سلامن علیکم
.
ملی رو از ترکستان میشنوفین من خوووفم سفر هم خووووف بود. حالا بزارین بتعریفم. اغا من ساعت هشت و ربع پاشیدم لباس پوشیدم( پاشیدم پوشیدم خخخخخخ!!!) و اول اخشالامو بردم سر کوچه و برگشتنی هم صابخونمو دیدم که کوله پشت بر پشت داش میومد که از انباریش یه چی ورداره ، ظاهرن یادش رفته بید یه چی رو دیروز ورداره! و خلاصه سلام دادم و پریدم بالا و ساک و شیرینی ها و کیف لبتابمو هم اوردم گذاشتم دم در و رفتم که دوباره در واحد رو چک کنم که بسته باشه و همزمان زنگیدم به اژانس. حالا ساعت چنه؟ هشت و نیم! بلیط من کیه؟ یه ربع به ده! اغای آژانسی چی گف؟!! تا نیم ساعت دیه ماشین نداریم!!! ددددمممم وااااای....هول شدماااا یعنی. دیگه نفمیدم چطور رفتم از پله ها پایین و رفتم سر کوچه و خوشبختانه سر خیابون هم نزدیکه تا رسیدم سر خیابون یه تاکسی پیچید تو کوچه و گفتمش اغاااا دربسسسست! نیگه داشت و بعد عینه خنگا داشتم کوچمونو نشون میدادم و میگفتم اغا خونه ما اونجاس! بیا دمبالم نشونت بدم! و راه افتادم سمت کوچمون!
یه بوق زد گف خانوم خو بیا بشین با هم بریم!!! وایی خیلی ضایع بود رفتارم. واقعن ادم باس ارامششو حفظ کنه در هر حال! خلاصه رفتیم و دم خونه وایسید و وسایلو گذاشتم و نشستم و رف سمت راه اهن. اغاااا وسطه راه یه خوره ای افتاد به جونم!!! که چی؟ که عایا من که داشتم همزمان با اژانسیه صوبت میکردم درو دوباره واز نکردم؟؟! اصن کلیدو انداختم رو در و وازش کردم؟ اگه وازش کردم عایا مجدد بستمش؟؟؟!!! وااااای یعنی به خودم لعنت فرسادم که چرا انقدر هول شدم! دیگه تصمیم گرفتم رسیدم قطار بزنگم به مدیر ساختمون که برام چک کنه. رفتیم و نه و ربع رسیدیم و من سریع یه چرخی گرفتم و پیش بسوی قطار. همین که رسیدیم تو سالن شماره قطارمو اعلام کردن و دیگه با اغا باربره رفتیم و گفتم ساکمو برام بزار اون بالا و خودمم نشستم! به باربره 5 تومن دادم حالا گیییییررررر که کمه و فلانه و .... ول کن هم نبود اخرش عصبانی شدم و گفتم پنج تومنم زیادی دادم! واقعنم 5 تومن بسشه چه خبره مگه؟؟؟؟!! دیگه با دلخوری و سر و صدا گذاشت رفت. خیلی پررو بود.
.
اول زنگیدم به خونه و گفتم نشستم تا خیالشون راحت شه بعدم زنگیدم به مدیر ساختمونمون که از همینجا براش ازین قلبا میفرسم یه دونم نت!
و بهش گفتم من دارم میرم شهرسان و الان تو قطارم و اومدنی عجله کردم و میشه خاهش کنم برام در رو چک کنین. خیلی با خوشرویی گفت چشم و الان چک میکنم و گفتم نه حالا هر وخت از جلو واحد رد شدین زحمت بکشین. نگو دقیقن تو راه پله هاست که من گرفتمش. گف گوشی و یه مین بعد گف خیالت تخت درت بستس و کلید هم روش نیست. خیلی ازش تشکر کردم و تمام! خیاله ملی راحت شد!
.
