X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

جمعه 22 تیر 1397 ساعت 11:11

صرف فعله ر...ی...د...ن

ببقشین البته بخاطره عنوانه بی تربیتی ولی هیچی بهتر از این گویای مطلب نبود

سلام!خب دیروز مرخصی بودم و رفتم امتحان ایلس ازمایشی دادم تو تبریز و به بدترین شکل ممکن قسمته مصاحبش(اسپیکینگ) رو برگزار کردم! ینی تو این نه ماهی که کلاس میرم رو شما تصور کن...بعد بدترین جلسه ای که من توش به بدترین شکل ممکن با تیچرم حرفیدم هم بزار جلو چشمت....اینجوری بودم دیروز!

ریدینگ و رایتینگشو راضیتر بودم. ولی لیسینینگ رو هم خراب کردم که اونم بیشتر فک کنم بخاطر بد بودنه کیفیت صدا بود و بی هدفون بود خب. امتحان اصلی تو تهران هدفون میدن.

با همکلاسیه زبانم رفته بودم و اونم راضی نبود از خودش. بعدشم به پیشنهاده اوشون رفتیم پیزا خوردیم و به پیشنهاد من نفری یه جعبه شینیلی خریدیم و برگشتیم شهرمون پیروزمندانه!!!

.

برگشتم و رفتم زیره دوشه عاب و یکم گریه ناامیدی کردم و پریدم بیرون و وختمو تلف کردم تا شب شد و خسبیدم. البته قبلشم مقادیری غوره پاک کردم که بزرگه الان در حال تبدیل کردنشون به غوره غوره عست! غوره غوره اینجوریه که اب غوره رو میگیرن بعد یه مقدار هم غوره دون میکنن و میریزن تو شیشه  ابغوره رو میریزن روش و درشو میبندن و برا خودش میمونه و میشه غوره غوره!

.

میگم به نظرتون عایا با دو هفته زبان خوندنم میتونم موفق به گرفتنه نمره شش و نیم میشم؟! میدونین چیه؟ بسته به شانسم داره...اینکه در مکالمه حضوری  در مورد موضوعی بپرسه که بتونم صوبت کنم و مطالب بیاد تو ذهنم، اینکه از لحاظ روحی تو موده خوبی باشم.... اینکه متنای ریدینگ متنهای راحتی برام باشن...کلا شانس خیلی دخیل خواهد بود. اخه امتحانای ایلس اصن معلوم نمیکنه ! مثلا یه دوره امتحانشو ازمایشی میدم میبینی ریدینگشو گرفتم 30 از 40 و تو یه دوره بعدش نمرم افت میکنه! خب زبانم انقدر قوی نیست و دامنه لغاتم هم کمه. برا همین به معجزه شانس احتیاج دارم! وگرنه اگه کمی قوی تر بودم نیازی به شانس نداشتم!

.

دیه همین دیه. کلللی کار دارم برم ببینم به کجا میرسم. یه سند راهبردی باید تهیه کنم برا یکی از واحدای دانمون و یه کاره دیه برا یه واحده دیه. صبحم باس دو جا برم سر بزنم و بعدش بزنگم تبریز که اگه قرار ملاقاته ساعت دو  سرجاش بود برم قرار ملاقاته رو! همین دیه! هاااا باس نمره های درس زبانه بچه هارم وارد سامانه کنم...پووووف

.

بچه ها هوا گرمه ...یه کاری کنین لطفا! تو یه کاسه یه بار مصرف اب خنک بریزین و بزارین تو باغچه کوچتون یا دم دره تون اگه کوچه خلوته...یا هر جای مناسبی که پیشی ها و هاپوها بیان بخورن...گناه دارن ...تشنشونه خیلی...قوبونتون


سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 10:15

بلا تکلیفون....

سلام بچه ها

خوبین خوشین؟ الاهی که باشین...

