ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

شنبه 13 آبان 1396 ساعت 11:48

یادداشت 290 .... اوله هفته از جنس آبان خروسی!

عرضم به حضوره انورتون که سلامن علیکم

صب ساعت هشت و نیم از خواب پریدم با صدای زنگه همراهم...دیدم وسطیه. ورداشتم ...اولش نشناخت  فک کنم صدام یه جوری شده بود! بعد  با یه حالت استرس داره میگه من لبتابمو جا گذاشتم خونه وردار بیارش دمه در که بیام ورش دارم...پاشدم با بداخلاخی لبتابه رو جم کردم بردم گذاشتم دمه در و بعدم دشوری و اومدم که بیرون دیدم باز داره میزنگه وسطیه...ورداشتم دیدم میگه دیگه نیومدم لبتاب لازم ندارم منم با اوقات تلخی و بی خدافظی قط کردم!! الانم عذاب وجدان گرفتم.

.

دیه دیدم اوقاتم تلخه پریدم حموم و حسابی خودمو سابیدم و بعدم دو بار برا زنگه تلفنه پاپی از وسطه شست و شوب زدم بیرون و تلفنا رو جوابیدم! خوب شد گوشیمو برده بودم نزدیکه دره حموم! واللا! دیه اومدم بیرون دیدم پاپی زنگه درو میزنه و دسش درد نکنه برامون مرغ گرفته بود و یه بسته دل مرغ. مرغا رو شستم و دل مرغارم تمیس کردم که برا نهار بار بزارم. من دوس دارم دل مرغ...به نظرم خلی خوشمزس. دیه بعدشم چای دمیدم و یه لیوانم شیر سرد خوردم با صبونم.  با بقیه شیر میخام فرنی درست کنم ظهر. فرنی رو شیکر توش نمیریزم. بزرگه دوشاب خریده برامون و میخام کناره فرنیه دوشاب بریزیم بخوریم که تخویت شیم

.

الانم اومدم نشستم بزبانم و چقددد هم لاکپشتی پیش میرم و چققد واقعن سخته پیشرفت در زبان. نمیدونم شایدم همینجوری اهسته و پیوسته پیش برم در نهایت پیشرفتم چشمگیر باشه ولی فعلا که حسه پیشرفت ندارم... ینی چندان ندارم!

.

همینطور که داشتم مرغامو پاک میکردم به یه نکته ای هم فک میکردم! به اینکه تهران کاره من نشد. ینی یه نمک به حروم نذاشت بشه. بعد یادمه همون موقه ها فک کنم قبل ماه رمضون بود که سر نمازم تو اتاغ خابه خونم ...همون گوشه رو به پنجره که همیشه نمازامو میخوندم... یه لحظه شک به دلم افتاد که نکنه من لیاقت این شغلو ندارم. بعد همونجا سر نماز از خدا خاستم که اگر لیاقتشو دارم و به صلاحمه این شغلو برام جور کن و مشکلاته مربوطه رو کمک کن حل شه.

خب نهایتش نشد که بشه و مشکلاته اون مشکلم هم حل نشد و منو نگرفتن. درسته اونایی که اونجا الان هیات هستن هیچکدومشون لیاقت و شایستگیشون بیشتر از من نیست ولی خب لابد صلاحم این بوده... من همیشه پدرم خیلی بیشتر از بقیه در میاد تا به یه چیزی که بقیه رسیدن برسم. موانعه خیلی بیشتری جلوم سبز میشه و به قول معروف بدشانسی زیاد میارم. ولی یه وختایی هم شده که حس کردم چقد خوش شانس بودم تو فلان قضیه یا بهمان قضیه! پس درست نیس بگم کلا ادمه بدشانسیم. میخام اینطور به قضیه نگاه کنم( یا بیشتر از قبل .............

.... اااااه یه مگسه هی میاد وییییییییزززززززز میره وییییییییییز بزارین پاشم اینو بکشم!

حشره کش دمه دستمه هاااا اومد این سمت پیس میزنم روش!

........خب داشتم میگفدم! میخام بیشتر از قبل سبک تفکرمو به این سمت ببرم که این شغله تهران برا من نبود. سهمه من نبود...در قسمته من نبود.... نبود اقا نبود! مگه نه اینکه دسته خدا بالاتر از همه دستهاست؟

همه زورم رو هم زدم ولی نشد...پارتی کت و کلفت نداشتم که بشه!  بهتر! من کی با پارتی کارامو پیش بردم که این دفه دومم بخاد باشه؟! هیچوخت!

حالا اینجا تو ولایت.... همه این اتفاقا و بی مهریا ...اینا همش نشونه هایی هس که من حواسم بهشون باس باشه. حواسم به این باشه که خوبه خوب زبانمو بخونم... که پیگیره مقاله هام باشم( که سه تاشو فرستادم جاهای مختلف و بقیش دسته خداس واقعن که باس کمکم کنه نهاینا ریجکت نشن همینجاهایی که فرستادم و تا 5-6 ماهه دیگه اکسپت شن به امید خدا) دو تا دیگه مقاله هامو که هنو لنگ در هوان  باس بنویسم و همین! همه کارایی که من باس بکنم و سنگین هم هستن تا همینجاست...بقیشو میسپرم دسته خودش. دنباله موقعیتهای پست هم میگردم . البته تا مقاله هام چاپ نشن هیچ امیدی به پست داک نیست. ولی میدونم که بلخره چاپ میشن مقالاتم  و خب جیگرم قراره خون شه تا اینا چاپ شن دیگه! منم که کلا سبکه زندگیم از بدو تولد خون به جیگر شدنه در هر موضوعی تا وختی هم که اینا حکممو بزنن باس از وقتام خوب استفاده کنم برا زبان و مقالاتم. حکممو بزنن از این جهت خوبه که هم پاپی خوشال میشه. هم خودم یه پولی دستم میاد .. همم اینکه یه سال تعهدمو میگذرونم و بعد اجازه خاهم داشت تو فراخانا شرکت کنم. تا یه سال کار نکنم حقه شرکت تو فراخانا رو ندارم!  البته هر دانشگاهی نیروی خودشو تو فراخان ها میگیره و احتمالش بسیار ضعیفه که بخان یه غریبه ای رو بگیرن. ولی خب من همیشه موفقیتهام با احتمالاته ضعیف روبرو بوده!! قبولیه ارشدم خیلی احتمالش ضعیف بود! قبولیه دکترامم هم همینطور!! البته بگما دکترا من رتبه وسط رو عاورده بودم! ینی مثلا شما فرض کن 15 نفر اون سال گرفته بودن من نفره هفتم بودم! ولی خب به نظره خودم واقعنه واقعن گند زده بودم و اصلا امیدی به قبولی نداشتم! ولی خب ظاهرا اونای دیگه هم چندان گل نکاشته بودن!

اگر هم حکممو نزنن و عدم نیاز بدن که میرم یه جای دیگه دنباله کار یا تهران یا جنوب....فوقش کارشناس میشم دیه! بالاتر از سیاهی که رنگی نیس...والا ... تا وختی که مقاله هام بیان و مدرک زبانمو بگیرم.

.

نتیجه  اینکه یکم مثبت اندیش بایس باشم ... یکم مهربون تر بشم با خودم و کائنات و انقدر خودمو عذاب ندم....یه راهی باز خواهد شد بلخره... مگه الکیه اینهمه زحمت و عذاب؟! من خودم یه اعتقاده راسخ دارم و اونم اینه هر وقت هر جا ادم تلاشی کرد قطعن روزی نتیجه مثبتشو خواهد دید. دیر و زود داره و سوخت و سوز نداره!

.

امروز دو تا هم تکست بهم انرژی مثبت داد. اولیشو شبدر برام نوشته که :

گاهی عادم چیزی که میخاد نمیشه اما رسالتت اینه که شاد زندگی کنی خیلی غشنگ گفده....رسالتمون اینه که شاد زندگی کنیم و درکنارش همه تلاشمونو بکنیم برای بهبود اوضاع و امیدوار باشیم که این تلاشها نتیجه خواهد داد.

و تکست بعدی که از اینستاگرام دیدم:

SOME OF THE BEST DAYS OF YOUR LIFE  HAVE NOT HAPPEN YET, SO JUST RELAX AND KEEP GOING

حواسم نبود دکمه کپس لاک روشنه حوصلشو ندارم دوباره از نو بتایپم دیه میگه که برخی از بهترین روزای زندگیت هنوز اتفاغ نیوفتادن پس ریلکس باش و ادامه بده.