اغا یکی از مسافرای کوپه هم مدرسه ایه دبیرسانم بود که 12 سالیه ندیدمش و هیچکدومم اشنایی ندادیم بهم! بعد بیس مین ورداشتم جعبه تارتها رو بردم بدم به مهموندار که نبود و دوباره اومدم نشستم و نیمساعت بعدش بردم که بود و با کلی قر و ادا و اطوار قبول کرد که برام بزاره تو یخچالش. یه فیلمه خوبیم که البته من قبلا دیده بودمش گذاشته بودن که اسمشو یادم نیست ولی در مورد یه دختره هس که ترنس جندر بود و میخاست عمل تغییر جنسیت بده هااااااا یادم افتادددد اسم فیلم اینه "اینه های روبرو" ....دوباره دیدمش و خوب بود. دیگه بلیطامونو که دیدن و ملافه ها رو که دادن من رفتم بالا و ملافه ها رو که یکم انگار نم داشتن! پهنیدم و موزیک گوشیدم تا پلکام سنگین شد و خابیدم. هااا وسطه خابم یه اتفاقه عجیبی افتاد که تا حالا نیوفتاده بود برام جالبه من الان اینهمه ساله که با قطار رفتت و امد میکنم ولی هیچوقت اینطوری نشده بودم و همیشه وختی از خاب میپرم موقعیت رو کاملا درک میکنم که توی قطارم. دیشب یهو از خواب بیدار شدم و به شکم هم خابیده بودم و سرمم به سمت دیوار قطار بود و دید به جایی نداشتم. یهو دیدم داره همه جا تکون میخوره....بعد ترسیدم گفتم این همون زلزله تهرانه که میگنااااا. بعد دیدم هی تکونه داره بیشتر میشه ....وای باورتون نمیشه ضربان قلبم چنان زیاد شد یهو ینی قشنگ تپش قلب گرفتم. همه اینا تو چند ثانیه اتفاغ افتاد و بعد یهو یادم افتاد که تو قطارم!
اینم از این!!
.
صبح با صدای داد و هوار مهموندار که پاشین ملفه ها رو بدین از خواب پریدم . خوبیه من اینه که تو قطار تخخخخخخت میگیرم میخابم . و اکه مثلا صبح طرفای هشت و نه به مقصد برسم عالیه! هیچ کمبود خابی ندارم و مث امروز اصن لازم نیس بعده رسیدن بخابم. مگه اینکه قطارم صب زود مثلا 4-5 برسه که اینجوری کمبود خاب میگیرم.
داشتم میگفتم. پاشیدم و سریع لباسامو پوشیدم و ساکمو از اون بالا کشوندم گذاشتم رو تخت که وختی رسیدم دیگه نخام برم اون بالا برا پایین اوردنش. بعدم با سر و صورت نشسته و پف کرده رفتم جعبه شیرینیامو از اغاهه بگیرم که دیدم درش قفله و یکم وایسیدم! از دور دیدم یه چهره اشنا داره میاد! خو میگم خابالو بودم! عینه جغدا با جشای گشاد شدم بهش خیره شدم! انگار عادم ندیده باشم! اونم فک کنم خابالو بود چون اونم با چشای جغدی داش منو نیگا میکرد!! فک میکنین کی بود؟؟!!! یادتونه تو یه پستی گفتم یه نفر که ازش خاطراته سیاهی دارم اومده بود به عنوانه داوره تز یکی ار بچه ها و اون روز چشمم به جمالش روشن شد و خاطرات تلخ زنده؟!! بعله اوشون بودن!!!
گفتم حالا چ کنم؟؟!! وایسم؟؟!! راه بیوفتم برگردم کوپه؟!!! راه افتادم برگردم کوپمو خوشبختانه قبل اینکه تو اون سالن تنگ چش تو چش و بغل تو بغله یارو بشم!
طرف رسید به کوپش و بعدش من کوپشو رد کردم و رسیدم به کوپه خودم. اینم از این!
.
خلاصه که تارتامو بلخره از مهموندار گرفتم و رسیدیم به مقصد و خاهر بزرگه مهربون با ماشینش اومده بود دمبالم! با خودم گفتم این یارو الان قطعن میخاد زنشو بکنه تو چشه من!! و لذا گفتم بزار صبر بدم همه پیاده شن بعد پیاده شم. حدسم درست بود! همه داشتن اون وری پیاده میشدن ! این اغا خب صبح دیده بود که من کوپشونو رد کردم ! برا همین اومد دقیقن از جلو کوچه من رد شد! خدا روشکر منم پشتم به در بود و وختی رد شدن متوجه شدم و قیافه زنه رو ندیدم ولی قد و هیکلش که چنگی ب دل نمیزد! اینم از این!
.
ساکمو کشون کشون که داشتم تو سالن قطار میبردم یهو دیدم یه چرخی اون پشت تو محوطه هست. زدم به شیشه متوجهش کنم که متوجه نشد و به مهموندار اشاره دادم و اون صداش کرد. اغا چرخیه اومد بالا و وسایلمو گذاشت رو چرخ و رفتیم از راه اهن بیرون. چند مین طول کشید تا خاهرمو بیابم با گیج بازی و بلخره یافتمش و بوس و اینا و وسایلو گذاشتیم تو ماشین و پیش بسوی خونه!
.
رسیدم و ساکمو خالی کردمو و تارتا رو تحویل دادم به اهل منزل و یه چای با یکم تارت خوردم که محشر بود و کیفمو تمیس کردم و پریدم تو حموم اول خودمو سابیدم بعد مانتو شلواری که تو قطار تنم بود رو شستم و اومدم بیرون. یکم چرخیدم تو خونه و همه جا رو وارسی کردم و بعدم لباسامو بردم پشت بوم پهنیدم. خیلی دوس دارم پشت بوممونو من خیلی کم این مواقع خونه میام. چون فصل کلاساس و من در طی ده دوازده سال گذشته یکی پارسال پاییز رو چند روز خونه بودم و یکیم امسال. همش یاد مدرسه میوفتم! هوای پاییز ... هوای نوجوانیه منه! روزای غصه داره نوجوانی! هیییییع ! ولی دوس دارم این هوا رو!
.
دیدم خاهر وسطی مواد لوبیا پلو رو اماده کرده دستش درد نکنه! دیگه کته گذاشتم و مواد لوبیا رو باهاش قاطوندم و الانم دارن از سر کار میان که نهار بخوریم. گششششنمه هاااا .....
.
دوسدتون دارم هواررررتا ....بوسه ترکستانی هواااارتااااا
.
بعدن یادم اومد نوشت: اینو نگفتم که صب که پاشدم اون هم مدرسه ایم بهم اشنایی داد و یکم حرفیدیم!
عهههه ملی توام که از خودمونییی...یعنی ترکی
میگم چرا انقد به دلم میشینیییی نگو اشنایی
ملییی اونو روز داشتم فکر میکردم خوبه مهموندارا خوراکیای ملی رو نمیخورن وقتی بهشون میده بذارن یخچال....
عااااره خودیم! تو نوشته های شما چیزی مبنی بر ترک بودن ندیدم ولی از کدبانوگریت حدس میزدم ترکیش باشی
نهههههه نمیخورن میدونن ملی چششونو با چنگال درمیاره اگه بخورن
رسیدن بخیر خانوم ملیِ گل
از مامان و بابات چیزی ننوشتی چرا؟ خوب بودن؟
قوبونت برم
حالشون خوفه همههههه. مامی پاپی سرشون شلوخه این روزا هی میرن این ور و اون ور!
به به رسیدن بخیر خانوووم. میگم بوی نفسهای نلی می یاد نگو برگشته این ورا. طرفای ما
موچکرررررم
طرفه شادی اینا کدوم وریه ینی؟!
قوبونت برم 
وای ملی من همیشه خواب میبینم زلزله اومده و بر اثر زلزله میمرم
کامل درک میکنم اون لحظه چه حالی داشتی.
تارتتتتتتتتت
خدا نکنه عزیزم، صدقه بده همیشه.
عاره خیلی حس بدی بود منم دقیقن چن ثانیه احساس کردم الانه که بمیرم
.
تارتش خوشمزه بود
ملی جان با وفا
عادم دوسدای مجازیه خوبی مثل شما داشته باشه بااااایدم بهشون وفادار باشههههه