منم شکر بد نیسم...راستش بیشترین حسی که الان دارم حس بلا تکلیفی و ترس همزمانه... اینکه معلوم نیس چی بشه و چه شرایطی برام پیش بیاد. از یکشنبه هفته دیگه خدا بخاد مرخصی میگیرم. با این شرایط واقعا نمیتونم تمرکز کنم رو زبان. اینجوری دقیقا 15 روز زمان دارم که همه زورمو بزارم رو زبانم. فقط هم رو همون تمرکز می کنم و لاغیر. به بالی هم میزنگم میگم که از 15 مرداد به بعد میشینم رو کارای کتاب. البته یه هف هشت صفه بایس مطلب تهیه کنم که تو همین مدت روزی دو ساعت براش وخت میزارم. نمیدونم چقدر میتونه این 15 روز کمک کننده باشه. خدا خودش رحم کنه. اگه بتونم نمره ایلسه 6 و نیم بگیرم دیگه یه استرس بزرگم میره کنار.  در واقع زبان خوندن از برنامم میره کنار و فقط باس هی وویس گوش بدم که اسپیکینگم تقویت بشه. 

.

این هفته 5 شنبه هم میرم تبریز یه امتحان ازمایشی بدم برا ایلس. خدا کنه خراب نکنم

کارای عقب افتاده قبل از مرخصیم اینان:

- یه گزارش نشونه یکی از رییس بیمارستانا بدم و خدا کنه خوشش بیاد.

- گزارشه رو نهایی و خوشگل موشگلش کنم.

- لیست حضور غیاب کلاسایی که داشتم رو ببرم تویله معاونت اموزشی بدم.

- فرم تمام وختیمو پر کنم بدم اموزش.

- شنبه برم تبریز برا دیدنه یه نفری که شاید بتونه تو اون پروژه هه کمکم کنه.

.

راسی هنوز تکلیفه اون پسته مشخص نشده. هنو ملوم نی بخان بدنم زیر دسته کی!! امیدوارم شرایط کاریم طوری نشه تحملش برام خیلی سخت بشه...در این مورد هم لطفا دعام کنین


یکشنبه 10 تیر 1397 ساعت 17:37

شیرین ترین و خنک ترین بستنی زعفرونیه دنیا

یکم گریه کرده بودم از یه ساعت پیش ...تو اتاقم...در رو بسته بودم که کسی نبینه و دشمن شاد نشم تو این سازمانی که معلوم نیست کی دوستته و کی دشمنت. پاشدم در رو باز کردم و دوباره نشستم به یکم رایتینگ تمرین کردن. این وسط باز گاهی چشمام اشکالود می شد و  خودمو پشت مونیتور پنهان می کردم که کسی نبینه چشمای قرمز و خیسمو ( تو یه اتاقه بی پنجره و چسبیده به ابدارخونه همون اتاقی که توش پروژه بین المللی رو برا سلامت شهرم نوشتم و الان یه ماهه دربدر دنباله یه وقتم از فرمانداری که بهم بدن و نمیدن تا برم طرحمو معرفی کنم...همون طرحی که معاون بهداشته دانشکدمون که زنش الان هم اتاقه منه و چشم دیده منو نداره داره در مقابلش مقاومت میکنه....عاره تو همون اتاق پشته مونیتور پنهان میشدم که کسی گریمو نبینه چون میزه کوچیکم درست روبروی دره اتاقه و هر کی به ابدارخونه میره و میاد منو میبینه! ولی خب ظاهرن غافل بودم از چشمای تیز بینه ابدارچیمون! ولی عب نداره ابدارچیمون که خوده خوده فرشته است اومد تو و بدون اینکه چشماش بیوفته بهم و حرفی بزنه یه بستنی زعفرونی بهم داد و فوری رفت بیرون.... پاشدم در رو بستم و یه دل سیر دوباره گریه کردم و بستنی رو هم تا ته خوردم...شیرین ترین و خنک ترین بستنی ای بود که تا حالا خوردم و بدجور بهم چسبید..... خدایا کمکم کن به بهترین شکل ممکن از اینجا نجات پیدا کنم....

.

من اینجا هیات علمیم و یه ابلاغه کارشناسی امروز زدن بهم که بشم کارشناسه زیردسته یه پزشک عمومیه عقده ای! پستم هیات علمیه ولی نمیخام زیر بار برم.... اگر دارن یه پست در حد و شانه من بهم بدن ...اگرم ندارن که خلاصم کنن برم پی کارم....فردا قراره با رییس دان جدی بحرفم

سه‌شنبه 29 خرداد 1397 ساعت 16:38

حسبه حالی ننبشتیم و شد ایامی چندددد

خخخ خخخخخخخخخخ خخخ .....نمیدونم چیو چیو چیییی به تو پیغامی چند

سلوم! با مسخره بازی شرو کردم فک نکنین خیلی حالم خوفه هاااا...فغط خل شدم همین...به قول الف چیز خل شدم رف! الف میگه اخیرا قیافتم شبیه چیزخلا شده!! بی تربیت!

.

الان در حال حاضر و در همین لحظه نشستم پشته میزه عاشپزخونه مامی و یه کاسه البالو از درخته حیاط چیدم برا مامی و گاهی هم بهش توک میزنم خودم! رو گاز هم که سیب زمینی ابپز گذاشم بپزه با تخم مرغ. یکمم قرمه سبزی از دیروز داریم که اونم قراره بدم مامی بخوره.  منتظزیم بزرگه از امتحان برگرده باهم بخوریم نهار!

خب من امروز مرخصی گرفتم به خاطر بزرگه که بشینم درس و مشغ یادش بدم. و چه میچسبه مرخصیه وسطه هفته. صب با خیال راحت ساعت هش بیدار شدم ...خیلی عاسوووون خیلی هم خوب! عاخه چن وقته صبح ها با بدبختی از خاب پامیشم. انگار میخان ببرنم پای چوبه دار! از بس که دوس دارم محل کارمو برا همین کلی ذوق دارم صبحها برا رفتن به سمتش!

.

روزا همینطور میگذرن و من نمیدونم چرا ولی انگار دیگه واقعن باس به این اوضا عادت کنم! کدوم اوضا؟! اینکه کلی کار ریز و درشت دارم که به هچکدوم نمیرسم و انگار هیشوخت هم قرار نیس برسم! همینجور لیسته کارامو اول هفته مینویسم و اخره هفته میبینم بازم کلیش مونده! خلاصه که زندگی لاکپشت وار در جریانه.

ماه رمضون میدونین سر اذانا بویژه اذانه مغرب و سحر چی همش برام تداعی میشد؟ پارسال ماه رمضون! اخه پارسال من با حسرت و غصه از پنجره نیگا به کوچمون مینداختم و صدای اذانو هم که از دور میومد حتی ضبط کرده بودم به این خیال که دیگه سال بعدش(ینی امسال) قرار نیس اینا رو بشنوفم و قراره اون وره عاب باشم! و خب امسال این اتفاغ افتاد ولی نه اون وره عاب بلکه همین وره عاب! ینی من نتونستم کوچمونو از پشت پنجره موقعه سحر ببینم و همینطور که هوای خنک میخوره تو صورتم صدای اذانو بشنوفم ...چون خونه مامی بودم. دلم برا سحرای خونه پاپی تنگ میشد ولی خب فرصت نشد برم چن شب بمونم اون ور....اینم از کاره خدا.

.

نماز عید فطر رو من و بزرگه جلو تی وی خوندیم و همتونم دعا کردم. کلا امسال با وجودیکه زیاد نمیام وبلاگ نویسی کنم ولی تو نمازا و دعاهام هی میگفتم دوستای وبلاگیم خدایا !

.

کلاسای زبانمو میرم ولی مطالعه م خیلی کم شده. استادمون ازمون راضی نیست و میگه انگیزتون کم شده و قبلا خیلی بهتر میخوندین و چتونه! خب راستش من نمیرسم به خوبیه اون موقه که تو خونه بودم بخونم. واقعا نمیرسم. وگرنه انگیزم سرجاشه. خیلی دوس دارم برم و زندگیه خارج از اینجا رو هم تجریه کنم. میدونم ممکنه برام گرون تموم شه و ممکنه پشیمون بشم و فیلان و بیسار...ولی خب میخام تجربش کنم. اینجا تو این شهر کوچیک موندن راضیم نمیکنه ولو اینکه کارایی هم اینجا بخام بکنم در جهته بهبوده اوضاع سیستم و شهر. ولی بازم راضی نمیشم و دوس دارم تجربه های جدید داشته باشم تو دنیای دیگه.

.

