک کنم فهمید که خیلی ناراحت شدم و حتی شاید متوجه برق چشمامم شد! چون یکم نرم تر کرد لحنشو! اخرشم گف تا یه شمبه برو فکراتو بکن و حتی اگه نمیخای جوابه سواله منو بهم بدی جوابه سوالو به خودت بده! منم گفدم اوکی و اومدم بیرون. ینی نه گفدم میخام بمونم و نه گفدم میخام برم! چکیده صوبتای رییس هم این بود که برا ماون سوئ تفاهم پیش اومده و شما و من باس کمک کنیم این سوئ تفاهم رفع شه!
بعدشم که از دره دان زدم بیرون و خوشبختانه نزدیکش یه پارکه و رفتم نشستم گوشه پارک و با خیال راحت یککک عالمه گریه کردم! اون روز تا شب جلویه خاهرا و پاپی هم چندین بار گریه کردم و دیه طوری بود که صبحه چارشمبه که از خاب پاشدم احساس کردم گلوم میخاد چرک کنه و چش و چارمم باد کرده بود اساسی! خاهری ها و پاپی هم متوجه نکاتی که من میدونم نیستن و فقط از این میترسن که من نتونم هیچ جا هیات علمی بشم و مجبور بشم برم کارشناس بشم !
.
به نظرتون دلیله اون فیلمی که ماون اموزشی و رییسه دان برا من اومدن چی بود؟ من تحلیلم اینه که اولا خاستن گربه رو دمه حجله بکشن! دوما خاستن یه منتی سره من بزارن و بگن ما داریم بهت لطف میکنیم که مجدد قبول میکنیم بیای اینجا و سوم اینکه میخان ازم باج بگیرن! چهارم هم اینکه میخان محکم کاری کنن که من 6 ماه دیگه اهنگه رفتن نکنم!
.
همون سه شمبه که تصمیمه قطعیم این بود که برم بگم نمیخام و برگردم تهران! برم وزارت خونه و بشم کارشناس. فرداش ینی چارشمبه که از خاب پاشدم نظرم یکم تعدیل شده بود و گاهی به این فک میکردم که بمونم همینجا و به رییس بگم بیا سوئ تفاهمه ماون رو برطرف کنیم! و گاهی هم باز فک میکردم که نع ! گوره باباشون! بزارم برگردم تهران و همونجا کارشناس بشم!
و امروز هم دارم به این فک میکنم که بمونم همینجا و هیات علمی بشم و مدرک زبانمو بگیرم و حداقل یه سالی کار کنم و پول جم کنم و بعدم برا پست داک یا حتی یه دکترای دیگه در خارج از کشور اپلای کنم. ولی خب روز یه شمبه هرگز نمیخام از موضع ضعف صوبت کنم! میخام به رییس بگم من حتی خودمم نمیدونم یه سال دیگه قراره چه شرایطی داشته باشم و چه تصمیمی بگیرم برا همین نمیتونم به شما هم قولی بدم و فقط یک چیز رو میتونم با اطمینان به شما بگم و اونم اینه که تا زمانی که من تو این دانشکده باشم مسئولانه و مجدانه کار خواهم کرد ( واقعنم فقط همینو مطمئنم!!) اینم میخام بگم که من منظوره شما رو از رفع سوئ تفاهمه ماون نمیدونم دقیقن چیه! ولی هر چی که هست من هرگز حاضر نخواهم شد که به ایشون باج بدم! تا سوئ تفاهمی که به غلط برا ایشون پیش اومده رو برطرف کنم!!(حالا باس فک کنم و غیر مستقیم این حرفو بزنم!)
.
همین دیه! انقد اون روزی زور زدم و گره کردم الان لوپه سمته چپم درد میکنه! مث همون دندون دردی که دچارش شده بودم و بعدن فمیدم دندونم نیس و از اعصابمه!
از صب گوشت گذاشتم رو اجاق و میخام خورش بامیه باز بزارم. گوشتا نیم پز شدن برم بامیه ها رو یه تفت بدم و بریزم تو گوشته...کته هم باس بزارم و یه سالاد شیرازی هم بگیرم.
عصرم قراره خدا بخاد برم بیرون و یه چرخی با خاهری بزنم و بعد برم خونه مامی. هنو نرفتم ببینمش بس که حالم خراب بود دو روزو ...
.
یه شمبه امیدوارم سرنوشتم ملوم شه که قراره بمونم اینجا یا نه. البته فک کنم نیگهم دارن و اینا همه نقشس برا همون باج گیری و استثمار و خب اینو کور خوندن! من اگه اهل باج دادن بودم که به عن عن باج میدادم...اصن عن عن برا همین منو نذاشت که بگیرن! چون میدونس من قرار نی بهش باج بدم! اونایی رو حمایت میکنه تو گروه بمونن که اهل باج دادن باشن! اگه قراره بر موندن در ولایت باشه اینا اجازه نخاهند داد که من مثلا شش ماه دیگه اگه کارم درست شد برگردم تهران! فلذا خونه رو باس پس بدم. توکل بر خدا.... همه این جریانات منو داره میکشونه به سمته هجرت و هجرت و هجرت..... توکل بر خدا بازم
سلام
.
یکی از خواننده های اینجا یه سوالی تو پست قبل از من کرده. میتونین برین ببینین. به نظرم این پتانسیل رو داره که موضوعه یه پست بشه و برا همین تصمیم گرفتم بعاپم.
.
اینکه کجا جای پیشرفت برای ما فراهمه ایا شهرستان بهتره یا مرکز استان یا تهران کاملا بستگی به این داره که تعریف ما از پیشرفت چیه. مثلا تو حوزه تخصصیه من و شرایطی که الان من دارم دو تا راه حل جلو رومه: موندن در تهران و موندن در ولایت. تهران برام خوبیش اینه که یواش یواش اسمی در اسم ها در میکنم و میتونم تو پروژه های ملی مشارکت کنم و در کل بشناسنم! رفتن به ولایت اینش خوبه که حقوی که قراره بهم بدن رو میتونم خوبه خوب سیو کنم و بزودی برا خودم یه زندگیه جم و جور در حد یه خونه نقلی و ماشین و اینا داشته باشم و خونوادم هم که پیشمن.
حالا اینکه کدوم یک از دو مورد بالا رو من اسمشو میزارم پیشرفت کاملا بستگی به خودم داره. یکی ممکنه بگه رفاه مالی که تو ولایت شامله حالم میشه رو من پیشرفت میدونم و یکی دیگه هم ممکنه بگه بودن در مرکز و سری در سرها داشتن رو من اسمشو میزارم پیشرفت.
پس هر تصمیمی که ادما میگیرن (حالا تصمیمه شغلی یا تحصیلی یا حتی ازدواج و ...) کاملا باید به شرایط خودشون و تعریفشون از زندگی و انتظاراتشون از زندگی توجه کنن نه اینکه از رو دسته بقیه تصممیم بگیرن. ینی نباید اینطوری باشه که چون اقای ایکس که موفقه این تصمیمو گرفته پس منم همون تصمیم رو باس بگیرم! نع! راهش این نیس!
.
اینکه شما راحتی زندگی در شاهرود رو انتخاب کنید یا بودن در تهرانو کاملا بستگی به سلیقه خودتون داره و برنامه هایی که دارین و معیاراتون از زندگی. من اگر میتونستم تو دانشکده خودمون هیات علمی بشم در تهران قطعنه قطعنه قطعن زندگی در تهران رو انتخاب میکردم. بخاطر موقعیت عالی شغلی. برام داشتنه یه شغل پر پرستیژ در تهران خیلی خیلی ارزشمند تر بود از بودن در کنار خانواده یا سیوینگ مالی. ( البته حقوقم قرار بود حقوقه خوبی باشه ولی خب به نسبت هزینه هام خیلی بالاتر میبود در تهران و عملا نمیتونستم مثل ولایت سیوینگ کنم.
.
اینم بهتون بگم: ادمه گند، ادمه اشغال و ادمای ناهنجار هممممه جا هستن چه تهران و چه شهرستان. همیشه و همه جا کسانی هستند که قراره شما رو اذیت کنند و پاشونو جلو راهتون قرار بدن که با مخ بخورین زمین! و این تهران و شهرستان نداره. کلا در جامعه امروزی هیشکی چشمه دیدنه هیشکی رو نداره و این یه درسیه که باید اویزه گوشتون بکنین در زندگانی! ادمی مثبت هم هستن ولی تعدادشون خیلی کمه.
.
وختی میخای تصمیم بگیری که ارشدتو کجا بخونی تا 5 سال دیگه رو ببین. ارشدتو که خوندی قراره چیکار کنی بعدش؟ چه کاریو شرو کنی؟ اونجایی که میخای باشی(تهران یا شاهرود) کدومش برا کارت بهتره و زمینه برا کارت فراهم تره. و دیگه اینکه ایا اصلا اینکه ارشدتو کجا بخونی مهمه؟؟؟!!!
.
در مورد کامنت بعدیت که گفتی بعد از ارشدت میخای تدریس کنی. حق التدریس که در امده چندانی نداره کلا! یه چیزی در حد دست گرمیه و فقط برا رزومه خوبه که فردا روز بگی من مثلا ده واحد تدریس کردم. نمیشه به عنوان درامد روش تکیه کرد. اگر بتونی هیات علمی بشی با ارشدت خوبه. مثلا بری تو یه شهر کوچیک و هیات علمیه دانشکده اونجا بشی حالا یا ازاد یا پیام نور. این درامدش خوب و همیشگیه. ولی حق التدریس فقط برا رزومه خوبه. و برا اینکه تو اون دانشکده شناخته بشی که بعدنا بخان جذبت کنن. اینم بگم که کلاتو سفت بچسب باد نبره! حواست باشه که ممکنه ازت به صورت حق التدریس بیگاری بکشن و اخرشم جذبت نکنن. پس باس حواست باشه! در این زمینه خوبه که دمبه خودتو گره بزنی به دمبه یکی از اساتیده ارزشیه دانشگاه که تو هر دانشکاهی کاملا شناخته شده هستن. در واقع اینا همون انگلهایی هستن که به عالمه والا و اقاشون وصلن و قدرن و نفوذ دارن تو سیستم و شما میتونی با نوچه شدن برا اینها از مزایا و منافع مربوطه من جمله هیات علمی شدن در دانشگاه ها لذت ببری! البته همه کسایی که هیات علمی میشن این مدلی هیات نمیشن ولی خب اینم یه راهشه! بستگی به این داره که چقدر هدفت برات وسیله رو توجیه میکنه. ابجی ملیت این راهو انتخاب نکرده و نخاهد کرد.
.
من در مورد اموزشگاه زدن هیچ اطلاع و تجربه ای ندارم. ولی هر کاری میخای بکنی حسابی در موردش تحقیق کن و برا خودت یه برنامه بنویس. یه هدف کلی بزار و چنتا زیر هدف. به هدف بزرگه کی میخای برسی و چه کارایی باید براش انجام بدی. دو ماه بعد قراره چیکار کنی و چهار ماه بعد . شش ماه بعدش در جهت رسیدن به اون هدف بزرگه قراره کجا باشی. یک سال بعد چی؟ و الی اخر... حساب شده جلو برو.
.
و در نهایت اینکه خدا مادرتونو بیامرزه و رحمت کنه 
تو قطارم و چه عجب برا اولین بار یه فیلم درست و حسابی گذاشتن: " در دنیای تو ساعت چند است" ... خیلی دوس دارمش، پارسال دیدمش! دیدنه همین فیلم باعث شد ترغیب شم و پارسال برم یه سفر رشت تنهایی! اگه از خاطره بد مربوط ب محل اقامتم و کلکی ک یه رشتی بهم زد بگذریم خیلی درس داشتم رشتو... مخصوصن بازارشو که فکرررر کنم نزدیک میدون تره بار یا شایدم میدون شهرداری بود.
.
دیروز جلسه خوب بود شکر خدا و از صب دویدم تا نزدیک ٥ که جلسه تمومید و منم سردرد گرفتم دیگه. بعدش رفتم جلسه پیش دفاعی که دانشجوی استادم داشت و استاد راهنمای من استاد راهنمای اونم بود. تا شش و نیم طول کشید و بعدم باهاش صحبتیدم در مورد مقالاتم و کارم و بهشم گفتم ک اون پسره رو گرفتن و منو نه! بشم گفتم ک دارم میرم ولایت که کارمو شرو کنم. گف کاره خوبی میکنی.
.
