X
تبلیغات
رایتل

ملی و حرفهای دلش

اینجا خودمم! همین

چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 16:05

تماسه خوشال کننده

سلام :) طاعاتتون قبول و اونایی که روزه میگیرین روزه هاتون قبول

امروز طرفای یک ظهر بود که دیدم با پیش شماره 0912 بهم میزنگن! ورداشتم و اون ور گف سلام خ دکتر...گفدم سلام... گف نشناختین...گفدم نه...گف یه خانم دکتری بود اومده بود اینجا کارای پژوهشی انجام بده من فک کردم این شماره برا ایشونه. گفدم نه من نیسم لابد اشتبا گرفدین!! و گف ببخشین و قط کردیم.

یه ربع بعدتر همون شماره زنگید. ورداشتم و ایندفه یه خانومی بود. گف خانم دکتر خوبی؟ همکارم چن دقه پیش با این شماره با من تماس گرفت و شما انگار نشناختین. یه چنتا چیه دیه هم گفت و اخرشم اشاره کرد به اون شوکولاتایی که براشون برده بودم ...واای خدا اینو که گف یادم افتاد به شهرستانی که میرفتم برا جمع اوری داده برا تزم... یادتونه؟؟؟ براشون شوکولات هم بردم و عسکه شوکولاتارم براتون گذاشتم؟؟؟ واااااااای خدا با هم صوبت کردیم و داد با دو نفر دیه از همکاراشم صوبت کردم ...خیلی حس خوبی بود. شماره منو یکیشون داشت و میگف من اسمتو سیو نکرده بودم و فقط شمارتو داشتم و  یادت کردیم اینجا و از رو پیش شماره حدس زدیم شماره تو باشه و بهت زنگیدیم که حالتو بپرسیم...هر سه تاشون گفدن اینجا خیلیا برا کاره پژوهشی اومدن و ما هیشوخت تو رو فراموش نمیکنیم و ازین حرفا...خدا میدونه چقد حالم خوب شد هیچی دیه ...اودم بنویسم و تو تاریخ ثبت بشه...به اغاهه گفدم بیاین شهرمون و گفدش اتفاقن به همکارا گفدم که بریم سفر شهره خانوم دکتر و میمونیم خونه خ دکتر ولی اینا خندیدن بهم!  خلاصه که خیلی حس خوبی بهم داد .

خدایا شکرت برا این حس خوب بماند که بعدش بخاطره یه حرفی که رییس پشت سرم زده بود ناراحت شدم. داستان از این قرار بود که تو یه هفته قبل من سه بار رفتم پیش رییس. یه بار که برا عرض تبریک رفتم. بار دوم رفتم که چیزایی که برا بار اول ازم خواسته بود رو بهش بدم. بار سوم هم باز برا فیدبک دادنه یه موضوعی که خودش ازم خواسته بود رفتم پیشش. حالا امروز رفتم به منشیش میگم یه وقته کوچولوی اخر وقتی میخام ..برگشته میگه خیلی زیاد داری میری پیشه دکتر هاااا....حالا منم فک کردم داره شوخی میکنه مث همیشه. اخره وقت که از جلو در اتاقم رد میشد بهش گفدم وخته منو فراموش نکنیا...گف نه ولی خب یکم سرش شلوغه...اون حرفم که بهت زدم که زیاد میری پیشه دکتر از من ناراحت نشی...خوده دکتر اون روز ی که میخاستم اجازه بگیرم ازش که بری تو برگش گف این خانم فلانی چقدر میاد اینجا!

هیچی دیه! منم دیه نرفتم پیشش امروز! میخاستم یه چیزیو بهش بگم که خب میزارم هفته دیه شمبه باهاش جلسه داریم همون موقه بهش میگم.

.

ولی عب نداره...اون حاله خوبه خیلی ارزشش بالاتر بود... این متیکه وزخ یه چی برا خودش قور قور کرده!! بهش اهمیت نمیدم....مهم اینه که بعده یک سال و اندی چهار نفر غریبه که من یه ماه نهایتن باهاشون بودم بهم زنگیدن و یادم کردن و کلی حس خوب بهم تزریق کردن...این مهمه بازم شکره خدای مهربون

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ساعت 13:55

اخرین روز اردیبهشت 97

سلام

دیروز داشتم فک میکردم یعنی سال دیگه اینموقه کجام و چکار دارم میکنم؟ البته اگر زنده باشم. یادمه پارسال ماه رمضون که وسطاش اومدم خونه از تهران، صدای اذون رو که وسط شهر پخش می شد و  از پنجره اتاق شنیده میشد رو ضبط کردم و فکر میکردم امسال ماه رمضون دیگه ایران نباشم. ولی خب هنوز اینجام و هنوز در وضعیتی به سر می برم که رضایت قلبیمو تامین نمیکنه.

.

دو هفتس که زبان نخوندم. هفته پیش که زدم تعطیل کردم به امید اینکه این هفته بشینم بخونم و این هفته هم نخوندم. الانم تا 5 میخام بشینم حداقل یکم لیسینینگ گوش بدم. اگه ضعف روزه بزاره البته.

امروز دو جلسه پشت سر هم برا بچه ها کلاس گذاشتم و دیگه هفته دیگه کلاس نخواهم داشت. خودشون خواستن . گفتن کلاساشون چهارم تمومه. دیگه راست و دروغش پای خودشون. یه درس یه واحدیمو 8 جلسه براش تشکیل دادم و برا یه درس یه واحدیه دیگه هم هف جلسه.

.

این روزا به روزه گرفتن هم میگذره. دیروز عصر از شش خوابیدیم با بزرگه و نه و نیم با صدای مامی که بیدارمون میکرد بیدار شدیم. خواب مونده بودیم برا افطار!  پاشدیم و من مث روزای قبل سفره افطاره خوشگل چیدم و خوردیم تا خرخره! برا افطار خرما و زولبیا و بامیه و پنیر و نون و گوجه و خیار میزارم. سه روز فرنی داشتیم و دیروزم حلیم خریده بودم. امروزم خدا بخاد میخام اش بخرم. موقه برگشتن از کلاس که میشه هفت و نیم و امیدوارم شلوغ نباشه مغازش. سبزی خوردنه اماده هم خریده بودم دیروز که بزرگه میگف خیلی هوس کرده بوده. خب نوشه جونش.

سحری ها رو هم بعده افطار میزارم میپزه. دیروز که کنگر تمیس شده و پاک شده خریده بودم ، بعده افطار بساط خورش کنگر گذاشتم و گذاشتم تو حرارته ملایم تا سحری بپزه. کته هم درستیدم. تا دو و نیم زبان(برا کلاسی که با دانشجوها دارم) میخوندم و بعد خابیدم تا سه و نیم و بعدم سحری. 5 و ربع دوباره خوابیدم و هفت و نیم پاشیدم.

درس زبانه این جلسه اخره امروز سنگین بود و دیشب تا دو شب مشغولش بودم. خب من این مدلیم که مثلا اگه دوسه روز دیگه برمیگشتم به متنی که دیشب خوندم قطعا نود درصد ایراداتمو برطرف میکردم و خیلی اماده تر میشدم. ولی این دانشجوهای الاغ گفتن الا بلا هفته دیه نمیان . خب من دیه فرصته اینو نداشتم که درسایی که دیشب خوندمو مثلا وسط هفته دوباره بخونم و کامل سوار بشم رو موضوع. برا همین اخرای کلاس معنیه چن تا جمله رو نمیتونستم درست دربیارم. و خب حالم گرفته شد. هر چند که اونام بیشتریشون در حالته کما بودن و اصلا حواسشون نبود که من چی میگم! ولی خورد تو ذوقه خودم و حالم گرفته شد که استاده خوبی نبودم این نیمساعته اخرو! ( هشت و نیم تا 12 کلاس داشتیم با سه تا آنتراکت وسطش)

.

از بالی ناامیدم و اونروزی الف میگه بالی کیه تو امیدت به خدا باشه...راس میگه توکلم کم شده!  بایس امیدم به خدا باشه. که به نوعی ازاد شم از اینجا. حالا یا با پست داک رفتن یا درست شدنه کاره تهران. فغط چیزی که هس اینه که باس رو زبانم واقعا وخت بزارم و اینطوری نمیتونم مدرک ایلسمو بگیرم. ار فردا ایشالا. ششم یه شمبه جلسه معرفیه اون پروژه هه بین المللیه هس که من ارائه دارم و تا اون روز یکی باس زبان بخونم و یکیم برا جلسه عاماده شم.  یک دو تا کاره کوچولو موچولو هم هس ک نباید وخمو زیاد  به خودش اختصاص بده. یکی پیگیریه پروژه بالیه یکیم دو تا کار که رییس جدید بهم داده.

.

خب دیه برم دو تا لیسینینگ گوش بدم حداقل زیادم دس خالی نرم کلاس. نماز روزه هاتونم قبول باشه. منو هم موقع اذان و افطار و سحر دعا کنید. دعا کنید برسم به همون رضایته قلبی که از زندگیم میخام...قوبونه همتون

چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 ساعت 09:12

همه جا سرد شده...

....گوگولی مگولی شده یادتونه رادش میخوند؟ تو ساعت خوش؟ همه جا سرد شده گوگولی مگولی شده؟؟؟ دقیقن وصف الحاله این روزای هوای ماس....

.

پریروز در اقدامی ضربتی رفدم و دو تا تخت فلزی و دو تا تشک رویال طبی و یه درایور و یه جاکفشی برا خونه مامی خردیم. یه دس فنجون نلبکی مهمان هم باس بخرم و سینی آبرودار!  اومدم خونه و تا خریدارو بفرستن و تمیسشون کنیم و بچینیمشون تو اتاق شد یک و نیم شب و ولی خیلی خوشگل شد اتاقمون. هر دو تا تختو گذاشتیم یه اتاق. ها راستی ست روبالشی و رو تختی و ملافه هم خریدم. با بالش.

.

فرشارو ک داده بودیم شستشو دیروز رسید و از اون ورم فرشایی که شمبه برا خونه مامی رفته و پسند کرده بودیم رو دیروز اوردن و انداختن کامل. حالا امروز باس بریم یکی کف اتاقها جاهاییش که بیرونه رو یه دور دسمال بکشیم و یکیم چنتا مبل رو که فرصت نشده شامپو فرش بزنم رو تمیس کنیم. تا بلخره خونه مامی بشه اسمشو گذاش خونه! چن روز بگذره بزرگه رو میرفسم خونه پاپی. بچه از بیست اسفند به این ور تو اتاق خودش نخابیده!

.

فردام که ماه رمضونه...ذوقشو دارم. ذوق ساعتهای سحر رو. برا نهار دیروز قرمه سبزی پخته بودم که یکمش مونده بود و گذاشتم تو یخچال برا سحر امشبمون. فقط باس کته بزارم. نهار امروزم باقالی پلو پختم و براشون گذاشتم. سهم وسطی رو هم میکشم که بزرگه اگه خاس بره سمته خونه پاپی ببره با خودش برا وسطی.

.

رییس دانمون بلخره عوض شد ادمی ک اومده ب جاش بنظر ادمه خوبیه ولی..... یادتونه پارسال بهتون گفدم یه مرکز تحقیقاتی هس که رییسش یه ادمه سیاسیه عوضیه و موقعیت شغلی برام گیر اومده بود تو اون مرکز و من بخاطره عوضی بودنه رییسه اون مرکز نخاستم برم سمتشون و این در حالی بود که مرکزه تو تهران بود؟! خب خب خب!!! حالا حدس بزنین چی شده یا بعبارتی قراره چی بشه! : دیروز که رفتم برا عرض تبریک برا رییس جدید وسط صوبتاش برگش گف فلونی رو میشناسی؟ گفدم بله دورادور(الکی ! عینه کف دسم میشناسمش فلونی رو!!) گف صوبت کردم باهاش بیاد از تهران اینجا گاه گاهی و بهمون مشاوره بده  و با هم برا کاهش هزینه های سازمان تلاش کنید!!... خب دوسدان تونسین حدس بزنین که فلونی کیه؟؟؟؟!! خب نمیگم کیه و امیدوارم با توجه به شناختی که از شاس گل و بلبل من در طی این دو سال همراهی کسب کرده باشین درست حدس زده باشین

.

امروز یکی از کلاسام تموم میشه و هفته بعد هم برا اون یکی کلاسم چهار تا جلسه یه جا گذاشتم که اونم قالش کنده شه. البته اگه به خودم بود میکشوندم تا هفته بعد و اخرین جلسه کلاسم میشد هفتم خرداد ولی خب به خودم نیس!! به اون جغله هاس که از چهارم به بعد میخان برن فرجه

.

این هفته کلاس زبانمو تطیل کردم - کلاسم دوشمبه هاس- چرا؟ خب چون جمعه تا 4 صب خونه مامی رو تمیس میکردیم با بزرگه و صب با  حالته بغض از خستگی رفتم سر کار و عصرشم که رفتیم فرش بینون و تا رسیدم خونه غش کردم . یه شمبه هم تطمه خستگیه روز قبل بود و اصن دیه برا دوشنبه نه جون و نه فرصت حل تمرین داشتم برا همین لغویدمش و چه خوب هم کردم چون همونطور که در بالا اشاره شد! رفتم خرید ضربتیه تخت و چیدن اتاقمون و فلان.

.

خدایا خداوندا...فردا رمضونه...تو رو به حق این ماه و دلای غصه داره همه اونایی که این ماه رو بهونه ای میبینن که بتونن بیان در خونت و ازت درده دلشونو بخان قسم میدیم که بهمون مهربونتر از قبل نگا بنداز که بهش محتاجیم سخت... ما رو در راهی قرار بده که بیشترین رضایت قلبی رو از زندگیمون داشته باشیم.... خدایا من از وضعیتم راضی نیسم و این ناشکری نیست فقط دلم اوضاعه بهتری میخاد و اینکه  درهایی رو که میزنم به روم وا بشه و پشتشون نمونم...همین ... و ... آمین

.

بچه ها موقع سحر اگه بیدار شدین دعام کنین...منم دعاتون میکنم

یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 11:35

اردیبهشت بهشتی

سلام

چه هوای خوبیه؟ اصن بهترین فصله خدا همین اردیبهشته....خدایا میشه خبرای خوب برام بیاری تو این  فصل ؟ که برا همیشه یادش واسم یادگار بمونه؟

بچه ها جون شما خوبین؟ من؟ عی بد نیسم شکر.

جمعه رو از صب تا شب با کارگر طبقه بالای خونه مامی رو سابیدیم و تازه شستنه کفشم موند برا دیروز عصر. دیروز صب تا عصر طرفای 5 زبان خوندم البته لاکپشتی و یه کوییز هم از خودم گرفتم که افتضاح بودم توش. تمرین ریدینگ بود و من حداقل نمره قابل قبولو گرفدم. نمیدونم چ کنم! ریدینگم اصن پیشرفت نمیکنه. ناامید شدم از خودم.دیه 5  زدم از دان بیرون . پیاده رفتم که کنگری که سفارش کرده بودم از عمو سبزی فروش بگیرم که اونام اماده نبود و نیمکیلو سبزی خوردنه پاک شده خریدم فقط. فرصت ندارم خودم سبزی پاک کنم. یه بارم تو این یه ماه ازشون سبزی اش محلی خریدم و یه بارم سبزی قرمه سبزی که البته خودم قرممو نخوردم و پختم گذاشتم تو یخچال برا اینا و خودم رفتم تهران. اینام نامردی نکردن و برام نذاشتن تو فریزر هاا نیم کیلو یا شایدم یه کیلو یادم نی باقالی پاک شده ازشون خریدم و نصفیشو باقالی پلو کردم و نصفیشم فریز. عالی بود باقالیهاشون. سبزیهاشونم خوبه. حالا امروز عصرم کنگر ها رو میگیرم و برا فردا خورش کنگر بار میزارم

دیروز تا برسم خونه(وسطه راه مجبور شدم برگردم و پماد برا مامی بخرم) شد هفت و تا رسیدم یه کباب که خاهرم گرفته بود رو با پررویی لومبوندم و بعدم غررررر به جونش زدم که چرا برا من کباب خریدی مگه نگفته بودم نخر؟! خو نمیتونم جلو خودمو بگیرم میخورم و چاخ میشم(نهارامو اداره میخورم خو!) دیه بعدش دراز کشیدم که مثلا تا هشت بخابم که سره نیمساعت با صدای زنگ موبایل مامی بیداریدم و دیه پاشدم  و بادمجون پوس گرفدم و نمک پاچی کردم و سبزیهارو چن بار شستم و رفتم بالا با خاهری به شستن کف اشپزخونه بالا و طی کشیدنه اتاغا. تا 11ونیم بالا بودیم و بعدم اومدیم پایین و بزرگه مامی رو حموم کرد و منم بادمجونا رو سرخیدم و چای دمیدم برا بزرگه که تشنه بود. تو حموم هم کلی به جونه هم غر میزدن منم از این ور به تنگ اومدم و داد زدم سرشون که تموم کنن دیه بعدش 12 و ربع بود پریدم حموم و یک بود که چای و شکلاتمو خورده بودم و داشتم زیر ابروهامو تمیس میکردم!!! یک و نیمم خابیدم تا هفت صبح و صبحم پاشدم تا اماده بشم و یه لقمه بزارم برا خودم و برسم اداره با 6 دقه تاخیر انگشت زدم!! بعدشم اژانس گرفتم که برم ساختمون اصلیه دان برا کلاس زبان- گفتم که بهم یه واحد زبان دادن برا تدریس؟ البته درسش دو واحدیه ولی دو استادش کردن و الان نوبته منه که بتدریسم! هش جلسه باس برم سرکلاس. خو هفته پیش نرفتم چون تهران بودم و یه هفتم با تاخیر استاده قبلی کلاسشو تموم کرد ولذا حداقل دو جلسه باس جبرانی میذاشتم و همون ده روز پیش شماره مبصرشونو! گیر عاوردم و بش گفتم از اموزش کلاس خالی گیر بیاره  و قرار شده دوشمبه ها هم علاوه از یه شمبه ها کلاس داشته باشیم. حالا امروز اولین جلسه بود و خوبم بود. یه پسره ای هم تو کلاسشون هس که ازین شوخاس! خوبه حال و هوامونو عوض میکنه! البته حواسم بود که دمبشو بچینم همی اول کاری که پررو نشه! سر کلاس تقویمو چک کردم و دیدم تا هفت خرداد باید هر هفته دو جلسه بزارم تا مجموع جلسات بشه هشت تا. و بهشونم گفدم.

.

بچه ها من یه مشکل اساسیم اینه که تعداد مقالاتم کمه. باید خودمو تقویت کنم. البته سه تا از مقاله های تزم اکسپت گرفتن که دو تاش isi و با ایمپکت یک و نیمن و سومی پاب مده. این پابمده ایرانیه ولی اون دو تا ژورنالای کمبریجن و باکلاسن! یه مقاله isi هم برا تزه ارشدمه که توش نویسنده سومم البته. یه پاب مده بیخوده دیگه هم دارم که چاپشده. یه isi داخلی دیه هم هس که اونم فقطاکسپت شده و خدا میدونه کی میخان بچاپنش! تو همه اینا نویسنده اول یا مسئولم بغیر از ماله ارشدم.  یه مقاله isi دیه هم هس که اونم نویسنده نخودیم و اکسپت گرفته. همینا ! شد چنتا؟ دو تا پابمد و 5 تا isi - که دو تاشون نخودیم و بغیر از دو تا بقیشون فغط اکسپت شده!- کمه ...خیلی کمه البته یه isiهم تحت داوری دارم ولی نمیشه روش حساب کرد چون هنو از داوری نیومده. و یکیم چنجا فرسادم رد شده و میخام برفسم isi داخلی. کمه بازم....همتاهای من تو همین دانشکده فسقلی میبینی نفری ده تا حداقل مقاله چاپ شده دارن نمیدونم چرا حواسم به این مساله نبوده که بخام تعداد مقالاتمو زیاد کنم! خدایا میشه تو این موردم کمکم کنی؟!

.

مشکل اساسیه بعدی زبانمه که شرحشو دادم. ریدینگم!! دامنه لغاتم محدوده و گرامرم هم درسته تقویتش کردم یکم ولی به اندازه کافی قوی نیستم هنو. ساختار جمله رو چون درک نمیکنم برا همین مفهوم رو یا بد متوجه میشم یا متوجه نمیشم. تیر ماهم که میخام امتحان ایلتس بدم.

.

5 شنبه رفتم پیش رییس دان که جلسه 25 ام اردیبهشت رو هماهنگ کنم برا ااون پروژه بین المللیه. برگشته میگه اومدن بمن میگن این (ینی من) اینجا بیکارم و حقوقی که میگیره حرامه! البته من (ینی رییس) جوابشونو دادم ولی خب خودتم باس ی سری کارای اجرایی رو انجام بدی که دهنه اینا بسته شه. منم همینطوری نیگاش کردم. بزرگه میگه باس ابراز ناراحتی میکردی که این چ حرفیه که گفتن و اینا...ولی من هیچی نگفتم. حالا قراره این سه شمبه با من و سه نفر دیه که شرایط منو دارن و هیاتن و درس برا تدریس ندارن صوبت کنه ببینیم چه وظایفی میخاد برامون تریف کنه.

.

بهتون گفتم تهران که بودم بالی بهم گف با رییسه دان میحرفه؟ نگفتم؟خو الان میگم× بهش گفدم چی شد دکتر؟ درخواسته من برا تهران پروندش بسته شد؟ و اونم جواب داد که نه و خلاصه بخام بگم قرار شد با رییس دان صوبت کنه ببینه اوضا چ جوریاس. اگه رییسه دانمون رفتنی باشه و بالی هم نخاسته باشه منو سرکار بزاره امید نجاتم از اینجا هست. که البته خودش شروعه یه پروسه جدیده . درخواستم دوباره تو دانه تهران مطرح شه و موافغت شه و بره دانشگاه و موافغت شه و بره وزات و اونجام موافغت شه....

.

خدایا خداوندا....سرنوشتامون رو مث اردیبهشتت لطیف و بهاری کن جوری که از ته دل بخایمش و به دلمون بشینه و روح و جانمونو تازه کنه ...آآآآمین

سه‌شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 11:07

صبح خود را چگونه آغاز کردید!؟

با اعصاب خردی! صبح یه رب به هفت چشامو وازیدم و دیدم وسطی نشسته کف هال و داره صبونه میلمبونه...یادتونه که ؟ رفتم دو ملیون دادم میز و صندلی خریدم شهریور ماه سال گذشته برا اشپزخونه . و تا قبل عید که زندگیمون روال عادی داشت همیشه روش صبونه و نهار میخوردیم و بزرگه هم اذعان داشت که چقدر خونه تمیزتر میمونه و ات و اشغال نمیریزه رو فرشا. حالا از عید به این ور که من نمیام خونه و خونه مامی هستم و خونه افتاده دسته وسطی همه وعده های غذاییشو میاره دوباره وسطه خئونه میخوره و ات و اشغالم تا دلت بخاد میریزه و امروزم با وقاحت برگشته بهم میگه رو صندلی پاهام کرخت میشه!!! روزی هشت ساعت پشته میز میشینه تو اداره پاهاش کرخت نمیشه و ده دقه نهار و صبونه رو کرخت میشه. ازش متنفررررم...تررررر زد تو صبحم...این در حالیه که روز پنجشنبه تازه ساعت هفت و نیم عصر بعد کلاس زبانمو و بعده یه روزه کاری رسیدم خونه و تا ساعت دو و نیم شب کل خونه رو جارو کشیدم و تمومه اون روفرشیا رو که هم وزنه خودمن رو از بالکن تکوندم و دسشویی رو که بوی گه گرفته بود رو سابیدم. خونه ای که بیشتر از یک ماهه این تحفه توشه رو در واقه تمیز کردم...چرا؟ چون دلم میسوزه برا اون یه هفته ای که خونه تکونی کردم و خونه رو کردم دسته گل!! چون نمیتونم تو کثیفی زندگی کنم حتی یک شب ! بعد صبونشو با وقاحت جلو من رو فرش کوفت میکنه و میگه نمیتونم رو میزه اشپزخونه بشینم!!

.

ببشقین یادم رف  سلام بدم ولی خب لطفا درک کنین اعصابم خورده!

.

هفته نسبتن شلوغی داشتم و از پنشمبه عصر بارو بندیلمو برداشتم و برگشتم خونه پدری و جمعه عصرم بلیط قطار داشتم سمت تهران. شنبش قرار بود برم وزارتخونه در مورد همون طرح بین المللیه که رفتم و رفتنمم بیخود بود و بطور خلاصه خاکه دو عالم بر سرشون!!! ... ینی هیچ کمکی دستمو نگرف و علی رغم زبون بازیهای قبل و بعدی و فعلیشون عملا هیچ همراهی ای نخواهند داشت در اجرای پروژه. و البته مهم هم نیس چون اون پروزه ای که مد نظره خودمه رو بدونه کمک های بالادستی هم میتونم پیش ببرم.

روزه یکشمبش هم جلسه پروژه بالی بود که اونم عی بدک نبود و بالی باز برگش گف خوش بحالت شهرستانی و شروع به ضد تبلیغ بر  علیه تهران کرد!! منم عصری باهاش صحبتیدم و مستقیم گفتم که عایا درخواسته دان تهرانم کلا پروندش بسته شد؟ اونم گف  نههه و من فک کردم تو خودتم دیگه نمیخای و شاید بخای بمونی شهرستان و فلان و بیسار!!!! منم گفتم خیر و من هر روز که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که جام اون خراب شده نیست و میخام که تهران باشم. و یادش انداختم که قرار بوده با رییسه دانمون حف بزنه در مورد من که ببینه عایا این یارو ولم میکنه برم یا نه! و خوب شد که یادش انداختم چون یا تظاهر کرد که یادش رفته بوده یا هم واقعا یادش رفته بود. خلاصه قرار شد با رییس دانه ولایت صوبت کنه ببینه اوضا چطوره! نمیدونم ولی شایدم بالی منو سرکار گذاشته که بتونه نهایت بهره کشی رو بکنه برا تکمیل این پروژش! احتمالش هس خوب! شایدم واقعن کاری برام بکنه نهایتن!

.

صب موقه اومدن داشتم با خودم فک میکردم که چرا من میخام از این دان برم تهران! عایا فقط پیشرفت شغلی مد نظرمه!؟ دیدم نه! دلایل متعدد داره. مهم ترینش که این روزا خیلی خیلی حسش میکنم داشتنه یه زندگیه مستقله...برم خونه اجاره ایه خودم و به من چه که تو این دو تا خونه کی چطور رفتار میکنه و چکار میکنه...دیگه با موقعه دانشجوییم هم فرق خواهد کرد و سالی فقط دو بار فوقش برمیگردم خونه پدری. یکی عید و یکیم یحتمل تابستونی وقتی! دیگه اعصابم بابته کثیف کاریای وسطی و رفتاراش خرد نمیشه. راحت میشم از دسش.

یکی دیگش اینه که من در واقع با شش ماه تو خونه موندن و کنار گذاشته شدن توسط دان تهران یه جورایی دشمن شاد شدم...میخام پوزه همه اونایی که با درست نشدنه کاره من تو دان تهران خیلی خوشال شدن به خاک مالیده بشه! میدونم خیلی احمقانس شاید اینطوری فک کردن ولی خب فعلا در ذهن من چنین چیزی هست ولو احمقانه!

یکی دیگشم همون اینده بهرته شغلی در تهران و تیره و تار بودنه اینده کاریم در این دانشکده فعلیه.

یه نکته بعدی هم جذابیت ها و تفریحاتی هس که گهگاه میشه در تهران ازشون منتفع شد و اینجا اونا رو نداره.

ولی مهم ترینش همون زندگیه تکی و مجردیه.  من دوس ندارم خونوادگی زندگی کنم . با تنهایی حال میکنم...شایدم وسطی باعث شده این حسو داشته باشم. مثلا وختی فک میکنم که ای کاش فغط من بودم و بزرگه تو یه خونه کلی حس مثبت میگیرم و برام کاملا مطلوبه.

.

رفتن به تهران البته یه بدیه بزرگی که داره اینه که حسابی هزینه هام بالا میره. خب اینجا تقریبن هزینه ای ندارم ولی اونجا فوقش 25% درامدمو بتونم سیو کنم! و خب این خودش یه ایراده بزرگه ولی به جون میخرم این ایرادو ! عوضش اعصابم راحت تره  و از تنهاییم لذت میبرم.  یه بدیه دیگشم اینه که میشم غلامه حلقه به گوشه بالی که خب البته بالی عادمه بیخودی نست و تا یه حد زیادی مرجعیت علمی داره و حق و حقوق معنوی رو هم رعایت میکنه . خیلی خیلی بهتر از خیلیای دیگس و صدالبته که به پای استاد راهنمام نمیرسه در علم و اخلاق و ایکاش راهنمام ایران بود و من میرفتم زیر دسته اوشون!

.

از تهران دو جفت کفش و دو تا ماگ و چن تا بلوز راحتی برا اهل خونه و یه پیرهن بلند و یه مانتو بهاری برا خودم خریدم. با یه شال. 200 گرم قهوه و یه فرنچ نمیدونم چی چی که برا درست کردنه قهوس! هزینه هتل نداشتم چون رفتم هتلی که با دان ولایت قرار داد داره و هرینه اسکانم (که یه شبه شمبه بود) رایگان شد. بلیط قطار هم رفت و برگشت خودم گرفتم. سفر خوبی بود هر چند نمیشه اسمشو گذاشت سفر ولی خب در کل خوب بود.

.

دیروز صبحم برگشتم و اشپزخونه رو جم و جور کردم و تا عصر سه دور ماشین لباسشویی لباسامو شست و 5 و نیم هم رفتم کلاس زبانو و شبم اینستا گردی کردم و دوازده خوابیدم. قبلشم یه دور قهوه ساختم با اون فرنچ میدونم چی چی و خوردم و عی بدک نبود. برا محضه چربی سوزی خریدم قهوه رو. الان دو هفتس شکم دراوردم! شکمم تخته تخت بود! از بس نهارا رو چرب میپزه این ابدارچیمون و منم حیا نمیکنم و همه رو میخورم اینطوری شده! واللا! خلاصه که قراره اینجا قهوه بزنم!

.

شماها چطورین؟ خوبین موبین؟ پسته عجیب غریب و بیخودی شد ولی خب بهتر از ننوشتنه! نه؟ امیدوارم بهترین روزای بهاری رو سپری کنین. حیفه بعضی که نمینویسین...بهاارررر...زهراااا تو کجای دختر؟؟ امیدوارم خوبه خوب باشین

1 2 3 4 5 ... 67 >>