فردا قراره  12 ب بعد برم مرکز استان ماموریت. طرحی مشابه طرح ما دارن اونجا انجام میدن و مجریش بهم گف میتونم برم جلسه هاشونو. طرف دوس داره بیاد این طرحی هم که من میخام اینجا شرو کنم رو به دست بگیره و هدایت کنه. یه جورایی میخاد این طرحه من رو از کاناله طرح خودشون انجام بدن ولی من نمیخام بزارم! مخالفه گفتمانه علمی برا تبادل تجارب نیستم هرگز و خیلی هم خوبه. ولی اینکه اونا بخان نقش دلال رو بازی کنن بین ما با سازمان جهانیه یا بین ماا با وزارت نع! هگز نمیپذیرم. خودمون چولاغ که نیسیم. طرح رو در ارتباط با وزارت و اون سازمانه پیش خواهیم برد انشاالله و نیازی به واسطه گیه اونها نداریم. باس حواس باشه که فردا جوری رفتار کنم حساب کار دسشون بیاد که با کی طرفن!!!

.

هییییییییییع! دیه چی بگم؟ هااا تصمیم دارم مرداد ماه امتحانه ایلتس بدم و  میخام از 20 تیر به بعد تا وسطای اردی مرخصی بگیرم و بشینم سر زبان فغط. به بالی هم حتی خواهم گف که تو اون تایم مزاحمه اوغاته شریفم نشه! فقط و فقط زبان..انشاالله و اگر خدا بخاهد!  ای خوداااااااااا یه نمره 6 و نیم فغط...باس شانس بیارم  که بتونم 6ونیم بگیرم.

.

ندانوشت: ندا جون پیام خصوصیتو گرفدم و امیدوارم بهت خوش گذشته باشه... مواظبه خودت و نینیت باش.

برم نمازمو بخونم الانا بزرگه میرسه و بعدم نهار مثلا بخوریم و یکم بخابم و پاشم مانتو شلوار اتو کنم و زیر ابوهامو تمیس کنم و اگه بشه یکم کاره علمی بکنم. بهاره 97 رو هم به خدای منان میسپاریم یواش یواش و میریم که داشته باشیم تابستونه داغمونو.... روزاتون غشنک عسیسام

سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 01:22

چ کنم چیکار کنم؟!!

سلام بچه ها جون

خوبین خوشین سلامتین؟

با تعطیلات چ میکنین؟

من که دیروز طرفای 4 عصر از دان زدم بیرون و بزرگه بیرون بود و گفدم بیاد دمبالم چون در حال غش بودم و هیچی انرژی نداشتم. دیه اومدیم خونه و من دوش گرفتم و بزرگه هم رف که برنج و بقیه خریداشو برا نذره شله زرده بیست و یکم بخره. امسال برخلاف 7-8 سال گذشته خودمون نمیپزیم و وسایلو میدیم تو همون امازاده خودشون بپزن. خودمونم میریم بالاسره دیگ  و هم میزنیم . دیه خوابیدم تا هشت و بعدم بیداریدم و هنوز بزرگه نرسیده بود خونه و تا من افطار عاماده کنم اونم با حلیم خوشمزه رسید. افطاریدیم و من بی اعصاب بودم و خسسه! اولش رفدم درازیدم رو تخت که بگیرم بخابم ولی یهو یه انرژی بر من وارد شد!! دیه پاشدم و وضوییدم و اومدم جوشن کبیرو رو گوشیم پخش کردم و گوشیدمش. بزرگه هم رو تختش خواب رفته بود. طفلک نتونس شب زنده داری کنه چون عصرش نخابیده بود و خلی خسته بود. موقعه روزه داری اگر عصر هم ادم نخابه بعد از افطار واقعن به حالته غش میوفته! ما که اینطوریم!

خلاصه تا ساعت دو و نیم  جوشن کبیر گوشیدم و چن رکعت هم نمازیدم و شماهارم دعا کردم. ساعتو برا سحر میکوکم رو 3وربع. دیه گرفتم خوابیدم و جوشن هم یه نیمساعتش مونده بود که تموم شه و دیه خاموشش نکردم . ساعت فک کنم سه و ده مین بود که با صدای حمید هیراد پاشیدم جوشن تمومیده بود و حمید هیراد پشت بندش داش میخوند ! دیه پاشدم و سحری رو عاماده کردم و خوردیم و نماز صبحم خوندیم و من یکی خوابیدم تا 12 ظهر! عای چسپیییید! 

بعدشم پاشدم و من نمیدونم چه اتفاغی اوفتاده و چه بر سره من اومده که اصن وقتم برکت نداره! نمیدونم تخصیره اینستاس یا تخصیره چی چیه! از صب فقط یه فرم پرکردم و برخی ایتمهای رزومم رو باس توش میگنجوندم که گنجوندم و همین! طرفای 4 عصر بود که دیدم خاله پری اومده و تا خودمو جم کنم و یه چیزی بخورم و بنوشم و بخابم و پاشم دوباره شد ساعت 8 عصر! افطاریه بزرگه رو عاماده کردم و تا دوره هم یه چی بخوریم و حف بزنیم و من این چن خط رو براتون بنبیسم شد الان! اصن زمان داره میدوئه! داره پیتیکو پیتیکو عینهو اسبه عابی هم میدوئه! لامصب! من نمیدونم چ کنم!!؟ کلی کار دارم و نمیرسم به هیش کدوم! امروز غیر تکمیله اون فرمه بیست تا هم سوال زبان حل کردم همین! امیدوارم فردا روز پربرکت تری باشه از لحاظ کاری...اونقدنه کار دارم که نگو :/

.

خب من الان از سیزده بدر به این ور فقط سه روز اینا تو خونه پاپی بودم و همش اینجا بودم. اعصاب ندارم برم اون ور و کثیف کاریای وسطی رو تحمل کنم. این ور راحت ترم چون بزرگه هس و ازش انرژی مثبت میگیرم. ولی یه جورایی وسطی رو انگار به باد فراموشی سپردم. جز وقتایی که خودش میزنگه و 99% مواقع هم البته یه کاریشو میخاد براش را بندازم که میزنگه! 

یادمه پارسال بزرگه میگف تو هر سال میای کمک من که نذری بپزونیم. اگه نباشی چ کنم و این حرفا. خب امسال کلیدش زده شد! خیلی راحت وسایلو داد تو همون امامزاده براش بپزونن و دیه کمک و اینا هم نمیخاد! منم اگر زمانی نبودم اینجا حالا به هر دلیلی ( یا تهران باشم یا برم پست داک یا با عزی جون یا همون عزراییل جون همسفر بشم!!) دیه دلم نمیسوزه که نیسم کنارش. واللا دیگه!

.

هفته پیش پنشمبه که میشد دهم خرداد یه پرزنت داتم. همه معاونتای دان رو دعوت کردیم با کارشناساشون و من اون برنامه ای که میخام با who شرو کنم و معرفی کردم. همه خیلی خوششون اومده بود و البته که یکی از معاونتا با کارشناساش قشنگ مشخص بود که عومدن نذارن برنامه رو شرو کنیم و برا ممانعت اومده بودن که من تونستم پاسخ همه سوالا و انتقاداتشونو با احترام بدم. یکی از معاونتای دیگه دان که من این پروژه رو قراره با اونا پیش ببرم میگف به بهترین شکل ممکن جلسه رو اداره کردم و عالی بوده نوع صحبتا و برخوردم با مخالفا...خب خدا رو شکر دیه! خدا خودش کمک کنه بقیه مراحل رو هم پیش ببرم. البته که یه طرح بلند مدته و قطعن به عمره من تو این دان قد نمیده ولی خب روزیم که بخام از اینجا برم قطعن واگذارش میکنم به  یه  ادمه مطمئن و متعهدکه ادامه بده کار رو.

.

احیا نوشت: دعا کنیم همو بچه ها جون...دعا کنیم برا سلامتیه هم...برا رضایت قلبیمون از زندگی و اوضاعمون ... برا سلامتی و شادیه دل عزیزانمون و برا عاقبت بخیریمون ...

دوس جون نوشت: پیامه خصوصیتو گرفتم و معلومه که یادم اومدت ...مرسی که هستی و میخونیم دوس جون


1 2 3 4 5 ... 68 >>