اما قضیه پسره : یه پسره دیگه ای هم دقیقا شرایط منو داشت و کارای من و اون قرار بود با هم پیش بره. و من فک میکردم کلا عن عن هیچکدومه ما رو نخاسته و کلا معتقده نیرو نگیرن. ولی دیروز خیلی خیلی خیلی تصادفی( به جرات میتونم بگم کار خدا بود) فمیدم ک اونو دارن میگیرن و عن عن فقط مقابل من مخالفت کرده و با اون موافق بوده :((( دو ساعه قبل جلسه اینو فمیدم و اونقدر دلم شیکست و اونقدر دلم شیکست که خدا بدونه. قشنگ اشکم اومد دم مشکم! اون پسره از نظر علمی نهایتن یکی دو پله از من بالاتره و اصن رشتمونم جداس از هم. خلاصه خیلی دلم شکست. من راضی بودم که از همون اول اصلن منو انتخاب نکنن. نه اینکه انتخاب بکنن و همه بفهمن و ادمای حسود و بخیل کلی تونشون( همون کونشون!) بسوزه که ملی انتخاب شده و بعده یه سال بگن نمیخایمت و من جلو دوست و دشمن ضایع شم... الان همون حسودا و بخیلا تو تونشون عروسیه! ومن خیلی احساس ضایع شدگی بهم دست داده :((( مخصوصن ک اون پسره رو که با من انتخابش کرده بودن رو کارشو راه انداختن و برا منو نه :((((
.
طرفای هفت داشتم برمیگشتم خونه که عزم کردم رامو کج کنم و برم از یه وسایل خوشگل فروشی ک توی اینستا پیدا کرده بودم برا خونه ولایت چنتا ماگه خوشگل بگیرم. فک میکردم نزدیک باشه ولی دو تا تاسکی عوض کردم و کلی هم پیاده راه وفتم تا رسیدم بهش! چنتا ماگ و چنتا پیاله و یه جعبه موزیکال گربه ای خریدم! فردا عکساشونو میزارم خدا بخاد.
هااا راستی نزدیک خونه ک بودم قبله رفتن به خرید، ی بچه گربه شاید یک و نیم ماهه رو دیدم! داخل جوب عاب! اندازه کف دست بود و کر و کثیف! گربه های این سنی بایس مادر داشته باشن و مادره لیسشون بزنه و تمیسشون کنه و بهشون شیر بده و احیانن غذا! ولی این طفلک تک و تنها بود. یه لیوان ی بار مصرف کاغذی رو خریدم و از روش بریدم و تبدیل ب ی کاسه کوچولو شد و توش براش شیر ریختم گذاشتم. چنان خورد که نگو :(((
از مغازه هه ک خرید کردم گفتم برام اسنپ بگیره و با خریدا برگشتم خونه و به محض ورود شرو کردم به هق هق گریه :/ سرمم داشت میترکید! رفتم زیر دوش اب و به خاطره تنهایی و بیکسیه گربه کوچولوی بی پناه و برا خاطره کاره خودم اشک ریختم! واقعن بخاطره جفتمون بود گریم... دلم برا مظلومیت اون بچه خیلی سوخت.
.
شب بعد صوبت با خاهری و چت با یکی از دوستام و کلی فحش به ر"ژ"ی"م!!! خابیدم! اصنم برام مهم نیس ! شاید این چت ها رو طرف ببره بزار جلو کمیته ای ها!!! ولی برام مهم نیس هر چه بادا باد! توف به ذاته عن عن ها و هم مسلکهاشون که این ن"ظ"ا"م رو میچرخونن و هر گهی میخان میخورن... عوضیا
.
صب هفت و نیم بیداریدم و باس صورتجلسه و ی سری فایلا رو به ده نفر ایمیل میکردم( پیرو جلسه دیروز) تا ١١ و نیم این کارا رو سامون دادم و زنگیدم وخت از منشیه رییسه دانه ولایت هم گرفدم. تا اسممو گفتم منشیه برگش گف عااااره خانومه ملی خوب ما رو گذاشتی رفتی! خندم گرف!! :)
.
بعدش بدو بدو اماده شدم و رفتم یه عاااااالمه خرید کردم. اخرین خرید اساسیم اسفند بود و الانم شش ماه گذشته! شش ماه یه بار ی خرید اساسی لازمه! البته فقط نیتم خوب کردنه حالم و ابراز محبته مادی به ملی بود! :(
دو تا مانتو شلوار اداری، مقداری لوازم ارایشی، یه مانتو شلوار انارگل و یه کوله پشتیه گل گلی! بعلاوه سه تا ماگه خوشگل برا سر کارم! دیه تا برگردم خونه ساعت سه و نیم شد! ظهرم که داشتم میرفتم خرید پیشی کوچولو رو دوباره سر همون کوچه دیدم و دیدم ک حالش خوبه و داره با یه تیکه پلاستیکه گرد بازی میکنه. حالم بهتر شد!
سه و نیم که رسیدم خونه زنگیدم از اشپزخونه زرشک پلو با مرغ اوردن. بخاطر پیشی سفارش دادم. خودم برنجا و یکم از گوشتش خوردم و سریع پاشدم ب جم کردنه ساکم و شستنه ظرفای تو سینک و تازه ی سری دیگه هم ایمیل باس میزدم، بعدشم باس میرفتم بلیطمو پرینت میگرفتم و قرص ضد تهوعمم دیدم تموم شده و باس از داروخونه محل میگرفتم و مرغم باس میبردم برا پیشی( که شش هف دقه پیاده روی داش از خونه تا محل پیشی!) دیه شش و نیم بود ک راه افتادم بیرون برا این کارا و اول رفتم سراغ پیشی! اولش پیداش نکردم ولی یکم ک گشتم دیدم نشسته زیر بوته دیروزی! الاهی قوبونش برم که از جاش تکون نمیخوره.... خیلی اوچوله. اغا من این مرغه براش گذاشتم چنان خورد چنان خورد که نگو! تند تند و نجویده جوری ک میموند تو گلوش! طفلکم :(( براش شیرم گذاشتم و بقیه غذارم دادم ب ی گربه دیگه و سریع رفتم پرینته بلیطمم گرفتم و قرصم خریدم! برگشتم خونه اژانس گرفتم و کولمم انداختم پشتم و رفتیم سمت راه اهن! اغا من که رسیدم قطار اعلام شده بود و تا من رسیدم نزدیکه قطار باس تا سالن هشت میرفتم ک مهموندار گف خانم قطار داره میحرکته و به محض ورود ی قطار یه دقه بعدش در رو بستن و قطار راه افتاد. با بدبختتتتتی یه عالمه وسیله رو کشون کشون هشت تا کوپه بردم تا برسم ب کوپه خودم. پدرم در اومداااا چون سالن قطار تنگ و مردای بیشعور هم ب جا نشستن سر جاهاشون ولو بودن تو سالن!!! منم با چمدونم ک از پشت میکشیدم پاهای همشونو له میکردم!!! خاک بر سرا!
.
بلخره تو کوپم جا گرفتم و کلی اب خنک خوردم تا حالم جا اومد و زنگیدم گزارش هم ب خاهری دادم و کیک کارخونه ای و چای هم خوردم و الانم ک اینجام :))
.
سخته تو قطار عاپیدن و تکون تکون میخوره و هی غلط تایپ میکنم. دلم پیشه پیشی کوچولویه،... خدایا خودت حافظش باش ... حافظ و دستگیره ما هم باش... آمین
سلام دوست جونا
خب من از اخره هفتم درست و حسابی نتونستم استفاده کنم و تنها کاری که کردم اماده شدن برا جلسه فردا هس که اولین جلسه رسمیه یه پروژه مشترک با همکاریه 17 نفر دیگس. پاورپوینت درست کردم و قراره بیست مین صوبت کنم. در واقع من مدیر اجراییه این پروژه ام و خودمم توش قراره یه همکاری های فنی هم داشته باشم. امیدوارم خوب پیش بره. این کاری بود که بالتازار گذاشت تو دامنم و خودم از اول اصلا مایل نبودم واردش بشم. ولی چون میخاستم بالتازار حامیم باشه برای جذب شدن توی دان پذیرفتمش. و دیگه الانم درسته کارم نشده ولی نمیتونم ولش کنم.
.
نمیدونم از زندگی دقیقا چی می خام! یه جورایی گیر کردم ! اگر موسسه تا 5-6 ماهه اینده بهم اوکی بدن دو راه پیش روم خواهد بود: 1- ادامه شغلم تو ولایت و 2- اومدن تهران و شاغل شدن اینجا . اگه برم ولایت دیگه زندگیه مستقل که معنیش تنهایی زندگی کردن تو یه خونه هست رو نخواهم داشت و قراره با خاهرام زندگی کنم. با بزرگه مشکلی ندارم ولی وسطی رو مخه هر دومونه! در ضمن اگه برم ولایت سیوینگ مالیم هم بهتر از تهران خاهد بود چون مثلا هزینه اجاره خونه رو نخاهم داشت. بقیه هزینه ها سرجاشه چون من کلا ادمه ولخرجیم!
اینم بگم که اگه نامه مربوط به موسسه تا 5 ماهه دیگه بره برسه به وزارتخونه من باید نامه انصرافمو ( که تو ادبیاته خودمون بهش میگن عدم نیاز) از ولایت بگیرم و ببرم تحویله وزارتخونه بدم . و بعد توی جلسه وزارتخونه تصمیم گرفته خواهد شد که ایا منو بدن به موسسه یا ندن! در واقع من قراره شغلمو تو ولایت از دست بدم به امید اینکه وزارتخونه اوکی بده که برم موسسه. ایا به صلاحه که من این خطر رو بکنم 5-6 ماه دیگه؟!
اگه عن عن میزاشت که تو دانه خدمون جذب بشم بی بروبرگرد و بی هیچ شکی تهران رو به ولایت ترجیح میدادم. چون قرار بود استاده یه دانشگاهه مطرح بشم در واقع! ولی موسسه ...! حقوق و درامد تقریبن همونه ولی دیگه اون اسم و رسمو نخاهم داشت. برا همین بین ولایت و موسسه الان گیرم!
به این فک میکنم که 10 سال بعد که شدم 45 ساله (اگر زنده موندم!) ایا مث الانم از ولایت فراری خواهم بود؟ ایا بازم زندگیه تک و تنها تو یه خونه 50 -60 متری توی تهران برام جذابیت خواهد داشت؟!
به پست دکترا هم البته فک میکنم ولی خب از من به همه شماهایی که هنوز به 25 سالگی نرسیدین نصیحت. اگر تصمیمی مبنی به مهاجرت و درس و کار تو خارج برا ایندتون میخاین بگیرین همین الان وقتشه! نزارین برا ده سال بعد! ده سال بعد خیلی خیلی دیره...ده سال بعد وقته خطر نیست! وقته ثباته! وقته استیبل شدنه و روحیه محافظه کاری که بنا به اقتضای سنتون پیدا خواهید کرد به شما اجازه خطر نخواهد داد!
خلاصه که تو برزخ گنده ای گرفتار شدم! لعنت به عن عن و عن عن ها! لعنت!
.
برا یکشمبه بلیط گرفتم و دوشمبه صبحه زود ایشالا ولایتم. همون یه شمبه صب میزنگم ببینم بهم وخته ملاقات با رییسه دانه ولایتو میدن یا نه! برم پیشش با سرافکندگی! خب دی ماه سال پیش رفتم نامه انصرافمو نوشتم و گفتم که نمیخام بیام اینجا و تهران کارم داره اوکی میشه. ولی شانس اوردم و نامه انصرافمو تا این لحظه نفرستاده وزارتخونه! نه به خاطره من! به ضرره خودشون بوده که بخان عدم نیاز بزنن برا نیروشون.
.
عصری 5و نیم بیداریدم و حموم رفتم و چای دمیدم و با اخرین تیکه تارت سیب که برا مهمونم گرفته بودم خوردم. الانم یهو بغضو شدم ولی جلو خودمو گرفتم که فردا چشام پوفی نباشه تو جلسه. حالم خوب بودا! هییییییییییع! گفدم خاله پری ایندفه خیلی یهویی و زود اومد؟! الان روزه چهارمه! احتمالن بدلیل استرساییه که غیر مستقیم دارم.
.
هنوز برا خونه تصمیمی نگرفتم و دو دلم . دو دلم چون بین موسسه و ولایت دو دلم! خدایا خداوندا اتفاقاتی رو جلو روم بزار که با اطمینان قلبی تصمیماتمو بتونم بگیرم .... آمین!
.
سال داره به نصف میرسه و من هیچ کاره مفیدی نکردم تو این شش ماه! از خودم راضی نیستم! دارم به این فک میکنم که چه ساله گندی بود این ساله خروس! خدایا شکرت نمیخام ناشکری کنم ولی خداییش برا من اصن خوب شرو نشد و همش با غصه و گریه و استرس همراه بود. امیدوارم نیمه دومه سال بهتر باشه برام. فردا شروعه یه هفته جدیده. یه هفته شهریوری.امیدوارم هفته جدید برامون پر اتفاقای خوب باشه و پر از مزه حسهای دوس داشتنی ....بازم آمین 
سلام
شمبه نبشته بودم؟! چه دیر!
.
خو یه شمبه رو اصن یادم نی دقیقن فازم چی بود! هممممم یادم اومد! شب قبلش تا دو و نیم یه فیلمه فوووووقه مزخرف دیدم که از تلگرام دانلود کرده بودم. انقد فیلمش بد بود که کلا از کاناله خارج شدم! و یه شمبه رو هم قرار بود بالی باهام اگررررر تماسید پاشم برم پیشش. بخاطر دیر وخت خابیدنه شب قبلش یه شمبه رو بدجور از خاب پاشیدم و هی خدا خدا میکردم بالی بهم پیام نده که بیا. اه ..خیلی بد بود حسه یه شمبه! اخرشم پیام نداد که بیا و من به مراده دلم رسیدم و عصری حسابی خابیدم! دوشمبه هم به یللی تللی همراه با کمی کاره علمی گذشت و اماااااااااااااا
سه شمبه! سه شمبه که دیروز بوددددد. صبحش پاشدم و صبونه خوردم و لباس کثیفامو که برا قطار پوشیده بودم تنم کردم و پیاده رفدم تاااااااااااا ارایشگاه. چهار تا قبض گرفتم! به مبلغه 140 تومن! برا ابرو و بند و کوتاهیه مو و رنگ مو! همه رو رفدم یکی یکی تحویله ابرو کار و بند انداز و کوتاه کننده ! و رنگ کار دادم! که هر وخ نوبتم شد صدام کنند . از اونجایی که اوله وختم بود هی اینا منو صدام میزدن! مثلا زیر دسته ابرو کاره بودم که از اون ور بندکاره صدام کرد...زیره دسته بند کاره بودم که موییه صدام زد و ....
رفتم که سراغه رنگ کاره گفدش بهتره اول ریموور بزنیم به موهات و برو قیمتشو بپرس و خاستی حساب کن و بعد بیا. پرسیدم از صندوق داره و گف ریموور میشه 100 تومن! دیه دلو زدم به دیا و گفدم بیخیال! پرداختمش و خودم سپردم دسته رنگ کار و از کارشم راضی بودم. این طوری بود که اول جلوهامو که رنگشون خیلی تیره بود ریمور گذاش و بعد شست و موهای جلوم یه زنگه ضایعه عجیبی گرفتن! بعد رو کله موهام رنگ گذاشتن. که وختی اونم شست دید دوباره جلو موهام خیلی روشن تره! برا همین مجدد جلوهامو 5 دقه ای رنگیدن و به قول خودشون بهش شوک دادن! که بعده شستن و سشوار دیه همه کله مبارکم یه رنگ شد! البته بهم گفدن تا سه روز نشور ولی خب من که حرفه اونا رو نگوشیدم و با خودم نقشه کشیدم که شامپو بچه بخرم و بیارم تو خونه بشورم موهامو یه دور. تصوره اینکه از ارایشگاه بیام و موهامو تا سه روز نشورم مو به تنم سیخ میکنه!
.
دیه بعدشم رفدم و دادم موهامو برام جلوهاشو چتری زد و بقیشم مرتب کرد و سشوار کشید و براشینگ کرد و خوشمل شدم حسابی! ها راستی ابروهامم برام دو درجه روشن تر کردن! خودم نخاستماااا...خانم صاحب ارایشگاه که مدیره همشونه گف! به رنگ کاره گف ابروشم روشن کن یکم! نتیجه رضایتبخش شد در نهایت!
.
اینو نگفتم پریروز عصر یکی از دوستای خانوادگی بهم زنگید که نزدیکه خونتم و فردا فرصت کردم میام دیدنت. برا یه ماموریتی اومده بود تهران. خلاصه که من باس سریع از ارایشگاه میومدم و میوفتادم به جونه خونه چون اتاق و هال خیلییییی کثیف بودن! حالا خوبه اشپزخونه رو شسته بودم قبلا و سرویسو! دیه فک کنم سه اینا بود که رسیدم خونه و تا همه جا رو جارو پارو کنم و موزاییکا رو دسمال بکشم شد 4ونیم و سریع پریدم حموم. سعی کردم موهامو خیلی کم شامپو بزنم و بشورم ولی بازم احساس میکنم یکم رنگه جلوهام باز شد. خو وسواسیم و نمیتونسم تا سه روز موهامو نشورم!
.
دیه 5 و خرده ای بود که اماده پذیرش مهمان بودم و چاییمو دمیدم و میوه هامو چیدم و سه تا هم تارت میوه خریده بودم که اونارم گذاشم تو بشقاب و اینستاگردی کردم تا مهمونم بیاد. اومد و طفلی برام یه بسته گنده شکلاتت خریده بود و یه دونم پاکت حاوی دو تا تراول 100 تومنی داد! هرچیم گفدم نمیخام و اینا قبول نکرد. مثلا خونه دیدنی اومده بود! یکم حرفیدیم و دیه ساعت نه اینا بود که زدیم بیرون که مثلا ببرم براش شام بخرم! واااااای نذاشت که! پوله شامم خودش حساب کرد...انقده خجالت کشیدم! در واقع من مهمونه اوشون بودم. دیه بعدشم خدافظی کردیم و اون تپ سی گرفت و رف خونه داداشش شبو و منم برگشتم خونه. بسیااااار هم خسته بودم و 12 اینا گرفدم خابیدم.
.
حس دیروزم خوب بود. اینکه به خودم رسیدم و تر و تازه شدم ! و اومدنه مهمون هم خوب بود. مجبور شدم خونه رو هم حسابی تمیس کنم و اینم بهم حس خوب میده. از شام دیشب نصفه برنجم با دو تا گوجه کبابی رو ورداشتم عاوردم با خودم! الانم پامیشم یه کدو تفت بدم تو کره و بزارم تنگ برنج و بخورمش :)) گشنمه خو!
.
امروز چارشمبس و صبحش رو بعد صبونه شامل یه ماگ کافی میکس و کلی نون پنیر و بعده دادنه صبونه کفترا کاره ادیتوری انجام دادم و فرستادم دفتر مجله. یکمم بینش موزیک گوشیدم. الانم که نهاره و بعدشم خاب و بعدم چای و تارت میوه و انشاالله تکمیل مقاله بالتازار. فردا و پس فردارم میزارم رو اماده شدن برا محتوای جلسه روزه شمبه و دو ساعتی هم باس بزارم برا اماده کردنه مقالاتم که استاد راهنمام ببینه. اومده ایرانو شمبه اونم قراره باشه تو جلسه. خدا کمک کنه که اخر هفتمون پر برکت باشه .
.
توی تلگرام دیدم که وزیر بهداشت برخی ها رو برکنار و یا جابجا کرده. نکنه تا اخره هفته دیه رییسه دانه ولایتمونم بزاره کنار! وووی! اغا تو رو خدا دس نیگه دار بزار من حکمم بخوره بعد! رییس جدید نیاد یه وخ بگه ملی سیاهی تو رو نخوام؟! :/ هفته دیه بهرحال میرم ولایت ! شمبه بلیطمو بگیرم یا همین الانا؟! تا عصر باس بفکرم در موردش! و با خاهری هم مشورت بنمویم!
.
محرم هم داره میاد عاره؟! اون روزیا هوسه ماه رمضون کرده بودم! کلا روزای مناسبتیه مذهبی رو دوس میدارم! حس خاصی پیدا میکنم. اینطوری نیسم که مثلا محرم رو اصن اهنگ گوش ندم یا حتی نرخصم! ولی خب نمازامو با خلوصه بیشتری میخونم معمولن و بهم بیشتر میچسبه ...یا مراسما رو دوس دارم...امسال محرم باس یکم از نذرامو ادا کنم. برا مقاله و دفاعم نذر داشتم و اون روزی یادداشتی که براش نوشته بودم رو دیدم و یادم افتاد!
.
دوس جونام دوباره مرسی بابت نظراتتون تو پست قبل و همفکریاتون....یکی از خوشبختیهای ملی داشتنه دوس جونای مجازیشه....همتونو دوس میدارم و عخشای خودمین....حواسم هس بعضیا هم نیستنا...ایشالا که بیخبری خوش خبری باشه و برا همه خیر و شادی و سلامتی باشه.