.

دوستان جونمممم...ریلکس باشیم.... تا وختی این نفسه میره و میاد امید هست و زندگی هست....پس ادامه میدیم با هم ... موعااااچچچچچ به فرقه کله هاتون و هفته تون شاد و پربار و رنگی پنگی!

.

پینوشت: یادمه قرار بود عسک بزارم ولی اجازه بدین همین حسی که دارم تو پستم باشه. حسه عکس رو الان ندارم...موچرکم از همکاریتون پیشاپیش ...خخخخخخخخ


نظرات (8)
+ ندا
ای بابا معلومه کجایی؟ یه خبری بده چقدر چک کنم اخه ملی جون؟
لحطه ای که تلفنی بهم خبر دادن مشکل کاریم درست شده دست گذاشتم روی شکمم و همراه با نی نی برات دعا کردیم که زودتر گره از مشکل کاری تو هم باز بشه و تمامه مشکلاتت حل بشه حتی برای مقاله ها دعا کردیم.الهی آمین
پنج‌شنبه 18 آبان 1396 ساعت 12:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خخخخخخخخ سلام ندا جون خو حالا که نبشتم دوام نکن خو خدارو شکر که مشکل کاریت حل شده. از شما و از نی نیه محترم هم ممنونم که برام دعا کردین .....ی مقاله هامم خوب کردی دعا کردی اونا واجب ترن! بوخودا ...دست و پپنجوله جفتتون درد نکنه آآآمین آآآمین
حرفات منم آروم کرد ملی....راست میگی...نمیشه که این همه زحمت بی جواب بمونه..بالاخره یه جایی یه دستی از غیب میرسه...

الهی که همیشه دستات تو دست خدا باشه
تو لیاقت بهترینا رو داری...
یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 14:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهار جونم الاهی که همیشه دلت عاروم باشه و دریایی ... قوبونت برم
+ بهامین

تکست ها عالی بود
یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 12:52
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عوهوم بهامین جون
به بهههههه سلاااااام

ملی خانوم خسته نباشی، عاره والا کلا زندگی با صبر و آرامش قابل تحمل تره و شادی میاره برای همه :)))
اون جمله اوله خیلی خوب بود و اینکه منم با اینکه خودت گفتی خیلی موافقم؛ یک روزایی نتیجه بالا پایین پریدنتات پوچه یک وقت آنقدر بالا میبرتت که خودتم باورت نمیشه فقط مهم اینه‌که خودت رو لایقش بدونی و تا میشه براش تلاش کنی.
ازمن آدرس خواسته بودی برات گذاشته مرررررسییییی
یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 01:56
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قوبونت بوم ، مرسی ادرس گذاشتی ... لبتابو ک باز کنم لینکتو میزارم... بیشتر با موبی میام این روزا... عسیسم
+ ندا
الهی
شنبه 13 آبان 1396 ساعت 23:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
+ آفرین
افرین ب این نتیجه و تصمیمت....خیلیم عالی
این جمله : گاهی ادم چیزی که میخاد نمیشه اما رسالتت اینه که شاد زندگی کنی؛ واقعا خیییلی قشنگه و درست هم میگه. ایشالا همگی رسالتمونو خوب بجا بیاریم
شادم، شادی، شاد ،،، شادیم، شادید، شادند
شنبه 13 آبان 1396 ساعت 23:23
امتیاز: 0 0
پاسخ:
افرین که شماییایشالا ایشالا خوب صرف کردی فعله رو
+ ملیله
چه خوب که به این دیدگاه رسیدی
هفته پیش یکی از همین موارد برام پیش اومد. حدود هشت ماه خودمو لعنت می کردم چرا این کار نشد و حالا فهمیدم چه خوب بوده و خدا رو شکر می کنم حتی برام خطر جانی داشت
شنبه 13 آبان 1396 ساعت 16:02
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این دیدگاهو از اولشم یکم داشتم ملیله جونم ولی الان دارم تقویتش میکنم و دیگه نمیخام ب این فک کنم که در حقم ظلم شده... ظلم شده ها!! ولی خب میخام سعی کنم بهش کمتر و کمتر فک کنم ... ملیله جون
+ مرغ آمین
شنبه 13 آبان 1396 ساعت 15:03
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :