ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 22:13

یه روزه ناجور که داره تموم میشه

از صبح که پست رو گذاشتم تا طرفای دو ظهر اینا هشت بار زنگید. به اصطلاح بابامو میگم. بر نداشتم،  میخام حساب کار دستش بیاد که دیگه ازین به بعد بیشتر حواسشو جم کنه. البته فایده نداره این اونقدر بی فکر و بی مسیولیته که این چیزا براش مهم نیست. ماها اگر براش مهم بودیم ولمون نمیکرد بره... نگا به الانش نکنین که از مردن میترسه و موش شده. یه زمانی جرات نداشتیم تو چشماش نگا کنیم از ترس... یه زمانی با نونه خالی شیکممونو سیر میکردیم که اقا راحت تر به زن جدیدش و بچه تخم حرومه اون زنک برسه. وختی من گذاشتم رفتم جنوب و مستقل شدم کامل دید که میتونم برم و دیگه پشت سرمم حتی نیگا نکنم. از اون طرفم  بیمار شد و علنن مرگ رو جلو چشماش دید. و یهو ورق برگشت و ادم شد! البته همونه منتها با یه لایه نازک ورقه مهربونی مثلا دوره خودش پیچیده از جنسه خریده میوه و گوشت و برنج!!!

.

همیشه همینطور بوده. احساساته متناقضه من نسبت به پدرم و البته مادرم. برام مهم میشن و دوسشون دارم تو یه برهه ای و وختی یه اتفاقی میوفته یهو یه طوفانی انگار میاد و همه اون خاطرات تلخه گذشته رو با خودش میاره جلو چشمم... همه اون سختیها، بدرفتاریها و ظلمایی که در حقمون کردن ... اینجاس که ازشون متنفر میشم ... متنفر میشم که از من ی همچین موجودی ساختن!  یه موجوده فراری که نمیدونه کجا و چطور میتونه اروم و قرار بگیره... یکی که از خونواده تشکیل دادن متنفره! و ترجیح میده تو تنهاییه خودش بمیره ... 

.

دید تلفناشو جواب نمیدم اومد خونه مون یه سر. منم با اخم فقط جواب سلامشو دادم. بعدم صدامو بردم بالا و بحث کردم باهاش. گف اینم تشکرته بابت کمکم!!! گفتم کی من از تو کمک خاستم؟!؟ گفتم میدونم باز دوباره کاره خودتو خاهی کرد چون هیچ وقت براماها اندازه گه هم ارزش قایل نیستی! نه خودمون برات ارزش داریم نه حرفامون. وسطی هم که فتنه! جلو اون طرفه اونو گرفت و اون که رفت اومد نشست با من همدردی کرد که عاره بابا اشتبا کرده زنگیده ب یارو ! باباهه ب حالته قهر پاشد رفت و بعدش من نشستم زار زدم ... همین! 

.

مهم نیست برام دلش بشکنه.... چقدر یه پدر میتونه از بچش دور باشه که خبر از دل بچش نداشته باشه؟!؟ من همونم که گفتم برا خاطره دله بابام ناراحتم که یه وقت حکممو نزنن و بابام غصه بخوره! حالا کاری کرد که مجبور شدم تو روش وایسم و تا میشنید حرف بارش کنم! مشکل از منه؟!؟ که دو شخصیتم احیانن؟! دو قطبی میگن چی میگن؟!؟ یا مشکل از اونه که انقدر ازم دوره که از حاله دلم خبر نداره و کاری میکنه ک من احساسم نسبت بهش از این رو ب اون رو بشه؟!؟  پاشم نمازمو بخونم... نمازی که قطعن قبول نخاهد شد برا دلی که امروز شکستم و حس میکنم چه خوب کردم که شکستم!!! متنفرم از این همه تناقض تو وجودم...


نظرات (4)
قربونت برممممم
یادمه یه بار گفتی خدا رو شکر بابت همین خونواده نصفه و نیمه ای که داریم...با تمام نقص هاشون بازم خدا رو شکر ...این حرفت رو هرگز فراموش نمیکنم چون یاداوریش خیلی وقتا منو اروم میکنه
جمعه 21 مهر 1396 ساعت 23:30
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عاره خب ... فک کن الان همین بابا هم نبود.... ولی خب چکار کنم گاهی کاسه صبر عادم لبریز میشه هییییع عاره بازم شکر که همین نصفه نیمه هه هس ...ممنون یادعاوریم کردی
+ ندا
عزیزدلم آروم باش از این برخوردها همه جا بین ادمها هست خودتو از خشم خالی کن
جمعه 21 مهر 1396 ساعت 10:06
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان بهترم از دیروز ... مرسی ندا
+ مرغ آمین
سلام ملی جونم. اینقدر خودت رو ناراحت نکن همه ما از این تناقض ها داریم تو وجودمون. یکیش خود من منم خیلی اوقات از پدرم متنفرم گاهی اما دلم براش می سوزه و احساس محبت می کنم بهش! مامانمم که بود همین حسو داشتم. پس فکر نکن فقط تو اینجوری هستی حودت رو عذاب نده
جمعه 21 مهر 1396 ساعت 09:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آمین جون عوهوم ...امروز بهترم... مرسی از کامنتت
+ پیشی
عزیزدلم
پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 22:40
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :